June 30, 2009

«وقتی خدای خزر فرمان مرگ می دهد»

«وقتی خدای خزر فرمان مرگ می دهد»



امروز نخستین غرق شدگی سال جدید را پذیرش کردیم. تابستان و مرگ و خزر واژه های مانوسی اند برای ما. اگرچه اولین نفر نه فارس و نه ترک و نه الباقی مسافران که تالش بوده است . راستش خزر با گیلیک ها مهربان تر از آن است که مثل الباقی آنها را غرق کند. شاید غرق بکند اما خیلی کم. شاید بیست تا هم نشود در برابر صدها مسافری که هر سال می بلعدشان. امسال بهترین فیلم سال ایرانی هم به نوعی با غرق شدگی در خزر مرتبط است ، چه غرق شدگی ناگهان کودکی و نجاتش – که ترجیح می دادم غرق می شد- ، چه غرق شدگی نا منتظر الی (ترانه علیدوستی). راستش امروز که اولین غرق شدگی را پذیرش کردم از صبح خیلی به یاد خاطره ای هستم از روزگار بلوغ. و سخت بی توجه به وقایع روز ، مثل تایید نهایی انتخابات و مرگ محمد حقوقی و ....


" گمان می کنم تابستان شاد 76 بود، با جمعی از دوستان خانوادگی – از ورژن حاد «تهرونی» با همه روحیه آمریکاییانه و امپریالیستی استعماری «فارسی»- عازم ویلایی در کنار ساحل خزر شدیم. روزگاری بود که من کم کم به تفاوت های جنسیتی داشتم پی می بردم و این خیلی غریب بود . ریش و سبیلی بود که در می آمد و رجولیتی که در حال انکشاف بود. زمان ِخارج ( به تعبیر راسلی قضیه ، بین زمان درونِ ذهن و زمان برون ذهن تفاوت قائل شوید) به سرعت می گذشت و من بی توجه به دنیا ، به شدت «زندگی» می کردم. «مثنوی مولانا و غزل های شمس» می خواندم و «مقالات لنین ِ پور هرمزان» را از فرط هیجان ایستاده... شایدی چند بندی می خواندم و بعد مانند فیلسوفان مشایی ساعتی فقط راه می رفتم وتامل می کردم. همان تابستان بر حسب اتفاق جزوه ای به دستم افتاد به نام « مولانا هگل شرق است» و هنوز نمی دانم که نویسنده اش کیست . تاثیرش ویرانگر بود. شاید نخستین فیلسوفی که در من شوق خواندنش آمد بر حسب همین جزوه بود. – کتاب فلسفه هگل استیس ، آن روز ها تنها کتابی بود که در دسترس بود و تاریخ فلسفه دورانت- . آن روز ها همشهری خوان بودم و بیشتر از همه شیفته صفحه ادبیات و اندیشه. بگذریم ......... آن روزگار، زمانِ ذهنی من به آرامی می گذشت و جداً خبر نداشتم شوروی فروپاشیده و در آن روز های اوج ِبلوغِ جنسی «عدالت و سوسیالیسم» واژه مقدسی بود. مهمان های هم سن و سال – البته اکثراً بین 2 تا 6 سال بزرگتر بودند- و به شدت مدعی ، که آگاهی سیاسی عمومی یی منتج از سپهرِ سیاسیِ تهران ِآن روزگار داشتند و نه از سر مطالعه ، مولوی – یا هرکدام از آبای ادبیات فارسی- نمی خواندند و حتی نام ِلنین یا مارکس یا انگلس و یا هگل به گوششان نخورده بود. خاتمی بود و خاتمی. نامی که تکرار می کردند. زمان ذهنی من ، در آن روز ها با زمان جهان خارج منطبق نبود و چقدر خوب بود.
بگذریم ؛ من درست شنا بلد نبودم – اگرچه بعد ها به اقسام و انواع آن نه به سبب دریا که توسط استخری که نیم ساعت تا دریا فاصله داشت مسلط شدم!- روزی همگی به دریا رفتیم . خزر خشمگین بود و موج داشت. دوستان دریا ندیده – اغراق کردم! کم دریا دیده واژه بهتری است- همان نزدیکی ها ماندند ، اما من خشمگین بودم . به سرعت از ساحل دور شدم. خاک آرام آرام از پایم دور می شد . بعد موجی رسید من را کند و چند متر به دل خزر کشید، شاید یک یا دو دقیقه ای شوکه بودم –داشتم جداً غرق می شدم و دوستان متوجه نشده بودند- . شاید بعد از آن شصت هفتاد ثانیه ، حس «نفرت» غریبی که در من داشت تازه جان می گرفت بر شوک مستولی شد ، «یک گیلیک هرگز در خزر نمی میرد». آنهم وقتی امپریالیست ها – منظور تهرونی هاست!- در ساحل شاد وخندانند! . این ملغمه متعارض و خیلی عجیب ِاحساسات من را نجات داد. با شدت وحشتناکی خودم را شاید بیست سی متر جلو کشیدم تا جایی که پایم به شنها رسید و ...
امروز از وقتی اولین غرق شده ی امسال خزر – لااقل در گیلان- را پذیرش کردم ، این خاطره با من هست. آن آسمان تلخ خاکستری ، آن موج های خشمگین خاکستری ، آن همه شورِ اخلاقی و انسانی و فلسفی که آن سال ، آن روز ، آن لحظه داشت غرق می شد در حالیکه آرام آرام داشت بلوغ جنسی را تجربه می کرد و تازه کتاب های جدی خواند از کانت ، هیوم ، لاک، میل ، ویتگنشتاین، راولز ، کواین و پاتنم خبر نداشت ، فلوبر ، هوگو ، کافکا ، آراگون ، بل ، ساراماگو ، موراکامی ، بورخس ، بکت و اریک امانوئل اشمیت نخوانده بود، شکسپیر و چخوف را کشف نکرده بود و نمی دانست که جویس و همینگوی و کارور و اسکار وایلد غول های معظمی هستند. مرگ در خزر در آن سال، آن روز و آن لحظه شاید خاتمه همه نگرانی هایی بود که امروز در آنها غوطه ورم "

June 27, 2009

« درباره الی »

« درباره الی »
یا « یک پایان تلخ که بهتر از تلخی بی پایان است»



«پایان تلخ»

1. فیلم اصغر فرهادی خیلی شلوغ شروع می شود. شاد و سرخوش ... سرخوشی بی حدش دلمان را بهم میزند اما بعد آرام آرام بدون اینکه حتی خیالمان برود حرکت می کند به سوی یک تراژدی هولناک که حتی فکرش را هم نمی شود کرد و دقیقاً این همین چیزی است که به گمان من اصغر فرهادی می خواهد. داستان الی ، حکایت نسل من است. نسلی که دارد ، آدم بزرگ می شود.......... نسلی که دارد برای زندگی خودش و دیگران تصمیم می گیرد . -فکرش را بکن- همه ی آدم های فرهادی بین خودمان و دوستانمان پیدا می شوند. آدم های شادی که وقتی یک مشکل گنده – یعنی بحران که انس غریبی به روزگار ما دارد- اتفاق می افتد خیلی عوض می شوند ، خوب های که بد می شوند و بد هایی که خوب می شوند و نوترون هایی که نوترون می مانند. روابطی که ویران می شوند و از نو ساخته می شوند. شرمی که مرد ها دارند و تلخی که در زنان هست و تنهایی بی حدشان. تعلیقی که در فروپاشی آدم ها هست و آرام آرام منجر به اضطرابی می شود که نمی شود حلش کرد. الی غریبه ای است که همیشه بین جمع های دوستانه ما پیدا می شود. وقتی زل می زند به دریا که همه مشغول خودشان هستند. بعضی سکانس ها خیلی خاص اند. صحنه اول وقتی است که بچه ها از تونل تاریکی دارند می گذرند و جیغ می کشند. ماشین اصلی ماشین گلشیفته فراهانی و مانی حقیقی است با ترانه علیدوستی . صحنه آخر همان ماشین است وقتی خیلی چیز ها ویران شده. ماشین خالی است و کنار ساحل در شن فرو رفته و بچه ها دارند هلش می دهند تا بیرون بیاید. فرهادی این وسط خوب توانسته استقلال همه بچه ها را حفظ کند که باورشان کنیم. دوربین مانده کنار نگاه ما و اصلاً دانای کل نیست . دارد تلاش می کند تا ما را از بی تفاوتی محض بکشاند به همراهی تا اثبات کند درد های مشترک را نمی شود تنهایی درمان کرد که غرق شدن در تنهایی و فراموشی می تواند سرنوشت همه ما باشد.


«تلخی بی پایان»


2. «همراه شو عزیز / این درد مشترک / هرگز جدا جدا / درمان نمی شود»
درباره الی را فکر می کنید کی دیدم؟... سئانس ساعت 12 شنبه 23 خرداد! آرامش در حضوردیگران! وقتی که یک ملت صبح بیدار شدند و برخلاف همیشه ، اول گرفتند شبکه خبر و بعد شوکه شدند. صبح وقتی می رفتم سرکار همه آدم ها شوکه بودند. راننده تاکسی ها ، بازاری ها که برخلاف همیشه خواب آلود نبودند، سرباز ها و همکاران ! قیافه ها دیدنی نبود، دهن هیچ کس باز نمی شد، هیچ کس رمق حرف زدن نداشت الا مجریان رادیو تلویزیون! مدیرها هم باورشان نمی شد! درد مشترک دهان همه را قفل کرده بود . بیخیال جمع شدم. ساعت 12 مرخصی گرفتم تا « درباره الی ِ فرهادی» را ببینم. 7-8 نفر بودیم در سالن. اولش از آن همه شادی و سرخوشی حالم بد شد. اما بعد مبهوت هنر فرهادی شدم. همه فیلم هاش را دوست داشتم. این را هم. تراژدی مدرنی که خلق کرده بود بدجور اثر کرد. وقتی فیلم تمام شد احساس کردم دارم «خفه» می شوم. از صبح لبخند زده بودم. اما حالا داشتم داغان می شدم. اگر از صبح اراده ام توانسته بود بر درد مشترک وجدان فائق شود حالا یک کارگردان همه مقاومتم را شکسته بود ... حالا من خشمگین بودم...................

June 25, 2009

تکه های جنگلی (3)
یکدم نگاه کن که چه بر باد میدهی؟
چندین هزار، امید بنی آدم است ، این.
می ترسم و نگرانم برای آنها که در این روز ها ، تظاهرات کوچک و پراکنده و محدود را سرکوب کردند و مردمی را زدند که حافظه بیرحمی دارند ، همان روزی که همه چیز عوض شود، این مردم فقط به مرگ فکر میکنند.... دلم برای میرزا کوچک بزرگمان که در ارتفاعات گدوک ، با گائوک آلمانی در سرمای زمستانی در برف ها راه میرفت تنگ شده ... میرزا خیلی با اخلاق بود و مهربان بود و خیلی تنها بود و نمی دانست با مرگش اخلاق در گیلان می میرد....
و نقلی از نامه سروش در باب نتایج ....:«هیچ چیز مهیب تر از زخمی کردن غرور یک قوم نیست. سرمایه اعتمادشان را ستاندن و آب دهان به رویشان افکندن. پلیدی بی شرمی از این بیشتر نمی شود. آدمیان دزدی ئو دغلی را تحمل می کنند اما اهانت مکرر به عزت و کرامت شان را هرگز. »
تکه های جنگلی (2)
مردم شهر من گاهی اوقات خیلی ناجوانمرد می شوند، تا 22 بهمن 57 ، وقتی تهران کانون بحران و التهاب بود برای هیچ کس مهم نبود که چه دارد اتفاق می افتد ، البته اقلیتی بود که واکنش نشان می داد اما خیلی زود سرکوب شده بود و به خانه ها رفته بود و «فقط» به رادیو گوش می داد .... فردای پیروزی انقلاب ، همین شهر آرام ، آرام نبود ، مردم چهره های ساواکی ها و آنها را که مردم را می زدند به یاد داشتند، خیلی از ساواکی ها تسلیم شده بودند و شرمسار بودند – مامور و معذور- و بعضی هم مخفی و فراری ... اما آن روز مردم خیلی نا جوانمرد بودند ، هر کس را به یاد داشتند ، حتی اگر تسلیم و پریشان بود ، سر می بریدند .... با همان بیرحمی .... روز 23 بهمن 57 ... روزی که جنگلی ها را سر بریدند، روزی که سر میرزا کوچکِ بزرگِ ما را بریدند ، فکر نمی کردند که سر « اخلاق » و « وجدان » مردمی را می برند که بعد ها بعد از هر تحولی فقط به انتقام و سر بریدن فکر می کند... اخلاق بعد از میرزا بد جور در گیلان مرد ...
تکه های جنگلی (1)


.هیچ جای دنیا آرامش گیلان را ندارد، تهران قلب فرهنگی خاورمیانه در التهاب می سوزد ، صدای تیر کلاشینکف ، صدای گاز اشک آور و الله اکبر و صدا ها فریاد دیگر ، خیابان های آشفته ، بازار نگران و خراب و همه سرشار از خشم والتهاب ، بحرانی که روابط انسانی را دارد ویران می کند ، نه دوستی یی و نه برادری یی و ..... اما اینجا رشت ، همه چیز در آرامش مطلق دارد اتفاق می افتد ، بعد از سقوط جمهوری جنگل و بریدن سر میرزا و اعدام وحشیلنه جنگلی ها و کشتار بیرحمانه ملت گیلیک ، دیگر هیچ چیز در وجدان جمعی هم خون های من فرقی ندارد ، چه تهران بسوزد ، چه فلسطین چه عراق.... امروز با دوستانم – اگر چه همه سیاستزده بودند ، به مناسبت کار پیدا کردن یکی در یک کارخانه ، اگر چه با حقوق خیلی پایین و..... رفته بودیم ، لاکان .... تکه ای از بهشت محبوب من .... همه چیز در سکوت بود، موج لطیف ساقه ای برنج بود و صدای برگها و نسیم و افقی که به کوه های جنوب گیلان منتهی می شد .... انگار نه انگار که .....

June 23, 2009

بیهقی جراید روزگار ما

محمد قوچانی قهرمان روزنامه های نسل نو فارسی زبان است. نه فقط نقشی تکاملی که نقشی تاسیسی هم داشته است. همه مایی که در سال های دهه هفتاد روزنامه خوان شدیم و بعد از دوم خرداد «چند روزنامه خوان» ، در آن اواخر بهار مطبوعات در روزنامه های فقیدی که حالا نیستند - من جامعه ، توس ، نشاط و صبح امروز را دوست تر داشتم - نام کسی را می دیدیم که در صفحه دوم روزنامه های آن روزگار یادداشت های سیاسی می نوشت و چقدر فرق داشت با اسلاف ریش وسبیل دار نسل قبلی که به جای شعار ها و احکام حکیمانه و نثر ملال آور – درستش خیلی ملال آور – سیاست را نه قضاوت که به زبان نسل ما روایت می کرد. ذهن و زبان محمد قوچانی در آن روزگار دقیقاً آن چیز دیگر بود که در نسل پدران نبود. آن التزام غریبی که آدورنو در باب فرم داشت در کنار متن ، در کار نویسندگان ایدئولوژیک نسل قبل نبود ، اما در کار محمد قوچانی نا گفته هویدا بود. بعد ها در روزگار شکوفایی طوفانی همشهری- همشهری ماه یادتان هست و ضمائم گوناگون دیگر همشهری؟- بود که دانستیم ، این توجه به فرم و این توجه به زیبایی را - در کنار سوژه هایی که ارزش خواندن و دانستن را داشت- وقتی محمد قوچانی سردبیر یا در شورای سردبیری باشد با خود خواهد برد و از دایره یادداشت های خود به همه صفحات روزنامه تسری خواهد داد و ما به همان اندازه که صفحات اول و دوم و آخر را می خوانیم، صفحات اقتصاد ، فرهنگ ، زندگی و ورزش جذاب و خواندنی نیز خواهیم خواند. با گذشت سال ها و توقیف ها، محمد قوچانی را در مجلات و روزنامه های تازه تعقیب کردیم و با کتاب هاش که نشر سرایی چاپ کرد بود ، تا رسید به «کتابروزنامه شرق ِ محمد قوچانی»... شاهکاری که برای هر روزنامه خوانی گریز ناپذیر بود. کمتر دانشجویی بود که هر روز شرق نخواند و لفظی در سعایت قوچانی نگوید که هر روز با «کتابروزنامه» ای که در می آورد همه را از کار و زندگی و درس و دوستان می انداخت... یادتان هست؟ روز هایی بود که در حیات دانشگاه خیلی از ما شرق را روی زمین پهن کرده بودیم و از حوالی ظهر که می رسید تا عصر داشتیم می خواندیم و می خواندیم و لعنتی تمام نمی شد! صفحه اقتصادش هم خواندنی بود!... گذشت تا شرق را نوقیف کردند و محمد قوچانی به هم میهن رفت، بعد شرق دوباره آمد ولی دیگر محمد آن جا نبود ، شرق را دوست داشتم هنوز اما « آن چیز دیگر » محمد قوچانی در آن نبود . ها ؟ دپولیتیزه بود و انگار روح نداشت ... من شرق را ترک نکردم تا بار دوم که از زندگی کامل ساقط شد. هم میهن هم در همان حوالی به همین سرنوشت دچار شد . بعد از اینها ، دچار قهر عجیبی شدم به رسانه های فارسی. پولم را جمع می کردم تا تایمز و نیوزویک بخرم البته بیشتر اکسپایر شده و تاریخ گذشته . احتراز عجیبی داشتم از نشریات فارسی. تا رسید روزگار شهروند امروز. از شماره دوم بی خیالِ ژورنال های بین المللی شدم و شنبه ها چشم انتظار شهروند. آن چنان مدافع و مبلغ شهروند که خیلی ها ... گذشت تا شهروند را هم به دیار باقی ارسال کردند و غم ِ کمی نبود که رسید ... تا شب عید امسال خبر رسید که محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی می شود... نمی شد باور کرد... هیچ کس از جماعت روزنامه خوان باور نمی کرد... اعتماد ملی آن روز ها را به زحمت می شد خواند ، خبرنامه ای بود سیاسی با تکه های کوتاهی از مسائل دیگر ، آشفته و ... اما خب ما مدت ها بود محمد قوچانی را می شناختیم و خواسته های مشترکی با او داشتیم - راستش اول خیلی سخت بود ولی در نهایت به او اعتماد کردیم- گذشت و بیشتر همین جماعت شدیم طرفدار شیخ شجاع ! کدام مان باور می کرد؟ ... وقتی به چشمان هم نگاه می کردیم می گفتیم به خاطر این و این واین و ......... محمد قوچانی.
محمد قوچانی برای نسل ما اعتباری دارد و نمی داند چقدر وقتی خبر بازداشتش را شنیدیم غمگین شدیم. مثل آسمان خاکستری رشت ِ محمد قوچانی آنهم وقتی بدجور ابری می شود و آبستن بارانی یک هفته ای ست. محمد قوچانی اعتبارش را آسان به دست نیاورده است. سرمقاله های نابش در شهروند و نثرش که دقیقاً امضای قوچانی دارد. نثر قوچانی حادثه ای در روزنامه نگاری فارسی ست. از روزگار شهروند امروز به بعد ، دیگر خیلی ها بودند که با زبان قوچانی می نوشتند همانطورکه بعد از شاملو خیلی ها با زبان شاملو شعر نوشتند و بعد از بیضایی ، خیلی ها با زبان بیضایی نمایش نامه ، بعد از دولت آبادی خیلی ها با زبان دولت آبادی، رمان و بعد از سروش خیلی ها با زبان سروش فلسفه. محمد قوچانی در باره پوپر ، آرنت و آیزیا برلین زیاد نوشته است. نمی دانم ولی اگر مقاله های قوچانی نبود شاید در سپهر فارسی زبان کمتر کسی را حوصله «توکویل » خوانی بود و ما آگهی از توکویل را مدیون او هستیم. تکه های ناب قوچانی وقتی هابرماس در ایران بود یادتان هست؟ « فیلسوفی که شومن شد»... دست کم حالا می دانیم که قوچانی خوب فلسفه خوانده است و ایده های عمده فیلسوفان سیاسی را خوب می شناسد، ارجاعاتش به هابز و لاک همان قدر دقیق هست که به پوپر و مارکس . و البته هیچ کس به اندازه او در نظر – ونه شعار و...- با مارکس مخالفت نکرده است. اما راستش بر خلاف باور خیلی ها من اعتقاد دارم که در میان همه فیلسوفانی که نوشته های قوچانی آکنده از ارجاع به آنهاست آن کس که بیشتر از همه بر او تاثیر داشته و محرک او بوده کارل مارکسی ست که روزگاری روزنامه نگار بزرگی بود ، چه روزنامه راین و چه سالنامه آلمانی –فرانسوی اش ،که هر دو از آن قله های ناب ژورنالسم قرن نوزدهمی بودند. نشریاتی سرشار از مقالاتی تاثیر گذار که بعد ها هم کتاب شدند و هم بار ها خوانده شدند و تاثیر ژرفی در مخاطبانشان داشتند. محمد قوچانی هم از « آن جور » مقالات دارد. « ابوذر یا علی » در تحول معرفتی خیلی ها همان تاثیری را داشت که توماس کوهن انقلاب پارادایمی می نامد. تحلیل او از افکار شریعتی و مقایسه او با فیلسوف بزرگ فارسی زبان سید جواد طباطبایی و مقایسه ژرفی که بین ابوذر و بوعلی کرد ، خیلی غیر منتظره و برای نسل ما شگفت انگیز بود. شاید بعد آز آن مقاله بود که شریعتی کمتر و کمتر خوانده شد ، منطق ارسطویی و خرد گرایی کلاسیک و فلسفه دانشگاهی و تحلیلی در میان جوانانی که سودای فیلسوفی داشتند در برابر معنویت گرایی صوفیانه و انقلابی و خیابان گرایی ، ارج و قرب دیگری یافت. حالا که فکر می کنم از خودم می پرسم جایگاه محمد قوچانی در این میانه کجاست؟...تاثیری که محمد قوچانی بر نسل ما گذاشته است عمیقاً نا خود اگاه است. با روایت هایش بسیار در نگاه سیاسی و فلسفی ما اثر گذاشته است و با نثرش که خاص اوست. شاید در میانه ابوذر و بوعلی ، او بیهقی ِ زمانه ما باشد که با پشتوانه ای فلسفی سیاست عصری را روایت می کند که سخن عامش آزادی انسان و سخن خاصه اش کرامت آدمی ست.


صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم صدای خس و خاشاک باقی خواهد ماند. من این سرودها را برای رستاخیر ملت ایران در بهمن 57 خواندم اما حالا دارم میبینم همین سرود ها را دارند توی صورت من و هم وطنانم میزنند. هر وقت صدایم را از رسانه ی صدا و سیما می شنوم تنم می لرزد و احساس شرم میکنم.

June 21, 2009

تجربه انقلاب در جوانی خیلی خوب است!

1.شور و هیجانی مردم را در در بر گرفته است.... موجی که مردم را به خیال ویرانی و انقلاب می اندازد، هیجانی بی اندازه در چشم ها و قلب ها و تغییری که یحتمل اتفاق نخواهد افتاد. به گمانم هرگز نمی توانستم مردمی را درک کنم که سی سال پیش « فقط » انقلاب کردند و «فقط» می خواستند شاه برود و اصلاً مهم نبود که چرا باید این چنین بشود و فردا برایشان چه خواهد شد و شاید فردا هر اعتراض و راه پیمایی یی غیر قانونی خواهد شد. همه می خواستند « فقط» شاه برود و حالا پس از سال ها تاریخ تراژیک سی سال قبل به شکل کمدی تکرار شده، با این تفاوت که نخست وزیر انقلابیِ آن روز ها شده اغتشاش گر روز های اخیر. صدا وسیما و دولت هم با بی بی خردی تمام در نهایت افراطی گری با گزارش های یک جانبه بر عصبانیت و خشم مردم می افزایند، جریانات ِ در گذشته ساواکی هم با تیراندازی با کلاش به مردم بر جنون انقلابی افزون می کنند... هر چه هست التهاب و انقلاب ِ فراگیر هیجانی ست که دو بار اتفاق افتاده و بار سومش به گمانم هزینه ی وحشتناک تری را تحمیل کند... اگرچه شور جوانی ، هیجان انقلاب و انتقام را تقدیس می کند.... لذت به خاک وخون کشیدن کاخ های سروران و اعدام های دسته جمعی قدرتمندان دیروز!
2. دانشجویی سوری را می شناسم که این روز ها به اندازه ما نگران آینده فردای ایران است. دانشجوی پزشکی است و با بورس نیم بندی اینجاسنت که ما حصل توافق دولتین ایران و سوریه است. پدرش ساله قبل در فرانسه دکترای عمران گرفته و او به عشقی که به ایران شیعی دارد اینجاست. می گفت اوایل برای من خیلی عجیب بود که حکومت ایران در بین جهان سومی ها هیچ پیاده نظامی خاصی ( مثل بعثی ها ، پیشمرگ ها، پارتیزان ای کمونیستی و الباقی) برای تظاهرات ها ، اعتراض در برابر سفارت های دولت های غربی ، و سرکوب مخالفان در صورت اغتشاش! ندارد و خیال می کردم که مردم به شکل خودجوش والی آخر! بچه ها بهش خندیدند! معصومانه گفت خب فارسی خوب نمیدانستم، حالا ب... را می شناسم!

June 01, 2009

«ترانه تنهایی تهران»

1. به کتاب شعر تازه سپانلو، «قایق سواری در تهران» ارشادیون مجوز نمی دهند! چرا؟ نه به خاطر شعر های شاعر تهران ، که به خاطر چاپ عکس سپانلو در کتاب.... به گمانم همین برای خندیدن کافی است...

2. امروز چند عکس از تهران سال های چهل و پنجاه دیدم، تهرانی که به تازگی هتل استقلال ( هیلتون؟) ساخته شده بود و شمال خیابان ولیعصر را داشتند می ساختند بین تپه های عریان و آسفالتی نبود و چهار راه پارک وی یی نبود... بیگانه بودم با آن، راستش از آن تهران هیچ چیز در خاطره جمعی ما نمانده است....

3. در کشوری زندگی می کنیم ، که سال هاست آدم ها در آن زندگی می کنند و به زبانش حرف می زنند، اما هر بار با هر تغییر حکومتی همه ی خاطره ی آدم های قبل پاک می شود، کم پیدا می شود نویسنده یا شاعری که بخواهد خاطرات اجداد ِ دیروزی مان را برایمان از نو بسازد و نگذارد از خاطره جمعی ما پاک نشوند، حالا که برای تهران لااقل یکی هست، اذیتش نکنیم.