همه می میریم

همه می میریم



«انسان در همان حال که ساختن را یاد می گرفت، خراب کردن را هم می آموخت. انگار که خدایی سر سخت همه کوشش خود را صرف آن می کرد که میان زندگی و مرگ ، میان فقر و رفاه ، توازنی بی مفهوم و تغییر ناپذیر را حفظ کند » سیمون دوبووآر


1. وقتی مهدی سحابی در آخرین مصاحبه اش در باره ترجمه هاش حرف زده بود و گفته بود بعد از پروست ، یکی از ترجمه هایی که از آن لذت برده و به آن افتخار می کند ؛ «همه می میریم» از سیمون دوبوار است ، به طرز غریبی متعجب شدم. راستش لذت بردن از نثر گزارشی و خشک سیمون دوبووار از آن حرف هایی است که باورشان خیلی مشکل هست. هرچه بود ، این یکی از معدود ترجمه های مهدی سحابی بود که نداشتم ، و خیلی اتفاقی پیدایش کردم و .....


2. وقتی می گویم به سلیقه مهدی سحابی خیلی می شود اعتماد کرد ، واقعاً هیچ تردیدی در آن نیست. این کتاب سیمون دوبووآر علیرغم شروع نه چندان جذابی که دارد ، بعد از عبور از فصل در آمد چنان جذاب می شود که نمی شود گذاشتش زمین. شروع داستان آشنایی زن بازیگر فرانسوی در انتهای قرن نوزدهم است با مردی که در هتل آنها زندگی می کند. حرف نمی زند. چیزی نمی خورد و ساعتها در سکوت محض روی صندلی می نشیند. این زن از سر کنجکاوی نامزدش را ترک می کند –خیلی فرانسوی!- و می رود با این مرد زندگی کند تا راز زندگی اش را بفهمد. این بخش مقادیری دیالوگ های خاله زنکی دارد اما تمام می شود. اما بعد پنج فصل رویایی شروع می شود. مرد که نامش فوسکا است، بلاخره حاضر می شود داستانش را روایت کند . معلوم می شود که فوسکا چند صد سال قبل ، در اوج قرون وسطا در «کارمونا» شهر کوچک و ضعیفی در شمال ایتالیا به دنیا آمده که حاکم خودکامه ای داشت و در فقر و فساد دست وپا میزد . فوسکا بزرگ می شود و در این شهر به قدرت می رسد و در حال تقویت قدرت سیاسی و نظامی شهر است که روزی از پیرمردی اعدامی داروی جاودانگی می گیرد و می خورد. بعد چنان قدرتی می یابد که همسایگان متجاوز را تضعیف می کند و تبدیل به دولتشهری قدرتمند و ثروتمند می شود دراین اوضاع و احوال از پسر اولش قصد دارد او را بکشد که خودش کشته می شود و بعد ها مجددا ازدواج می کند که پسر دومش هم از سر حماقت کشته می شود. و به همین ترتیب دویست سال بر شهر حکومت می کند. تا روز ی تصمیم می گیرد حکومت «کارمونا» را رها کند و عازم دربار ماکسیمیلیان اول و امپراتور مقدس روم – ژرمن شود تا بتواند همه جهان را در اختیار بگیرد. از اینجا کتاب به بهترین تکست آموزش تاریخ خاندان ها و جنگ های اروپایی در قرون وسطا می شود . بعد در دوره شارل کبیر (پنجم) هم که قیام لوتر و فرقه های پروتستانی آغاز می شود به عنوان مشاور عالی حضور دارد . بعد به دوره کشف قاره نو می رسیم و کورتیس در مکزیک و کوبا و پیزارو در پرو . عازم قاره نو می شود . بعد در آنجا با کاشفی فرانسوی که می خواهد از کانادا راهی به چین بیابد آشنا می شود و داستان سفر و اکتشفاتش با او ، و در این حال چند صد سال گذشته است. در نهایت با طلایی که اندوخته به پاریس بر می گردد و زندگی دوباره را از نو آغاز می کند . مجددا ً عاشقی زنی می شود و او را یاری می کند تا اولین دانشگاه آزاد پاریس را عصر سلطنتی بنیان بگذارد و همه این احوالات با مرگ ماریان و انقلاب فرانسه به پایان می رسد. بعد او مدتی در خفا می زید تا روزی با نوه اش که سوسیالیستی پیگیر است آشنا می شود و او را در مبارزات منجر به جمهوری دوم و سقوط بوربون ها یاری می کند و در همین بین به زندان می افتد اما نوه اش را از زندان رهانیده است. بعد در نهایت با شکست جمهوری از نوه اش دلسر می شود و می رود که شصت سال بخوابد «آن قرن ، قرن من نبود و زندگی بیهوده ای که در وجودم تدوام می یافت، به من تعلق نداشت. » و بعد هم بیست سال در بیمارستان روانی بستری می شود و بعد هم که با بازیگر زن فرانسوی آشنا می شود و در نهایت هم او را ترک می کند. کل کتاب روایت همین جاودانگی است بر بستری از تاریخ اروپای قرون وسطا ، رنسانس و عصر مدرن. تمام پرسشی که دوبووآر مطرح می کند هم در باب ارزش و اخلاقی بودن رفتار ها – اعم از شخصی ، جنسی و خصوصی تا اجتماعی و سیاسی- با یک قید سنجیده می شود ؛ «جاودانگی» . و اینکه در صورتی که انسان فانی نبود بسیاری از کوشش هایی عظیمی که از او بر خاسته بود شاید اتفاق نمی افتاد . یک نوع اگزیستانسیالیسمی در این کتاب هست که نه از نوع سارتری که بیشتر از نوع مارسلی است. لطیف ، عفیف والبته به شدت رادیکال.

3. راستی اینکه مهدی سحابی می گفت همه تلاشش در ترجمه این است که اصلاً دیده نشود را خیلی راست گفته. همه کتاب هاش را بخوانید واقعاً به حرفش پی می برید. و یک ایراد کوچک به ترجمه : این کتاب دو سه جا به نظرم ، در یکی دو کلمه -حداقل برای من- ثقیل بود ؛ یکی لفظ «برنجزار» که انصافاً خیلی زور دارد به جای شالیزار بنویسیم. و یک جا هم احتمالا فامیل کسی بوده (Petit) که همه جا ترجمه کرده کوچولو ! . البته در تسلط و صلاحیت سحابی اصلاً تردیدی نیست.

در باب جشنواره حکمت سینوی

در باب برگزاری جشنواره حکمت سینوی توسط دولت صدرایی!

1. این قطعه زیبای نیما را بخوانید تا :

با جاهلی و فلسفی افتاد خلافی
چونان که برافتد به سر لفظ کرانه
هر مشکل کان بود بر آن کرد جوابی
مرد از ره تعلیم و نه علم بچگانه
خندید به سخّریه بر او جاهل و گفتش:
هر حرف که گویی همه یاوه است و ترانه
در خاطرش افتاد از او مرد که پرسد:
« تو منطق خواندستی بیش و کم یا نه؟
زین مبحث حرفی ز کسی هیچ شنیدی؟
یا آنکه ترا مقصد حرف است و بهانه؟»
رو بر سوی خانه ببرد کور اگر او
بر عادت پیشین بشناسد ره خانه.
جوشید بر او جاهل : کاین ژاژ چه خایی ؟
بخشید بر او مرد زهی منطقیانه.
گویند: که بهتر ز خموشی نه جوابی است
با آنکه نه با معرفتش هست میانه
ما را گنهی نیست بجز ره که نمودیم
پیداست وگر نیست در این راه کرانه.

2. راستش اگر کسی حوصله داشته باشد و بخواهد فلسفه اسلامی (به قول مهدی حائری یزدی) ، یا به قول هانری کربن (تئوسوفی اسلامی!) بخواند ، و نخواهد سراغ جزوات اساتید مندرس حوزه و دانشگاه!!! برود (که به زعم من اگر برود فن بازی با واژگان و تکرار طوطی وار آنها را بیشتر یاد می گیرد تا ایده های معرفتی را) ، کتاب های جامع وکاملی پیدا نمی شود مگر با ایراد های فراوان. از همه بهتر «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام»و «دفتر عقل و آیت عشق» ابراهیمی دینانی است و بعد کتاب های سید حسین نصر که البته باید ذائقه انتخاب گر خوبی داشته باشید تا از بین حرف های اولترا معنوی نصر ، اصل ماجرا بتوانید بیرون بکشید. کدیور هم مقالات تحقیقی خوبی دارد و مصباح هم در کتاب هاش می شود همه چیز را خیلی سر راست – البته با پیام های ضمنی و ارزشی - پیدا کرد. بدیهی است! مطهری هم دو سه جزوه و دو سه کتاب در باب فلسفه اسلامی نوشته که اکثراً برای تازه کاران مطلقاً نا آشنا مناسب است و نه سطوح بالاتر و الباقی را درز میگیرم که بیشتر پراکنده نویسی هایی روان پریشانه است و البته سالهاست که به عنوان تکست رسمی و درسی برادران گرامی، در حوزه و دانشگاه تدریس می شود.
اما از کل حکایت غرض اینکه تن ابن سینا دارد در گورش در همدان می لرزد. دولت فخیمه صدرایی که همه حیاتش در تعارض مسلم با افکار سینوی است دارد برای ابن سینا همایش برگزار میکند با حضور میهمانان خارجی از کشور های دوست و برادر اندونزی ، گینه بیسائو و اردن هاشمی! و مملکت اروپا (بیشتر اروپای گرسنه شرقی)! و آمریکا (لابد یا مهاجران ایرانی تبارند! یا سیاهپوستان زیر پل بروکلین!)... بعد در افتتاحیه آن جوادی آملی پیام می دهد! بعد جایزه فلسفی ابن سینا را هم میگیرد ! بعد حداد سخنرانی می کند و آخرش هم که فاجعه مطلق است. جوائز ابن سینا را به کسانی می دهند که نه فقط در مسیر زندگانی فلسفی هیچ همسویی با ابن سینا ندارند که اگر جایی هم جسته گریخته به ابن سینا اشاره کرده باشند ، «حاشیه» ای است و در کنار باقی کارهایشان آنقدر کوچک است که به چشم نمی آید.

3. حالا زیاد هم اگر از جنبه منفی قضایا نگاه نکنیم ، در این همایش چند مقاله خوب و سخنرانی جالب هم ایراد شد که ارزش خواندن دارد ؛ یکی از دکتر محمود یوسف ثانی راجع به یکی از رسائل منطقی چاپ نشده ابن سینا ، یکی هم سخنرانی دکتر لطف الله نبوی راجع به «حکمت مشرقی» ابن سینا که به آخرین نظرات ابن سینا ی پیر می پرداخت – زمانی که ابن سینای کهن سال به پرت و پلا گویی های متدوال ایرانی افتاده بود- ؛ احمد بهشتی هم با اینکه موضوع مزخرفی را انتخاب کرده بود اما نظر ابن سینا را خیلی دقیق درباب کمال و عمل انسانی ارائه داد. ودر نهایت هم مطابق مرسوم بیشتر سمینار های فلسفی «رسمی» در ایران ، استاد!!! غلامرضا اعوانی و کریم مجتهدی هم ضمن حضور انقلابی همیشه در صحنه تا دم مرگ ! به پرت و پلا گویی از نوع « آنچه خود داشت» و «ایرانیان منشا همه چیز بوده اند!» پرداختند.
4. تتمه این یادداشت هم این که غلامرضا اعوانی ، رئیس انتصابی و مادام العمر انجمن حکمت و فلسفه سابق (موسسه پژوهشی فعلی!) رفته در هتلی جلسه ای راه انداخته در حضور خبر نگاران و گفته میزبانی «روز جهانی فلسفه» را برای سال آینده 2010 برای ایران گرفتیم ! (مثل جام جهانی فوتبال! ) و سال آینده می خواهیم اجلاس جهانی فلسفه بر پا بکنیم ! و مقالات بدهید در موضوع «علم و دین!» ، «فلسفه اسلامی و راهکار ها» و الباقی اراجیف که....... منی که تا سه سال قبل همه تلاش و تمرکزم فلسفه دانشگاهی بود حالا حالم مطلقاً از این جماعت کلاش و بازیگر ِ امتیاز بگیر و بزدل ، بهم می خورد. فکرش را بکن ، کل قضیه دنبال این است که یک پول قلمبه از دولت و دو سه بنیاد مستقل تمام وابسته! بکنند و هیچ مسئله یا نقد جدی فلسفی هم مطرح نشود و هیچ کس از افکار آشفته صدرایی نتواند انتقاد بکند و فقط میهمانان خارجی بیایند و «ما همه خوبیم!».......

کاغذ بی خط

کاغذ بی خط



« کاغذ بی خط» ناصر تقوایی را بعد از شش- هفت سال دیدم. این از آن فیلم هایی بود که چه همان زمان و چه حالا خیلی دوست دارم. راستش برخلاف روایات و قرائت های رئالیستی و اجتماعی یی که خیلی ها از این فیلم داشتند و آن را به شرایط اجتماعی و اقتصادی و مسائل حقوق زنان و روابط خانوادگی جامعه ایرانی –لااقل تهرانی- ارتباط می دادند ، به طرز غریبی نسبت به آن تفاسیر موضع دفاعی دارم و دوست دارم کار تقوایی را نوعی نقاشی امپرسیونیستی از خانواده بدانم که فارغ از جغرافیای سیاسی و تاریخی و اجتماعی در هر جای دیگر از جهان ، همین قدر «رویایی» قابل «تخیل» است. یک جور نقاشی مثل کارهای کلود مونه یا پیسارو. همه چیز در جزئیات خیلی خیلی مبهم، اما همه در کنار هم وقتی قرار می گیرند همانقدر درست هستند که هست و «خیالی» می شوند که انگار زندگی می شود. اینکه «رویا رویایی» با بازی شاهکار هدیه تهرانی آنقدر خیالباف و افراطی است و خسرو شکیبایی که آنقدر واقع گرا و دور از دسترس است با هم با «زندگی» می کنند و تخیلات هم را می فهمند و کار هایی می کنند که همه «رویایی» است ، یعنی نقاشی آنقدر دقیق کشیده شده که واجد همه این معانی هست. فیلم در میان همین کنش های مرسوم روزمره در میآید و هر واقعه کوچکی تبدیل به موج دیگری می شود که فیلم را به پیش می برد و همه چیز با صبح ، صبحانه و بازگشت به اتاق خواب تمام می شود. یعنی یک تابلو امپرسیونیستی واقعی از خانواده.

گفتگو با سایه

گفتگو با سایه



1. خسرو سینایی ، «گفتگو با سایه» را در سال 84 ساخته اما حالا بعد از چهار سال ، آنهم بدون تبلیغات از طریق شبکه توزیع خانگی ارائه شده. فیلم سوژه جذابی دارد. یک گروه سه نفره ، متشکل از یک محقق حرفه ای ، یک روزنامه نگار و منتقد فیلم و یک استاد ادبیات دانشگاه ، می خواهند بفهمند که چرا صادق هدایت در پاریس خودکشی کرد. – حالا به نوشته های م. فرزانه و دکتر صنعتی و کاتوزیان کار نداریم- . اما از اینجا به بعد ، کار در عمل تبدیل به یک فیلم تلویزیونی می شود که صداگذاری خیلی مزخرف و آزار دهنده ای دارد و بدتر از آنهم تصویر برداری فیلم است که بیشترش کلوزآپ است و نریشن هایی با صدای فرخ نعمتی روی عکس های هدایت و کارت پستال های او. فیلم دقیقاً بی هویت است. شده عین فیلم تختی افخمی. انگار کارگردان جوان تازه کاری ساخته باشدش. حالا انتخاب بازیگر هم که فاجعه است. مهدی احمدی انقدر بد بازی می کند که اصلاً باور نمی کنی این کسی که دارد «دیالوگ می خواند» مهدی احمدی باشد. اصلاً بازی یی در کار نیست. حالا وقتی ستاره فیلم آنقدر فاجعه است ، حساب کنید ما بقی چقدر افتضاح ، دیالوگ های حفظ کرده را «می خوانند». فرشید ابراهیمیان هم با آن قیافه کریه و صدای بد و دیالوگ خوانی زوری، مخاطب را پاک از سینایی نا امید می کند. حالا بین همه این سیاهی ها اما یک نقطه قوت اساسی هم داشت که انصافاً – حداقل برای هدایت دوستان- ارزشمند است. فیلم با تطبیق فیلم های یی که هدایت در پاریس دیده بود مثل مطب دکتر کالیگاری و چند فیلم دیگر با داستان ها و کاراکتر های هدایت ، شباهت های غریبی از آنها در آورده بود که به کل مجموعه می ارزید.(مثل شباهت پیرمرد خنزر پنزری با دراکولا یا خیلی از کنش ها مثل قتل و یا گاری یی که تابوت ها را حمل می کرد در حیات پشتی و....)



2. راستش نمی دانم چرا این جماعت آسیایی را جان به جان بکنی دست از سر «ماوراء الطبیعه» بر نمی دارد. اینکه سه تا آدم درست و حسابی بروند پیش فالگیر ، آنهم برای احضار روح هدایت ، بعد هم هدایت از طریق زبان یک بچه به حرف بیاید که نمی دانم چی و چی و چی و در نهایت هم عدد 24 و بعد در آخر داستان بفهمیم این اعداد معنا دار بوده اند و ماه های دوستی هدایت با ترز ، دوست دختر فرانسوی اش بوده است ، بعد برای «سایه» تشخص قائل بشویم – با یک قرائت قرون وسطایی – و انتظار داشته باشیم مخاطب این روزگار همچین توهماتی را باور کند که مثلاً خواسته ایم یک کار شبه سورئالیستی در بیاوریم ، من واقعاً نمی دانم یعنی چه. بعد عین فیلم های پنجاه سال قبل باد بزند پنجره را باز کند بعد روح بیاید تو اتاق بعد بازیگر از روح سوال کند بعد مهره شطرنج بیافتد! بعد همه جا هدایت را ببیند که دارد او را می پاید و ده ها مورد از همچین اراجیفی که از ذهن کارگردان بیرون آمده دیگر در قرن بیست و یکم خلاقیت نیست . اینها اختلالات روانی و اسکیزوفرنیایی است که ناشی از باقی ماندن ذهن کارگردان در همان دهه پنجاه و شصت میلادی است.

یک روایت عاشقانه که خیلی زود شکست خورد

یک روایت عاشقانه که خیلی زود شکست خورد



Up قرار است چیزی باشد که به نوعی با تاریخ و روح آمریکایی ها یکی شده است. «adventure» یا همان ماجراجویی ِ منجر به اکتشاف، آنهم از نوع سرزمین های تازه. اما خب ، این اتفاق نمی افتد . Up یک آغاز کم دیالوگ ، به شدت پر شتاب و رویایی دارد. یک زندگی را با نهایت ظرافت تخیل می کند و بعد همه چیز آن زندگی را آنقدر زیبا نشان میدهد که دلت می خواهد در آن غرق شوی! اما بعد حکایت ادونچریسم را با یکی دو اتفاق محیر العقول که فقط از ذهن بیمار والت دیزنی بر می آید چنان خراب می کند که ......
میدانید خیلی از کار ها و امور هستند که سالها بر یک مسیر و روال می گذرند ، همه هم به همان روال و همان ذهنیتی که پشت همان کار هست عادت می کنند ، اما «یکهو» بعضی آدم ها پیدا میشوند که بعد از آنها ، حتا بدون اینکه ذهن آدمی تصورش را بکند کاری ارائه میدهند که بعد نمی شود آن کار های قبلی را نگاه کرد. خب این همین حکایت پیکسار و والت دیسنی است. تا پیش ار پیکسار ، تقریباً انحصار انیمیشن دنیا در اختیار والت دیسنی بود، کاراکتر های والت دیسنی حرف اول را می زدند ، و همه با ستایش به آنها نگاه می کردند ، اما وقتی پیکسار کارهایش را ساخت مثل نمو یا راتاتویی یا وال یی ، حالا دیگر نمی شود اصلاً والت دیسنی نگاه کرد. پیکسار در برابر انیمیشن های والت دیسنی ، که آکنده از کاراکتر هایی بودند کلیشه ای ، در غالب حیوانات اما به شکل کاریکاتوری و فانتزی و بیشتر اوقات قصه درست و حسابی نداشتند و ته داستان یکی دو حکم اخلاقی الصاق میکردند ، انیمیشن هایی ارائه داد که پر بود از کاراکتر های انسانی محض ، کاراکتر هایی حیوانی باور پذیر .و داستان محکم و کامل . اما این انیمیشن ، که محصول مشترک دو شرکت است زده همه چیز را خراب کرده ، شده کولاژی از تصویر به شدت انسانی و دوست داشتنی پیکساری با بلاهت ساینس- فیکشنی والت دیزنیایی! ... نمی دانم چرا پیکسار خواسته در این کار با والت دیزنی همکاری کند اما الا همان شروع رویایی 15 دقیقه ای ، چنان به دام ژانر ساینس- فیکشن ِ فانتزی والت دیزنی افتاده که باقی انیمیشن را فقط باید تحمل کرد.

من قایقم نشسته به خشکی

«من قایقم نشسته به خشکی. »


امروز روز تولد نیماست ! 114 سال پیش در دهاتی مزخرف در مازندران ، مردی به دنیا آمد که مفصل و مبسوط شیره ای بود و زندگی مزخرفی داشت ........ اما اما اما شاعر خیلی بزرگی بود.....
این شعر شاهکار و ناب هم از نیماست که اگرچه به غالب کهن سروده شده اما در معنا کل سیستم کهن را صلوات می دهد :

«میرداماد ، شنیدستم من،
که چو بگزید بُنِ خاک وطن
بر سرش آمد و از وی پرسید
ملک قبر که :«مَن ربُّک من؟»
میر بگشاد دو چشم بینا
آمد از روی فضیلت به سخن:
اسطقسی ست -بدو داد جواب-
اسطقسات دگر زو متقن.
حیرت افزودش از این حرف ، ملک
بُرد این واقعه پیش ذوالمن
که: «زبانِ دگر این بنده ی تو
می دهد پاسخ ما در مدفن.»
آفریننده بخندید و بگفت:
«تو ، به این بنده ی من حرف نزن،
او در آن عالم هم زنده که بود،
حرف ها زد که نفهمیدم من!»

مهدی سحابی یک حقیقت همیشه زنده است

«مهدی سحابی یک حقیقت همیشه زنده است»




وای...... وای .......... وای ......... مهدی سحابی رفت.... خبر که در بالای صفحه روزنامه فرهیختگان می بینم ، شوکه می شوم.... کسی که پاریس رویایی را به ما شناساند ، کسی که با کلمه هاش دنیایی را برایمان تصویر کرد تا عاشق پاریس شویم ، در پاریس در گذشت ... مهدی سحابی مترجم ، نقاش و مجسمه ساز و البته نویسنده جدی جدی درگذشت... درست در قلب پاریس و حالا ما اینجا نشسته ایم با اندوهی ژرف.... کتابخانه های خیلی از ما با ترجمه های شاهکار مهدی سحابی زینت یافته ، از شاهکار مارسل پروست « در جستجوی زمان از دست رفته » - که عزیز ترین کتاب کتابخانه ام است- تا کتاب دیگر پروست که امسال به نمایشگاه کتاب رساند : «خوشی ها و روزها» ، -و چقدر ناراحتم که هنوز نخوانده ام شان- ، از شاهکار های فلوبری اش : «مادام بووآری» و «تربیت احساسات»...... از شاهکار فوق العاده استاندال که چقدر به روزگار امروز این مملکت می آید : «سرخ و سیاه»......... از شاهکار های سلین ، که اگر مهدی سحابی نبود هیچگاه درست نمی شناختیمش با آن زبان گزنده و رادیکال : «مرگ قسطی» و «دسته دلقک ها» ....... و کتاب هجو آلود ایتالو کالوینو: «بارون درخت نشین» و «مون بزرگ» ِ آلن فورنیه ... و رمان خودش : «پیچک باغ کاغذی». چقدر عظیم است که این همه شاهکار را یک نفر بتواند در فقط یک زندگی ترجمه کرده باشد .... حقیقت قضیه این است که خیلی از همین کتاب ها را وقتی می خواستیم بخریم حتا به نام نویسنده فکر نمی کردیم.... همین که نام مهدی سحابی بود کفایت می کرد.... اصلن مگر مهدی سحابی جز شاهکار هم ترجمه می کند.....
مجسمه های چوبیِ پرندگانِ امسالِ مهدی سحابی اصلن یادتان هست؟.... امسال هر گالری می رفتی می شد مگر نباشد ... و من راستش بین این همه شاهکاری که مهدی سحابی برای ما به یادگار گذاشته من هنوز به آن نقاشی آکنده از نبوغی فکر می کنم که طنز غریب مهدی سحابی را تصویر کرده بود – در نمایشگاه گالری ده به نام گوش ونگوگ- و گوشه ای از تابلو که نوشته بود : «این مهدی سحابی اعدام باید گردد».......................

بطالت

بطالت



«تا تباهی مطلق چقدر دیگرراه است، چند تزریق فاصله داریم تا آسایش ظلمت، چند کام دیگر مانده تا بطالت محض؟»

«شهری که این جا ساختم ، با دیواری از کتاب ها به دو بخش تقسیم میشود؛ یک طرف شهر سرخوشی و طرف دیگر ؛ بطالت. لذت چیزی غیراز این دو نیست.» از کتاب بطالت


بطالت را احسان نوروزی بر سیاق جریان سیال ذهن نوشته است. چیزی بین اورلاندوی ویرجینیا ولف و تاریخ محاصره لیسبون ساراماگو. بعضی جاها هم تلاش کرده مثل بوف کور هدایت یک شعر بلند باشد اما پر از ارجاع به واقعیت. واقعیتی که سخت تحریف شده. «وقتی خم می شوم تا دست در آب برم، به جای صورتم چهره دن کیشوت رامی بینم که با زرهی در هم شکسته و چهره ای خونین ، کاسه سلمانی به دست ، میان برهوتی ایستاده و پشت سرش، اسبی از رمق افتاده مشغول بوییدن خاک، پی ِ چیزی برای خوردن است.» کتاب آکنده از ارجاعاتی است که نشانگر احاطه قابل توجه نویسنده به بیشتر تکست های ادبی جهان است – البته بعضی جاها از غلظت بالا ملال آور می شود!- : «حدود شقاوت آدمی را در دوزخ دانته دیدم و هرچه سفرنامه مارکوپولو وسوسه ام میک رد انبار را ترک کنم و به جهان پا بگذارم ، بورخس مجابم می کرد که در جهان چیزی بهتر از آن چه در انبار هست وجود ندارد.»
بستر عمده رمان ، باززایی شیوه زیست دانشجویی با شیوه ای سورئالیستی و با تعابیری کاملاً منحصر به فرد است: «این دانشکده مهمترین قبرستان فرهنگی این شهر است» یا «این دانشکده ملغمه ای بود از نابغه های مازوخیست، کودنهای فرصت طلب ، میانه حالان خودپرست ، افراطی های خودفروش ، و بچه پولدار های سرخورده از میل و شرمنده از عیش» ... و درمورد اطوارهای دانشجویانی با : «سردرد های نیچه ای ، تهوع های سارتری ، آسم های پروستی ، صرع های داستایوسکی وار» و «از دانشکده اومد بیرون و یه کلاه شاپو خرید که «نشانه مردانگی و استقلالش »بود.» وتعبیر هایی که واقعاً بکرند : «شکر حق می گویی و ستایش می کنی خدای عزو جل رابه خاطر راک اند رول و به خاطر اینترنت وبه خاطر نظام ارزشمند ام پی تری که انباشت تمام آلبوم های باب دیلن در یک سی دی را میسر کرده است.» و«او در راه برایشان موسیقی های آخرالزمانی میگذاشت و عبارات ابزورد تلاوت می کرد»
کتاب کاراکتر جالبی هم دارد به نام درام فون اشمیت! : «همان متاله فرنگی که می گه؛ معتقده که داریم بعد از پایان جهان زندگی می کنیم» و «عشق فون اشمیت به تاریخ و الهیات، او را از ناف سن لازار به دخمه های کتابخانه واتیکان کشاند» و بعد نقل قول های فوق العاده ای از او می کند : «مرگ با کریه ترین چهره اش در راه است و این آخرین لشکر کشی اش است؛ روز پیروزی نهایی.» « همه چیز با میوه دانایی شروع می شود. رستگاری در تهوع است.»

سرزمین گوجه های سبز

سرزمین گوجه های سبز

یا حکایت دانشجویان ، پرولتاریای گوسفند و دیکتاتور و پاسدارانش و هرتا مولر!



1. کتاب «سرزمین گوجه های سبز» هرتا مولر ، ترجمه غلامحسین میرزا صالح را پارسال خیلی اتفاقی پیدا کرده بودم ، اما به خاطر شروع بدی که داشت و اینکه در همان چند صفحه اول خیلی کند جلو رفته بود کنار گذاشته بودمش تا وقتی حوصله کنم و بخوانمش. تا اینکه امسال هرتا مولر جایزه نوبل را گرفت و بین این همه کار و مشغله ، بین مطالعاتم گنجاندمش و ....

2. راجع به هرتا مولر زیاد چیزی به فارسی پیدا نمی شود. مگر همان چند مقاله پراکنده و یادداشت هایی راجع به همین کتاب «سرزمین گوجه های سبز» و یکی دو زندگی نامه کوتاه. در زبان انگلیسی هم اوضاع زیاد بهتر نیست . شاید منتقدین نیویورکر و گاردین حق داشتند که کمیته نوبل را متهم می کردند که شده بنگاه تبلیغ نویسندگان ناآشنا. نمی دانم اما فکر می کنم که هرتا مولر آلمانی زبان ، احتمالاً چوب رومانیایی بودنش را خورده که به اندازه باقی نویسندگان مشهور ، اما خیلی ضعیف تر، آلمانی ناب ، خوانده نشده و ترجمه نشده و باقی قضایا....

3. کتاب مرثیه ای است بر زندگی دانشجویی. داستان ادگار ، گئورگ ، کورت ، لولا ، ترزا و راوی؛ بر زندگی دانشجویانی که نمی خواهند مثل بقیه به جمع «مدرکداران» بپیوندند و دست کم گاهی اوقات فکر می کنند. و بعد در برابر دیکتاتوری حاکم که به خصوصی ترین رفتار هاشان کار دارد دو راه دارند : یا خودکشی کنند یا مهاجرت کنند و بروند: «آرزو میکنم همین امروز کشور را ترک کنم.» و « هریک از ما در این فکر بود که چگونه می تواند با اقدام به خودکشی ، دوستانش را ترک گوید». «همه به امید فرار به دیار دیگر زنده بودند. آنان به شنا کردن در رود دانوب می اندیشیدند، تا آنجا که راه به کشور دیگری می سپرد. به دویدن در گندمزاران تا آنجا که خاک مزرعه قلمرو کشور دیگری می شد.... تنها کسانی که قصد فرار نداشتند ، دیکتاتور و پاسدارانش بودند. پاسدارانی که می دیدم همه جا ، در خیابان ها ولو بودند.» البته دانشجویانی که مثل همه نبودند : «ما در پی چیزی بودیم که باعث جدایی مان بشود ، چون کتاب می خواندیم» «کتاب ها به زبان مادری مان بود ، اما سکوت روستا ها که اندیشه را غدغن می کند، در آن دیده نمی شد. فکر می کردیم سرزمینی که کتاب ها از آنجا آمده مملکت اندیشمندان است.»
و البته اینها جوانانی نبودند که در مدتی که هنوز مانده اند بی هیچ واکنشی باقی بمانند : «من به خودم گفتم هر چیزی که به گور سازان صدمه بزند مفید است. ادگار و کورت و گئورگ با نوشتن شعر و عکس گرفتن و گهگاه با زمزه آواز ، باعث ترویج نفرت نسبت به گور سازان می شدند. این نفرت به پاسداران آسیب می زد. این نفرت باعث می شد که کم کم تمام پاسداران و دست آخر خود دیکتاتور ، کارشان به دیوانگی بکشد.»

4. کتاب روایت تجربه غریبی است از فقدان امنیت و از بین رفتن حوزه خصوصی : «قفل چمدان ، دورغی بیش نبود . در مملکت همانقدر کلید های مشابه وجود داشت که کارگران همسرا. هر کلیدی یک دروغ بود.» کتاب های هرتا مولر واکنش شدیدی است به همین حس عدم امنیت. (هرتا مولر در رژیم کمونیستی پرونده 914 صفحه ای در سه جلد در دستگاه اطلاعاتی با عنوان« تحریف عمدی واقعیت »های کشور به خصوص در محیط روستایی داشت!)

5. لولا یکی از کاراکتر های کلیدی کتاب است . کسی که در دانشگاه زبان روسی را انتخاب کرده بود چون : «دردانشگاه برای زبان روسی برای همه جا بود چون هیچکس دوست نداشت روسی یاد بگیرد» کسی که هم مخفیانه به کلیسا می رفت و هم سخنرانی حزبی می کرد و جزء دانشجویان سرخ بود . کسی که : «خداوند او را آن بالا حفظ میکند و حزب در این پایین!». اما اوج حکایت زندگی او با خودکشی او آغاز می شود : وقتی در جلسه حزبی در همان جایی که لولا در آن سخنرانی می کرد علیه او جلسه تشکیل دادند که : «این دانشجو خودکشی کرده است . ما نفرت خود را از ااین کار جنایتکارانه او اعلام می داریم و آن را محکوم می کنیم. اقدام او باعث انزجار عمومی در سراسر کشور شده است.» هرتا مولر این حکایت را اینگونه ادامه می دهد:
«دو روز پس از آنکه لولا خودش را حلق آویز کرد ، در اجلاس ساعت چهار بعد از ظهر سالن بزرگ ، لولا را از حزب و از دانشگاه اخراج کردند. صدها نفر در سالن حضور داشتند. یک نفر در پشت میز خطابه گفت: « او همه ما را فریب داد . او لیاقت این را ندارد که در کشور ما دانشجو شمرده شود و یا عضو حزب ما باشد . » همه کف زدند.... آن شب یکی از دختر های اتاقک خوابگاه گفت : « بغض گلوی همه را گرفته بود ، اما چون حق نداشتند گریه کنند ، به جای آن همگی دست مفصلی زدند.»

06 کتاب حکایت دیکتاتور ها هم هست. وقتی زندگی دیکتاتور رومانی را روایت می کند. مثل وقتی که راجع به پخش شایعه بیماری و مرگ دیکتاتور حرف می زند : « همه از مرگ قریب الوقوع دیکتاتور احساس شادمانی می کردند ؛ اما مرگی در کار نبود. ... همه می خواستند از او بیشتر عمر کنند» یا وقتی چنان فقدان آزادی ملال آور میشود که به خیال می افتد که: «در آن زمان باور داشتم در یک جهان بدون پاسدار ، مردم مثل کشور ما راه نمی روند؛ جهانی که در آن مردم مجازند هر طور می خواهند فکر کنند و بنویسند.» و یا دیکتاتور ی که حکومت خود را ابدی می داند: نیکلای چائوشسکو زمانی گفته بود : اگر روزی درخت های گلابی در رومانی به جای گلابی سیب بدهند حکومت او فرو خواهد پاشید. (اما چند ماه بعد مردم سرنگونی او را جشن گرفتند)

7. « سروان پجله یک هفته بعد به ادگار و گئورگ گفت : « از راه عملیات ضد دولتی و مفتخوری زندگی می کنید و این کارها غیر قانونی است . هرکسی دراین مملکت می داند که چگونه بخواند و چگونه بنویسد. مردم اگر بخواهند می توانند شعر بنویسند و برای این کار مجبور نیستند سازمان های محارب و ضد دولتی تشکیل بدهند. هنر ما را مردم می سازند ؛ ما به عناصر ضد مردمی برای خلق هنر احتیاج نداریم.»

اروپا اروپا

اروپا اروپا




1. «اروپا اروپا» فیلم خوش ساختی نیست. سوژه جذابی دارد و زندگی پسری یهودی را روایت میکند که در دوران نازیسم خانواده اش را از دست میدهد ، به لهستان و بعد به روسیه مهاجرت می کند و در آنجا به کمونیستها می پیوندد!!! بعد با شکست روس ها به آلمانی ها می پیوندد و خود را یک آلمانی اصیل معرفی می کندو کار تا آنجا پیش می رود که سر از مدرسه جوانان اس اس در می آورد و درنهایت با سرنگونی رژیم نازی با خوش شانسی مطلق از محاکمه و اعدام می گریزد و به اسرائیل می رود ! یک تاجر ونیزی شماره دو! اما به مراتب زرنگتر!!! فیلم تاریخ در به دری یهودیان هست اما به نکته ای توجه می کند که باقی متقدمین به آن توجه نکرده بودند : مسئله «ختنه». عمده روایت فیلم هم تلاشی است که قهرمان فیلم برای پنهان کردن این قضیه می کند و گاهی جاها کمدی ظریفی را سبب می شود. اما فیلم از لحاظ فنی و به خصوص کارگردانی زیاد قوی نیست.

2. تکه ای هست که پسر یهودی با بازیگری آلمانی دوست می شود – و بعد از اینکه می فهمد پسرک آلمانی اصیلی نیست و یهودی است ، با خوش رفتاری با او ، به ما می فهماند که همه آلمانی ها نژاد پرست نیستند!- و آن بازیگر دیالوگ شاهکار فاوست گوته را می خواند و من چقدر دوست دارم آلمانی اش را که شاید تنها قطعه ادبی آلمانی که حفظ کرده ام همین است:
Habe nun, ach!
Philiosophie, Juristerei und Medizin,
und Leide auch Theologie,
Durchaus studiert, mit heißem Bemüh'n.
Da steh ich nun, ich armer Tor!
Und bin so klug als wie zuvor;
Heiße Magister, heise Doktor gar, und…

شوماخریسم زیر باران!

شوماخریسم زیر باران!



مدتی است به اقتضای انجام برخی امورات ، مجبورم بعضی از روزها مدت طولانی رانندگی کنم. امروز حد فاصل جاده حسنرود - انزلی باران داشت شلاق می زد ، حداقل ده – دوازده سانت ، آب بالا آمده بود و ماشین ها با سی و چهل راه می رفتند .... آی لذت داشت صد و بالاتر رفتن و آب پاشیدن ولایی و سبقت غیر مجاز! و خطر نگرفتن ترمز ! .... زنده باد پژو !

بوف کور خوانی لای لمعه!

بوف کور خوانی لای لمعه!



«ذهنم آشفته تر از آن بود که خطی را در زمان دنبال کند . جهان ، مثل تابلو های رُنه مگریت شده بود؛ چیزها واقعی بودند ، اما نه آنطور که در واقعیت هستند.» مهدی خلجی


1. رمان « نا تنی » نوشته مهدی خلجی ، قطعاً رمان مهمی در زبان فارسی است. مهدی خلجی روزنامه نگار و طلبه سالهای آزادی مطبوعات در عصر خاتمی ، حالا بعد از مدت ها سرگردانی در اروپا ، در آمریکا زندگی می کند و این رمان را در همان سال های اروپا نوشته است. ذهن خلجی در این رمان دقیقاً همان چیزی است که به آن مواجهه صریح و شوکه کننده درونی ترین لایه های فرهنگی و شیوه زیست سنتی ایرانی با همه مظاهر و منویات جهان می گویند.

2. رمان سرگذشت فصل مهمی را از زندگی «فواد مشکاتی» و تحول شخصیتی او را از زبان اول شخص بر مبنای روابط او با سه زن روایت می کند. رمان بر سیاق «جریان سیال ذهن» نوشته شده و با شکستن زمان و فلاش بک های متعدد به زمان کودکی و حال و خلط این دو خط از یک طرف و از سوی دیگر با حرکت مکرر مکان ها بین قم ، تهران و پاریس و همچنین با امیختن شخصیت ها مبتنی بر نشانگان رفتاری یا ظاهر سه زن، به شکل پیوسته بین آنها حرکت می کند. زهرا ، در کودکی و حال ، نیوشا و کریستینا ، در نوجوانی و آینده و حال ، مسبب تغییر بزرگی در زندگی طلبه جوانی می شوند که پسر آیت الله مشکاتی – از علمای معظم قم- است و از آغاز نوجوانی در ذی طلبگی به سر می برد. شخصیت زهرا که دختر محبوب راوی است ، دختری است که پنج سال از او بزرگتر است ، برادر سپاهی اش باعث ازدواج او با یک سپاهی دیگر می شود . او که با قصد ترویج هنر انقلاب در دانشگاه نقاشی خوانده ولی بعد نگاهش تغییر کرده و اختلافات عمیقی با همسرش پیدا می کند که نهایتاً منجر به طلاق و مهاجرت او به تهران می شود. گره پایانی کتاب و علت رفتن فواد از ایران خودکشی زهرا بعد از جلسه بازجویی امنیتی است که به شدت باعث فروپاشی روانی فواد شده و علت تامه مهاجرت او را فراهم می کند. واضح است که یکی از وجوه بسیار بارز کتاب ، وجه اروتیک آن است. شاید علت اصلی این نگاه نویسنده روند داستانی است که مبتنی بر کشف تن استوار است. روندی که نتیجه آن اتمام پروسه بلوغ است و مسیری به شدت غیر متعارف در ایران البته با باقی دنیا دارد. نکته مهم دیگر حکایت دوستی او با طلبه ای به نام باقر است که در نهایت زیر فشار های بسیار از قم می گریزد و به کمک اوست که فواد مشکاتی، راه به مخزن کتاب های ممنوع در کتابخانه آیت الله مرعشی می یابد و با ادبیات مدرن آشنایی می شود و حداقل منابع تحول فکری او را فراهم میکند.

3. کتاب تصویر سیاه و بعضی جاها هولناکی از زندگی در قم می دهد : «سالها بود مسیر خانه تا حرم حضرت معصومه یا مدرسه فیضیه را که دیوار به دیوار حرم بود، طی می کردم. در رفت و برگشت صبح و بعد از ظهر ، هر بار همان آدم ها را می دیدم. دیگر صورت آدم ها تفاوتی نداشت. حس کردم شاید یک چیز مهم فراموش شده باشد . می شمردمشان. اول فکر می کردم راحت است. راحت نبود. همه مورچه ها شکل هم بودند و معلوم نبود کدامشان به لانه رفته و کدام یکی بیرون آمده.» و «بارها فکرکرده بودم چه احساسی به قم دارم؟ بی تردید دوستش نداشتم. شاید زادگاه آدم آن جایی نباشد که آدم در ان متولد می شود، بلکه جایی است که آدم خودش را می زاید.» و « قم مظهر سترونی بود . شهری که ترس توی جلدش رفته ؛ ترس فرو خورده کهنه ای که نمی گذاشت هرکس خودش باشد.» و جایی خطاب به دوستش «باقر! ما خیلی آدم های بدبختی هستیم. در قم نه سینما می توانیم برویم ، نه تئاتر ، نه کنسرت موسیقی ، نه گالری نقاشی . هوس هر چیزی را بکنیم، می رویم و لای کتاب های قرن سوم و چهارم ، کتابی می گذاریم و کنار آخوندی می نشینیم و درباره هوس هامان می خوانیم.» و «قم پشت دیوار هایی از ترس پنهان شده بود. اول شهر ، تابلو وزارت اطلاعات ، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب می کرد... از همه مردم می خواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند. هیچ کجای آن شهر پناه من نبود. در شهری که به دنیا آمده بودم دوست نداشتم بمیرم.»

4. یک تکه ناب از کتاب :«دست بردم و از قفسه ، نامه های هایدگر و هانا آرنت را بیرون کشیدم . با لبه انگشت ورقی زدم..... غرور هایدگر و محافظه کاری اش مرا پس زد. کتاب را بستم. کاری به شخصیت هایدگر ندارم ولی عشقش ، عشق سال های وباست. فاشیسم عشق را محافظه کارمی کند.... این توجیه زبونی آدم است در عشق ورزی.... از همه آدم ها نخواهید قهرمان باشند. اگر قرار بود همه خطر کنند ، دیگر هیچ خطری در عالم وجود نداشت. قهرمان ها ، قهرمان های آدم های میان مایه اند.»

تردید در حکایت هملت

تردید در حکایت هملت...





1. این که جماعت فارسی زبان راجع به شکسپیر چگونه می اندیشد و چه تصوری از شکسپیر دارد یکی از بهترین سوژه هایی است که می شود ازش یک کتاب خوب در آورد. حقیقت ماجرا این جاست که اگر کارهای هفت هشت سال اخیر را به حساب نیاوریم ، با اینکه از اواخر قاجار به این طرف بیشتر نمایشنامه های شکسپیر به فارسی ، مکرراً ترجمه شده اند ، جز چند یادداشت کوتاه ، آنهم از قدما ، هیچ چیز در مورد خود شکسپیر وجود ندارد. در این چند سال اخیر هم جز کتاب راز شکسپیر– با ترجمه ای افتضاح- و چند پایان نامه دانشجویی و چند مقاله مهجور در نشریات تئاتری کشور – آنهم بیشتر از اساتید ورشکسته ادبیات انگلیسی!- چیزی به این انبان تهی افزوده نشده. اما به سبب آشنایی حدود صد ساله با نمایشنامه های شکسپیر ، جماعت فارسی زبان دچار تصورات غریبی در مورد اوست ...

خیلی از همین جماعت فکر می کنند ، شکسپیر بازیگر تئاتری بوده که با حوصله و فرصت معین می نشسته و نمایشنامه هایش را منطبق با وقایع جهان می نگاشته و همه اصول دراماتیک ارسطویی را رعایت می کرده و دهها باور «ایده آلیستی»دیگر. در حالیکه امروز به سبب پژوهش های مکرر محققان – که متون ارجینال آنها به راحتی در دسترس است- می دانیم که شکسپیر در دوره ای می زیسته ، که بعد از سالها ممنوعیت تئاتر در بریتانیا، تئاتر ، اجازه تنفس یافته و به سبب فقدان متون دراماتیک انگلیسی ، و شکسپیر با ترجمه متون ایتالیایی یا متون زبان های ژرمانی تئاتر اجرا می کرده و برخلاف باور خیلی ها ، عمده ایده های شکسپیر – نه از ذهن خلاق او – که از متونی می آمده که داستان شان را قبلاً خیلی ها روایت کرده بودند و دست بر قضا همین شکسپیر خودمان ، یکی از نقش های آن را روی صحنه بازی می کرده. اما به مرور متن را تحریف می کرده و همان داستان را کم کم تغییر می داده و با روایت خودش تحویل مردم میداده و در نهایت متن شکسپیر است که به جا مانده است . طبعاً قصد ندارم این کار شکسپیر را تخطئه کنم که به نظرم شکسپیر قطعاً هنرمند نابغه ای بوده که توانسته به این خوبی داستان های دیگران را با چنان تغییراتی به بشریت غالب کند که صدها سال آدم ها به چنان باورمندی به روایت او برسند که هیچ حکایت دیگری را قبول نکنند...

2. در یاداشت قبلی نوشتم تردید ، اقتباس یا برداشت از هملت نیست. تردید ، «واکنشی»است به هملت. به روح حکایت هملتی که شکسپیر روایت کرده. امروز می دانیم که عمده حکایت هملت هرگز به چنین «عوامل دراماتیکی» آراسته نبوده است. اگر کمی با تاریخ اروپا و مسیحیت هم ، آشنا باشیم و همین ده – بیست کتابی که به فارسی هست را – لااقل در مورد مسیحیت- تورق کرده باشیم ، واقعاً از خودمان نمی پرسیم ، مسئله اصلی داستان یعنی «انتقام» در کجای باور های قرن دهم دانمارک مسیحی هست ؟ یا این قضیه روح پدر که اوج ابتکار دراماتیک شکسپیر است؟ اصلاً در کدام دوره تاریخی در اروپا ، دانمارک آنقدر کشور امن امانی بوده که شاهی خوشنام را بکشند و برادرش که علناً همه می دانند قاتل اوست به جایش بنشیند و ملکه اش را به زنی بگیرد ، بعد باقی دوک نشینان همسایه و ممالک قدرتمند تر و پهناور تر در سکوت بنشینند و کسی به این امارت خرد و حقیر حمله نکند تا کل قضیه را پاک نکند و مملکت حقیر و نا توان و خراج پردازی چون دانمارک را به خاک خود ملحق نکند؟.... واقعاً در کدام دوره تاریخی در جغرافیای فرهنگی اروپا می شد همچنین اتفاقی بیافتد؟ نمی دانم چرا این جماعت فارسی زبان فکر می کند ، هر چه که شکسپیر نوشته تصویر «واقعیت » همان زمان و همان دوره تاریخی ! و الباقی مسائل است. آیا واقعاً در اروپای مسیحی آن زمان می شد ، کل آن قضایا هملت اتفاق بیافتد و چنین وقایعی باعث تسخیر مملکت نشود. تازه کلیسا و اسقف ها هم صم و بکم بنشینند و .... بهتر است خودمان را گول نزنیم . تخیلات و نبوغ شکسپیر را با حقیقت مملکت پادشاهی دانمارک در آن دوره تاریخی ! قاطی نکنیم.

3. من فکر می کنم ، واروژ کریم مسیحی می خواسته هملت را به «زبان خودش» روایت کند. شاید قرار نبوده که واروژ مسیحی داستان هملت را در جامعه ایرانی بازسازی کند. او می خواسته هملتی را تصویر کند که آدم هایش را می شود با اندکی تخیل در همان زعفرانیه خودمان پیدا کرد . در ساختمان شرکتی در مرکز شهر هم دید و در یکی از سینما های خرابه لاله زار هم پیدا کرد. مگر هملت شکسپیر ، دور ترین آدم به خاندان و آداب سلطنتی نبود؟ ... خب کریم مسیحی ، هملتش را از دل طبقه متوسط در آورده . یا رابطه عاشقانه پارادکسیکالی که با افلیا دارد را با این همه محدودیتی که سینمای ما دارد در دویدن های آشفته ای ساخته. یا پولونیوس را که به پیشکاری بدل کرده . یا هوراشیو شکسپیر را چقدر خوب فهمیده و از آن دوستی هنرمند و تیزهوش و ارمنی بیرون کشیده. دوستی که علیرغم غیر خودی بودگی فرهنگی ، نزدیک ترین و دلنشین ترین کاراکتر ها به هملت ست و خیلی نکات دیگر را که می شود به همین سیاق ردیف کرد .

4. ای کاش هملت را بخوانیم و بعد تردید را بینیم . کریم مسیحی خوب روح شکسپیر را گرفته است و حکایت خود را برایمان روایت کرده است. او را چون به جای «ترجمه» ، «خلق »کرده است تخطئه نکنیم.

رومولوس کبیر 2

رومولوس کبیر 2



گوشه هایی در باب اجرا :
ایده کارگردانی نادر برهانی مرند دراین اجرا به شدت متاثر از نگاه هجوآلود شرقی و فاصله گذاری برشتی در بازی ها و اجراست. طوری که در بسیاری از موارد بازیگر به طرز محسوسی مسلط بر نقش است و آنقدر در شخصیت کاراکتر فرو نمی رود تا آن را زندگی کند. انگار بازیگران به خوبی خود را می بینند و می خواهند حس تمسخر را به تماشاگر القا کنند. بازی سیامک صفری و داریوش موفق شاهدی بر این مدعاست. کار ، طراحی صحنه ضعیفی دارد. نماهای کاخ فاقد عظمت و نشانگان زوال و معماری رومی اند. میز و صندلی ها خیلی بد فرم ساخته شده اند و چرخ متحرک زیر آنها کاملا آزار دهنده است و البته نحوه استقرار میز و صندلی ها در جلوی صحنه دید مخاطب را از سن خراب می کند. از طرف دیگر مجسمه ها ، اعم از انسانی و حیوانان و ظروف ، خیلی باسمه ای و بزن در رو ساخته شده اند که اصلاً فروختن شان حس ناراحتی و زوال را در مخاطب ایجاد نمی کند. نور ژردازی کار هم ساده است و بیشتراوقات یکدست و نرمال است. تنها وجه خاص آن تغییر رنگ بک گراندی است که تغییر صبح به ظهر و بعد به عصر، غروب و شب را متناسب با نزدیک شدن ژرمن ها نشان می دهد و درنهایت در نیمه شب با تلاش ناکامی برای کشتن رومولوس به پایان می رسد و در صحنه آخر طلوعی دوباره با فتح ادو آکر تمام می شود. صحنه هایی که ارزش تامل بیشتر دارد:
a) دیالوگ آغازین سردار شکست خورد از جنگ و همه تلاشی که برای رساندن خبر شکست به امپراتور دارد واقعاً اثر گذار است.
b) صحنه مربوط به پناهندگی امپراتور روم شرقی ، پس از سالها دشمنی و بعد وقتی به سقوط روم غربی مطمئن می شود ، فرار از روم به قصد آفریقا هم و دیالوگ های مهمی که مهم ترین نتیجه اش زوال تمام عیار هویت رومی است هم سخت قابل توجه است.
c) صحنه های مربوط به دیالوگ های وزیر جنگ با رومولوس هم شاهکار است. داریوش موفق که یکی از بهترین بازیگران تئاتر این سالهاست که به خوبی کاریکاتور وزیر جنگی را می سازد که حالا سالهاست در هیچ جنگی پیروز نشده و .... اما...... آنجا که رومولوس می پرسد راه حل این مشکلات فعلی چیست ؟ و وزیر دفاع می گوید: بسیج عمومی... خب سالن منفجر می شود.
d) صحنه های مربوط به امیلیان هم با بازی اپیک رحیم نوروزی ، بیش از همه یادآور همین روز هاست . امیلیانی که بعد از سه سال اسارت در دست دشمن و تبعاً سه سال سکوت ، به سبب احساس تعهدی که به روم می کرده بازگشته و می خواهد با متحد کردن مردم عظمت روم را احیا کند و در نهایت با سعایت و تقلب وزرا منزوی می شود و مجبور می شود با ملکه به سیسل برود. صحنه های مربوط به او ، تنها صحنه های غیر کمدی، این تئاتر است.
e) صحنه ها ی مربوط به تاجر شلوار فروش که بر سر آینده امپراتوری روم و دختر امپراتور می خواهد معامله کند و حکایت تاجر عتیقه فروش که میراث تاریخی امپراتوری را می خرد هم تکان دهنده است. همه اینها را به صحنه نیمه شبی که همه پنهان شده اند تا رومولوس را در خواب به قتل برسانند و نمی توانند و بعد بحث مفصلی که رومولوس با آنها می کند قابل تامل است.
f) دیالوگی مفصل و تکان دهنده ادو آکر با بازی شاهکار و تکان دهنده پیام دهکردی با رومولوس یکی از آن نقاط به شدت دراماتیک کار است. آنچه در پی دارد احساس بیهودگی و ابتذالی است که در ستیز های قدرت نهفته است وشباهت عمیقی که بین قاطبه حاکمان بی رحم هست بر سر معامله ای که بر سر جان مردم عادی و سربازان شان می کنند.
g) و نکته آخر در باره سیامک صفری است. سیامک صفری در حال حاضر تاپ لیست ، بازیگران مرد تئاتر ماست. بعد از شاهکارش در شکار روباه دکتر رفیعی در نقش آغا محمد خان قاجار ، اگر چه به خوبی از اجرای نقش کمدی بر می آید اما استیل اصلی خود را تکرار می کند. همان نگاه خیره و گردن کج شده و نشستن ناراحت و ریختن سریع کلمات را . شاید توجیه اش شباهت دو کاراکتر باشد و سرنوشت نسبتا مشابه با یک اختلاف بزرگ و آن اینکه یکی موسس یک سلسله بود و دیگر خاتم یک سلسله.....

رومولوس کبیر 1

رومولوس کبیر 1


آدم نباید سرزمین پدری را بیش از یک انسان دوست داشته باشد. فردریش دورنمات

1. به قول رضا سید حسینی فقید ، بزرگترین دغدغه نویسندگان معاصر – لااقل قرن بیستمی به بعد- این است که چگونه کاری بنویسند که آنقدر خوانده بشود و یا دیده بشود – در صورت نمایشی بودن و یا اقتباس سینمایی- که بخشی زیادی از مردم در سطوح مختلف فرهنگی با آن آشنا بشوند ، تا حدی که نهایتاً آن را کلاسیک بنامند. (تبعاً منظور بحث مربوط به کلاسیسیزم نیست.) دورنمات سوئیسی هم یکی از آن هایی است که دقیقاً دارد کلاسیک می شود. سال 87 علی دهباشی در سیمیا ، ویژه نامه فوق العاده ای برای دورنمات چاپ کرد. داستان های پلیسی اش (قول ، سوءظن ، قاضی و جلادش) را که عموماً محمود حسینی زاد با نشر ماهی چاپ کرده و چند تایی دیگر را عزت اله فولادوند ( در سالهای دور) و هفت نمایشنامه اش به فارسی در آمده که البته شش تا را حمید سمندریان کبیر به فارسی گردانیده. «ملاقات با بانوی سالخورده» را که سال گذشته سمندریان در سالن اصلی تئاتر شهر کار کرد و «فیزیکدان ها» ، «ازدواج آقای می سی سی پی» و «بازی استریندبرگ» را هم سمندریان سالها قبل کار کرده بود . امسال هم نادر برهانی مرند کار دیگری از دورنمات را با ترجمه حمید سمندریان به روی صحنه برده : رومولوس کبیر.
2. رومولوس کبیر ، به معنای دقیق کلمه یک کمدی سیاسی است. کمدی سیاسی هم از آن ژانر هایی درتئاتر است که تقریباً در ایران خیلی سخت مجوز می گیرند مگر اینکه متن حتماً غربی باشد و در بستر کاملاً دور و نا آشنا با مخاطب ایرانی ، اتفاق بیافتند تا مبادا کسی تاویل نا شایستی بکند و حماقت های کارکتر های سیاسی غربی را با «حاکمان عزیز و فرزانه مان» مشابه ببیند ! و رهبری داهیانه مسئولین خدمتگذار به سخره گرفته شود!
حالا خوشبختانه این کار از زیر دست عزیزان در رفته است. شاید به دلیل نا مانوسی فوق العاده مردم با عظمت امپراتوری روم و زوال آن و البته اجرای نچسبی از متن – البته شرط می بندم استعاره ها را نفهمیده اند!-

3. حکایت رومولوس کبیر ، در سال 476 میلادی رخ می دهد. رومولوس آخرین امپراتور روم غربی است که تا زمان سقوطش بیش از بیست سال بر روم حکومت کرده است. در بهار 476 میلادی ژرمن ها پس از اشغال روم شرقی و سقوط قسطنطنیه و پناهندگی دشمنش امپراتور روم شرقی به روم غربی، بیشتر امپراتوری روم غربی را نیز اشغال کرده اند و به سوی رم می تازند. اما رومولوس واکنشی در برابر حمله ژرمن ها نشان نمی دهد، بلکه در قصر خود به پرورش مرغ هایش که هرکدام را به اسمی از درباریان خود یا شاهان و سرداران دشمن نامیده ، مشغول است. کوشش همسر و دختر و وزرا به جایی نمی انجامد. خونسردی و بی تفاوتی او در برابر از دست دادن شهر های متعلق به امپراتوری و غرق شدن در دنیای مرغ ها برای همه عذاب آور است. اوج این قضیه در نپذیرفتن سرداری که دو شبانه روز با اسب تاخته تا خبر سقوط آرکادیا ، یکی از شهر مرزی و استراتژیک امپراتوری را بدهد و پیام سپهبد کشته شده را به امپراتور برساند متجلی می شود. نقشی که به نوعی وجدان سرزنش کننده رومیان است و در اکثر صحنه ها برای لحظاتی کوتاه از ابتدا تا انتها ظاهر می شود. شهر های روم یکی پس از دیگری سقوط می کنند و رومولوس هم مجسمه ها ، این میراث تاریخی روم را به تاجری (با همه مشخصات یهودی رباخوار!) به چند سکه طلا و نقره می فروشد. همسرش با دخترش و دامادش و برخی از سرداران رومی که هنوز به عظمت و تاریخ روم دلبسته اند ، قصد رفتن به سیسل را می کنند . اما او در لحظه وداع با همسرش همه رفتار هایش را آگاهانه می نامد و آن را مجازات روم در برابر جنایاتی که در طول تاریخ روا داشته اطلاق می کند. در صحنه بعد خبر می رسد که کشتی همسرش و همه همراهانش با همه جواهرات و تاریخشان در دریا غرق شده اند . بعد در حالیکه همه قصر را ترک کرده اند ، رومولوس پیشکارش را هم مرخص میکند و چندی بعد ادو آکر سردار ژرمنی وارد قصر می شود و امپراتوری روم برای همیشه سقوط می کند......

تردید

تردید



کریم واروژ مسیحی بعد از قریب دو دهه فیلمی ساخته که به اندازه همه آنهایی که در این سالها فیلم ساخته اند ارزش دیدن و باز دیدن را دارد. به گمانم فیلم آنقدر فنی و خوب هست که حتا از شاهکاری مثل درباره الی هم بهتر باشد و فیلمبرداری دقیقی که همه ی «صحنه» ها را به قدری اندیشیده تصویر کرده – سکانس های داخل سینما را به یاد بیاورید و خانه قدیمی- که حتا لحظه هم نمی شد از فضای فیلم دور شد و نور پردازی فوق العاده فیلم که هر جا کارگردان می خواست ایده هاش را «بولد» کند، کنتراست داشت و طراحی فوق العاده لباس و گریم از آن بهتر و بازی هایی که به نظرم بهترین وکامل ترین بازی های این سالهای سینمای ایران بوده اند. به نظرم اهدای جایزه فجر به شهاب حسینی به خاطر فیلم مزخرف سوپراستار و لیلا حاتمی به خاطر بازی متوسط – و به زعم بسیاری باور ناپذیر و کاریکاتوری اش در بی پولی – در برابر بازی استادانه بهرام رادان و ترانه علیدوستی ، مطلقاً به شوخی میماند . سر گشتگی و « تردید» ی که بهرام رادان به خوبی آنرا متجلی کرد و خلق افلیا یی ایرانی و تا این حد پذیرفتنی فقط از ترانه علیدوستی بر می آمد. و حامد کمیلی – که علیرغم اینکه به نظرم بازیگر خوبی نیست – یک هوراشیو ی واقعی بود و علیرضا شجاع نوری که انصافاً همان کلودیوس ، عموی خائن اما دوست داشتنی در امده بود!.... اما اما اما.... در کنار همه اینها ایده خلاق کارگردانانه کریم مسیحی را نمی شود در نظر نگرفت. راستش علیرغم اینکه نحوه دوربین گرفتن و زاویه دیدی که کارگردان روایت می کرد به نظرم خیلی کیمیایی وار بود ولی کاملاً با کارگردان مولفی سر و کار داریم که به جزئی ترین نکات صحنه اش هم فکر کرده بود و ایده خلاقی که بهترین تجسم خلاقیت هنری است. اینکه بشود از متنی تاین حد کلاسیک و تراژیک با این قدرت الهام گرفت وکاری در بستری دیگر تالیف کرد به نبوغی می خورد که فقط از سالها سکوت و تفکر بر می آید.....
البته در این بین تاکیدی دارم که این کار اصلاً اقتباس یا برداشت حداقل به مفهوم متعارفش نیست. به نظرم این کار نوعی الهام یا دقیق تر «واکنشی» است به متن شکسپیر و تالیفی که نه از سر «باز تولید» که «ملهم» از آن است و به همین دلیل شاهکار سینمایی کریم مسیحی را – با اینکه وجوه تئاتری قدرتمندی در اجرا دارد- اثری خلاق و مولف و ماندگار می دانم.

در باب اجرای عشق لرزه

در باب اجرای عشق لرزه




1. خب این سومین تئاتر اشمیتی است که سهراب سلیمی در تئاتر شهر اجرا می کند و من دیده ام. مثل همه کار های سابقش نه آنقدر خوب است که در ذهن تصاویر ماندگاری به جا بگذارد و نه آنقدر بد که حال آدم را بهم بزند. معمولی و نسبتاً خوب که بعد از چند روز آرام آرام از ذهن پاک می شوند. البته این متن هم مزید بر علت است. داستان ، حکایتی سانتی مانتال و به نسبت باقی کارهای اشمیت به طرز محسوسی ضعیف تر است و همین شاید علت اصلی افت کار به نسبت کارهای سابق باشد. البته اجرا طبق روال باقی کار های قبلی طراحی صحنه استعاری و زیبایی دارد (دراین کار نوعی حلقه بیضوی و میان تهی و شیبدارکه دو قطر قائم آن به هم متصل می شدند و محل تلاقی دو قطر ، مشخصه خانه بود) و اما بر همان روال انتخاب بازیگر نامناسب و ضد زیبایی شناسانه! هم دارد. واقعاً نمی شود فهمید سهراب سلیمی چرا باید برای نقش الینا ، که قرار است دختر رومانیایی جوان و زیبایی باشد که شیفته ادبیات فرانسه – آنهم قرن نوزدهمی، است، کسی مثل بهناز جعفری را انتخاب کرده که چه از لحاظ ظاهر و چه از لحاظ استیل اجرا به درد هر نقشی می خورد الا دختر زیبای رومانتیک رومانیایی!!! یا به بازیگری بزرگی مثل نسیم ادبی ، نقش ردیکا را بدهد که زنی است فاحشه و میانسال! باز انتخاب پیام دهکردی – که دراین اجرا فقط دیالوگ خوانی می کرد و خیلی از نقش فاصله داشت – انتخاب مناسب تری با متن اشمیت بود و البته افسانه ماهیان که خیلی خوب نقش دیان را تصویر کرده و به نظرم در کنار طراحی صحنه خوب ، بهترین عنصر این اجرا بود. اجرا هم تقریباً به متن وفادار مانده بود.



2. یک نکته بی ربط کلی هم اینکه : این سهراب سلیمی هم به هر کسی می ماند الا کارگردان تئاتر ، آن هم از ورژن اشمیتی قضیه. مثلاً شاید اگر بیرون ببینیمش ممکن است او را با یک کارمند وظیفه شناس بانک! یا کاسبی آبرومند و مبادی آداب در میدان هفت تیر اشتباه کنیم. حالا خودم هم من نمی دانم چرا چنین احساسی دارم! اما این را می دانم لااقل کسی که اشمیت کار می کند یا باید خیلی آدم پریشان و رومانتیکی باشد – با قرائت قرن نوزدهمی – یا آدم آوانگارد و آنتی سوسیالی مثل محسن نامجو!

ند کلی

Nedd Kelly



1. یادم هست سالها پیش کتاب هایی درباره کشور های جهان برای کودکان چاپ می شد که به گمانم یا متعلق به کانون پرورش فکری بود یا خوارزمی و من خیلی دوستشان داشتم. یکی از این کتاب ها راجع به استرالیا بود. در یکی از صفحات کتاب عکس زره و نقابی را کشیده بود که می گفت کودکان استرالیایی در روزی از سال آن را با مقوا برای خودشان درست میکنند و.... بعد نوشته بود که مردی که اولین بار این را ساخته کسی بوده به نام « ند کلی » و با آن علیه انگلیسی ها جنگیده تا کشورش را نجات بدهد! و در نهایت کشته شده!

2. حالا بعد از سالها ، فیلمی دیدم به نام ند کلی. ند کلی اینجا جوانی ایرلندی تبار است که در خانواده ای بدنام و خلافکار به دنیا می آید و به همین علت به خاطر جرم کوچکی به زندان می افتد و بعد به خاطر اذیت و آزاری که پلیس علیا حضرت ملکه در استرالیا نسبت به مهاجران ایرلندی تبار مرتکب می شوند ، بر اثر یک حادثه متواری می شودو یک اختلاف کوچک با پلیس محلی تبدیل به یک درگیری بزرگ می شود و با اعزام ارتش ملکه و واکنش شخص ملکه ، در نهایت ند کلی به جنگل ها پناه می برد و ماموران دولتی را می کشد و اموال بانک ها را بین فقرا – به خصوص ایرلندی ها – تقسیم می کند. در نهایت هم در یک جنگ تمام عیار در برابر بیش از صد سرباز مسلح ، با برادر و دو دوستش کشته می شوند .

3. فیلم علیرغم بازیگران خوبش مثل هیث لجر یا نائومی واتس و اورلاندو بلوم و موسیقی اثر گذار و حکایت دراماتیکش اصلاً خوب نیست . فیلم خیلی سریع و سرراست در حول و حوش صد دقیقه ، تند تند داستان اصلی را روایت می کند ، بدون اینکه با افزایش جزئیات و خرده داستان ها – مثلاً پرداخت رابطه ند با جولیا و نقش همسر جولیا - داستان را چند لایه کند و دقیقاً مثل کارگردان های آسیایی ، خط اصلی را جلومی برد وتمام. از طرف دیگر فیلم به شدت تاریک است ، انگار که در انگلستان فیلمبرداری شده!!! و نه استرالیای آفتابی . فیلم لانگ شات هم تقریباً ندارد و مثل یک «تله فیلم»! آکنده از میدل شات و کلوزآپ است و بیشتر اوقات در فضا های بسته می گذرد . انگار نه انگار که فیلمی «استرالیایی» است.

بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان و باز هم بهار!

بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان و باز هم بهار!



نمی دانم چرا اینقدر نسبت به شرق آسیایی ها بدبین هستم. به طرز غریبی و حتا غیر اخلاقی احساس می کنم از سطح فکری و فرهنگی پایین تری برخوردارند. شاید دلیل عمده این احساس ، نا شناختگی و وحشت از نا آشنایی مطلق با المان های فرهنگی و ارزشی شرقی ها باشد . همان طور که بارت در اتاق روشن خیلی دقیق به آن تفاوت عمیق اشاره کرده . به همین خاطر هم خیلی کم اتفاق می افتد به شکل خود جوش! به سمت آثار شرقی بروم. حالا چه کتاب ، چه فیلم و الباقی هنر های در دسترس و چه حتا سیاست و همیشه تنها عامل این رجوع پیشنهاد دوستان خوش سلیقه یا کسب جوایز بین المللی بوده است. آن چه هم که باعث شد من «بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان و باز هم بهار» را ببینم هم طبعاً جایزه نخل طلای کن بوده وگرنه شاید هیچوقت این اتفاق نمی افتاد. و حالا خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاده ، راستش بعد از خواندن شاهکار موراکامی «کافکا در ساحل» این شرق آسیایی ها دارند مرا شوکه می کنند. کار های عمیق و چند لایه و به شدت پیچیده ، لبریز از مولفه های بومی و بودایی و از آن طرف حضور ذهنیت مدرن به شکل توامان و قابل ستایش و هم چنین حسی آکنده از رضایت و تفکر عمیق در طبیعت که در عین روح بودایی به جهان مدرن هم تعمیم می یابد. فیلم بدون استثنا تاثیر گذار و علیرغم ریتم کند به شدت جذاب است. ایده تصویر اصلی فیلم هم که شاهکار مطلق است. خانه ای چوبی شناور بر دریاچه ای کوچک در دره ای عمیق در دل شکاف کوه های جنگلی کره که همه زندگی همان جا اتفاق می افتد.

بهار : اپیزود اول یک کار مینیمال فوق العاده است با ایجازی عمیق و آکنده از استعاره هایی که تا پایان فیلم جزء لاینفک کار می شود. پسرکی که به استاد راهب سپرده شده و توسط او تربیت می گردد. جایی پسرک برای بازی ، ماهی ، قورباغه و ماری را می گیرد و به آنها سنگ می بندد و آنها را رها می کند در حالیکه استاد در همه جا ناظر بر اعمال اوست. فردا صبح که بر می خیزد ، می بیند استاد به او سنگ بسته است از استاد می خواهد رهایش کند. اما استاد می گوید باید ماهی و قورباغه و مار را آزاد کند و اگر یکی از آنها مرده باشد ، او آن سنگ را برای همیشه در قلب خود حمل خواهد کرد. پسرک قورباغه را نجات می دهد ، اما ماهی را مرده در آب و مار را خونین و مرده می یابد و سخت می گرید.


تابستان : پسرک ، به مرد جوانی بدل شده. مادری دختر جوان و بیمارش را برای شفا به راهب می سپارد. و پس از لختی دعا و عبادت خانه را ترک می کند. راهب درد جسمی دختر را ناشی از بیماری در ذهن او می داند. دختر با گذشت زمان و خوردن معجون های راهب و شیوه زندگی او به مرور بهبود می یابد و دراین بین پسر که تا پیش از دختر از جنس مونث بی خبر بوده به کشف دختر مشغول می شود و به مرور ارتباط گرم و عاشقانه ای اما پنهان از استاد بین آن دو شکل می گیرد. تا شبی که آن دو با هم در قایق خوابیده اند ، استاد صبح زود که بر می خیزد آنها را می بیند با مهارت قایق انها را به خانه می رساند (به کمکی خروسی که جهانی ترین استعاره این اپیزود است ) و آنگاه سوراخ قایق را می گشاید تا قایق آرام غرق شود و در همین حال پسر و دختر با هجوم آب بر می خیزند و خودشان را نجات میدهند. استاد ، دختر را از خانه بیرون می کند و به پسر جمله مهمی می گوید : شهوت حس مالکیت می آورد و مالکیت باعث جنایت می شود. دختر می رود و شب بعد پسر مجسمه بودا را می دزدد و خانه را ترک می کند.
پاییز : صبح ، راهب در حالیکه گربه ای در کوله پشتی اش گذاشته و خریدهایی که یحتمل از شهر یا روستای نزدیک کرده به خانه بازمی گردد. در روزنامه عکس پسر را می بیند که نوشته مرد جوانی با به قتل رساندن همسرش گریخته است. استاد وسایلی را آماده می کند و لباسی را می دوزد. پسر را می بیند ، با قایق او را به خانه می آورد پسر مجسمه بودا را باز می گرداند و فریاد می کشد و زن را به خیانت متهم می کند ومی گوید زن با مرد دیگری رفته بود. استاد گزاره مهمی به او می گوید : فکر نکردی چیزی را که تو دوست داشتی ، ممکن است دیگران هم دوست داشته باشند؟... پسر خشمگین هست. در اتاق به فکر خودکشی می افتد ، اما استاد می آید و او را به شدت می زند و سپس او را از سقف آویزان می کند آنگاه تکلیف دشواری برای او برای خالی شدن از خشم آماده می کند. در همین احوال پلیس ها می ایند و آنقدر صبر می کنند تا کنده کاری پسر تا روز بعد تمام شود و آنگاه او را می برند. استاد پیر بعد از رفتن آنها ، در قایق چوب هایی قرار می دهد ، روی آنها می نشیند . زیر چوب ها ، شمعی می گذارد و استاد پیر مثل ققنوس به آرامی می سوزد.
زمستان : پسر که حالا مرد میان سالی شده به دره باز می گردد. دره غرق برف است و در یاچه یخ زده. حتی ماهی های حوض کوچک مجسمه بودا هم در اب یخ زده اند. پسر قایق مرگ استاد را می یابد و به او ادای احترام می کند. لباس استاد را که استاد برایش در خانه گذاشته بود، می پوشد و جابجا یخ ها را می تراشد و به شکل مجسمه بودا و چهره استاد در می آورد. شبی از شبها زنی که چهره اش را او پوشانیده به خانه او می آید و پسرش را به او می سپارد. شبی آنجا می ماند و وقتی می خواهد مخفیانه از خانه برود در یکی از گودال های روی دریاچه می افتد و میمیرد. پسر که حالا راهب میان سالی شده فردا صبح جسدش را می یابد و چهره اش را می بیند. (کارگردان ما را در تعلیق شناختن زن می گذارد).... با گذشت زمان برف ها و یخ های دره آرام آرام آب می شوند و دوباره دره سرسبز می شود. مرد سنگی به کمرش بسته و با مجسمه بودا به یکی از قله های فراز دره صعود می کند. تصاویر رویایی است. مجسمه بودا را بر فراز قله می گذارد و به خانه باز می گردد.
و باز هم بهار : مرد نشسته است و تصویر پسرک را که حالا پنج- شش ساله است می کشد. پسرک با لاک پشتی بازی می کند و فیلم با تصویری از دره از نگاه بودای بالای کوه تمام می شود.

خواهران میرابال

خواهران میرابال



ژنرال تروخیو را می شناسید؟ .... یکی از آن بیرحم ترین و احمق ترین دیکتاتور های کارئیبی در سالهای ابتدایی قرن بیستم. (1930-1961) . یک ژنرال مسیحی مرتجع و هوسباز که سی سال تمام با یک کودتا در جمهوری دومینیکن حاکم شد و مثل «یک پدر در خانه » در کشورش حکومت کرد. فیلم «In The Time of Butterfly» درباره خواهران میرابال ساخته شده است. خواهران میرابال و بین آنها می نِروا ، جزء مشهورترین قهرمانان چپی در آمریکای لاتین به شمار می روند. فیلم داستان زندگی مینروا و خواهرانش است که در خانواده ای معمولی و کشاورز به دنیا آمده بودند و مینروا – که نقشش را سلما هایک بازی می کند- دختری بود که با سماجت از یکی از معدود مدارس دخترانه دومنیکن فارغ التحصیل شد و در حالی که چشم تروخیو را گرفته بود در یک مهمانی رقص به تروخیو سیلی زد که به تبع آن اتفاقات فراوانی برای او مثل بازداشت پدرش ، رفتنش به دفتر تروخیو ، پیروز شد ن بر او با تاس انداختن بر سر زندگی پدرش و گرفتن اجازه تحصیل در دانشگاه آنهم رشته حقوق، پیش آمد. اگرچه پدرش بعد از مدتی در گذشت و تروخیو به او بعد از فارغ التحصیلی اجازه کار و وکالت نداد. سپس او با یک مبارز چپی که دوست نامزد سابق او بود که وی را با کتاب انقلاب خوزه مارتی و تفکر چپ آشنا کرده بود و بعد توسط تروخیو به قتل رسیده بود ازدواج کرد و به مبارزات انقلابی پیوست و بعد خواهرانش هم به مرور وارد همین جریان شدند و اتفاقاتی که در همین مسیر مبارزاتی روی داد. در نهایت در یک روز همگی بازداشت شدند و اگرچه پس از مدتی شکنجه و حبس و زندان آزاد شدند اما در حالیکه در حال تلاش برای آزادی شوهرانشان بودند در مزرعه ای در بیرون شهر به طرز وحشیانه ای کشته شدند. مرگ آنها باعث «هتک آبروی تروخیو» شد و یکسال بعد رژیم تروخیو سقوط کرد.

خاک غریب

خاک غریب





جومپا لاهیری نویسنده خوشخوان آمریکایی- بنگالی است که این روز ها در آمریکا و البته ایران مورد توجه است. پیش از این دو کتاب خوب از او به نام «مترجم دردها» و« همنام » را با ترجمه خوب و وفادارانه امیر مهدی حقیقت خوانده بودیم . « مترجم دردها» مجموعه داستان تکان دهنده ای است در باب هندی های مهاجر آمریکا – دقیقتر بنگالی ها- . کتاب برنده جایزه پولیتزر 2000 هم هست و بسیار ستایش شده. کتابی به شدت شوکه کننده که سویه دیگر مهاجرت و مصائب آن را تصویر می کند و خیلی حرف هایی که خیلی ها حتا به آنها فکر هم نمی کنند. هندی هایی ظاهراً موفق که تقریباً در جامعه آمریکایی ذوب شده اند ، اکثراً در هاروارد یا ام آی تی یا کلتک یا ییل درس خوانده اند و مدارک ارزشمندی کسب کرده اند. به زبان انگلیسی مسلطند اما هنوز بیگانه و مهاجرند در حالیکه به اخلاقیات بنگالی پایبند نیستند و آمریکایی شده اند. داستان های لاهیری کاملاً تمی اخلاقی دارند و بیشتر در ستایش اخلاقیاتی اند که دیگر در نسل اول و دوم مهاجر هندی نیست که نمی تواند باشد و گناهانی که برای یک هندی قابل فهم نیست مثل خیانت . شکسته شدن مرز های ما بین جنسیت و زنانی که به سبب عبور از این مرز ها دیگر هندی نیستند که نمی توانند دیگر هندی باشند. رمان همنام ، کتاب بعدی لاهیری از قبلی تلختر و رئالیستی تر است. داستان زندگی گوگول گانگولی بیشتر مرثیه ای است بر زندگی نسل دوم مهاجر به آمریکا که چگونه آرام آرام آمریکایی می شوند و زندگی و عشق و مرگی که می توانست در هر کجای دنیا برایشان اتفاق بیفتد و ... ها؟ .... راستش خیلی فرق می کند کجای دنیا اتفاق بیافتد که مرز های اخلاقی و آدمها در آسیا و آمریکا با هم خیلی فرق دارند. کتاب بعدی (همین آخرین کتاب جدید به ترجمه فارسی !) «خاک غریب» است. کتاب ساختار غریبی دارد. نمیدانم چرا. بیشتر کشکولی است. چند داستان کوتاه در ابتدا دارد و بعد خرده رمانی در انتها. باز همان آدم هایند. مهاجرین هندی به آمریکا. اما داستان ها آمریکایی تر شده. راستش به گمانم ذهن لاهیری کم کم دارد از هند فاصله می گیرد و آن «نوستالژی هندی» کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود. رابطه ها ، مرزها و اخلاقیات کاراکتر ها آمریکایی تر شده . کمتر آن وجدان درد آسیایی و دلتنگی آسیایی و حوصله آسیایی پیدا می شود. هندی صبور در ذهن لاهیری دارد محو می شود. برخورد ارزش های مذهبی هندو با ارزش های مسیحی هم کم رنگ تر شده. شاید اتفاق افتادن داستان ها در ساحل شرقی و فضای ملایم سکولار آن بخش کوچک و روشنفکر آمریکا باعث شده که برخورد کمتر به چشم بیاید و البته هندی های لاهیری دارند بیشتر و بیشتر آمریکایی می شوند. خاک غریب از «مترجم دردها» و « همنام» قطعاً کتاب بهتری نیست اما حدس می زنم این امیر مهدی حقیقت که واقعاً مترجم است برایش زبان مناسبی پیدا کرده که دقیقاً به کاراکتر ها و فضا می نشیند که توانسته این کتاب را هم خواندنی کند...