July 27, 2009

عقده بادر ماینهوف

Der Baader Meinhof Komplex از Uli Edel

«سینما نه یک مکتب که یک «میل» است.» ژان لوک گدار

با آغاز قرن بیست ویکم در سینمای آلمان تحولی توفانی آغاز شده است. آلمانی ها دارند از سیطره سینمای فرانسوی و آمریکایی خارج می شوند و حرف خودشان را می زنند و نه فقط در آلمان که در همه جای دنیا دیده می شوند و البته ستایش می شوند. از Good bye Lenin تا Life of Others و Downfall و خیلی فیلمهای دیگر. حالا غیر از ویم وندرس ، نام کارگردان های بزرگ آلمانی دیگری را می شناسیم و منتظر ظهور چند نابغه تازه هستیم. یکی از آن فیلم های خوب همین کمپلکس بادر-ماینهوف است . فیلم روایتی کاملاً همدلانه با گروه بادر-ماینهوف نیست که کوشیده علیرغم اینکه اعضای گروه از « قهرمانان روزگار جوانی ما» بودند ، نسبت به آنها منصف بماند. گروه بادر-ماینهوف اوج چپگرایی آلمانی در فضای آزاد آلمان غربی است که برخلاف همسایه شرقی حق آزادی بیان برای مخالفان را به رسمیت می شناخت. فیلم خیلی از حوادث دهه هفتاد و هشتاد میلادی را یاددآوری کرده. از سفر شاه به آلمان غربی و اعتراض دانشجویان و حمله وحشیانه به معترضانه وقربانی شدن یک دانشجو در این « اغتشاش» . از سخنرانی رهبر محبوب آنارشیست های جوان و ترور او. از آموزش جوانان آلمانی در اردن در اردوگاه فلسطینی ها. از بازداشت ها. ترور ها. هواپیما ربایی ها و ربودن «لوفت هانزا» و قتل ورزشکاران اسرائیلی درالمپیک 1972 مونیخ . از افکار عمومی . از خودکشی و خیانت و خشم جمعی و احساس رسیدن به آخر خط. از پرسش هایی که هیچ وقت کهنه نمی شوند مثل :« چرا همیشه گروه های تازه ترور شکل می گیرند؟ چه چیزی به آنها انگیزه می دهد؟ » و « آیا تروریسم شکل جدیدی از جنگ است؟ » و پاسخ های تامل برانگیزی مثل: « ما باید انگیزه های آنها را درک کنیم. بی توجهی ما تروریسم راتوجیه می کند.». کمپلکس بادر-ماینهوف ، فیلم غریبی است. شاید اولین فیلمی باشد که تفاوت ژرف چپ گرایی شرقی را با نمونه غربی آن نشان می دهد. آن هم درست در اردوگاه فلسطینی ها . برخلاف چپ گرایی آسیایی که بیشتر مدافع اخلاقیات سنتی است ، چپ گرایی غربی شورشی تمام عیار بر علیه همه ارزش های دنیای کهن است. و این از همان جایی شروع می شود که آلمانی ها با مینی ژوپ و سیگار به اردوگاه وارد می شوند و حاضر نمی شوند خوابگاه مردان و زنان را تفکیک کنند و بعد هم در بین آن همه چریک مرد فلسطینی کاملاً عریان می شوند تا حمام آفتاب بگیرند و در برابر اعتراض فلسطینی ها می گویند انقلاب سیاسی مستلزم انقلاب جنسی هم هست و در برابر چهره متعجب آنها به این نتیجه می رسند که: « اینها نمی فهمند» تا مقاومت آلمانی ها در برابر سختی های آموزش نظامی از سینه خیز تا تیراندازی و اینکه «ما حق داریم تفریح کنیم» و مقاومت فرمانده اردوگاه در برابر لذت طلبی آنها . تفاوت بین چپ گرایی شرقی و غربی زیاد هست و این فیلم تصویر دقیقی ازآن می دهد. علاوه بر این فیلم دیالوگ های اثر گذار زیاد دارد و ریتمی به شدت تند. حوادث به سرعت اتفاق می افتند. و تحولات هم. روزنامه نگاری که به مرور به یک تروریست و بیانیه نویس تروریست ها می شود و در نهایت در حالیکه از دادگاه می گریزد و به قاضی اهانت می کند در نهایت انزوا در زندان خودکشی می کند. جایی دیالوگی اثر گذار دارد:
« وقتی دشمن به ما تهمت می زنه، خوبه ، چونکه ثابت می کنه که یه مرزبندی روشن بین ما و اونها وجود دارد. وقتی دشمن ما رو با سیاه ترین رنگها می خونه این بهتره چونکه نشون میده نه تنها یک خط مشخص و واضح بین ما و اونها وجود داره بلکه ما حتا در رسیدن به اهدافمون به پیروزی بزرگی رسیده ایم».

سیمای زنی در دوردست

سیمای زنی در دوردست




«هیچ موجی مگر در دریا وجود ندارد.» کلود شابرول

1. نسل جدیدی در سینمای ایران به وجود آمده که هیچ ارتباطی به نسل پدران ندارد. نسلی که غول هایش کیارستمی و کیمیایی و مهرجویی بوده حالا جایش را به فرهادی ، حقیقی و قبادی داده است. برخلاف نسل موج ساز قبل که هرکدام از غول هاش موجی می ساختند با هر فیلمی و گروهی به دنبالشان فیلم می ساختند نسل جدید تبلور کامل فردیت هستند و خاص بودن. دقیقاً کار هایی دارند که بعد از آنها نمی شود کار های تازه ای کرد. همین کنعان و درباره الی را نگاه کنید . جذابیت ، جوانی و تمرد مدرنیستی ، این ها چیز هایی ست که سینمای نسل ما دارد و پیر های سینما هنوز در « اعتقاداتشان» غوطه ورند . ( البته کیارستمی این وسط بین پیرمرد ها استثناست)
2. فیلم علی مصفا اصلاً فیلم خوبی نیست. ملال آور ، کند ، بدون سوژه های جذاب یا گره یا هر اتفاق دراماتیک دیگر. با اطلاعاتی انتزاعی ساخته شده و کاملا معلوم است علی مصفا هیچ شناختی از خودکشی و مهندس بودن و خیلی جزئیات مربوط ِ دیگر در فیلم ندارد . یک سری مقوله های ذهنی ساخته و مثل اکثر هنرمندان آسیایی بدون مطالعه در مورد آنها و احتمالاً حداکثر دو سه مصاحبت دوستانه با افرادی که در همان حوزه اند فیلم ساخته. همایون ارشادی هم که مظهر بارز بازیگر نماست. مطلقاً بازی نمی کند . صرفاً دیالوگ می خواند. و احتمالاً سالهاست حرفه معماری رها کرده . قضیه اینجاست که هیچ رقم نمی شود باورش کرد. شاید در کل فیلم فقط آن بخشی که پدر شاعر را نشان می دهد باور پذیر است. دیالوگ پدر را که « وای عمرم تباه شد» شاید بهترین جای فیلم است، آنهم به این دلیلکه علی مصفا فرزند مظاهر مصفاست.


3.کنعان مانی حقیقی را برای چندمین بار دیدم. فوق العاده است . شاهکار است . بعد از آن هیچ حرف تازه ای نمی توان زد. هیچی . تمام.


4.دو تا انیمیشن را که در گذشته به علت تنبلی ندیده بودم دیدم : « پاندای کونگ فوکار » و « ماشین ها The Cars » . که ماشینها از شاهکار های پیکسار است. انیمیشن های پیکسار ویرانگر است. روایت زندگی یک ماشین مسابقه مغرور که در یک شهر حاشیه ای آمریکا گیر می افتد و بعد تحت تاثیر آنها متحول می شود البته با دهها گره و هزاران نکته کوچک و جزئیات فراوان. « پاندای کونگ فوکار » هم که به قدری سناریوی قوی و پیچیده ای دارد – والبته خیلی جاها آمریکایی- که زندگی ملال آور شرقی را سرشار از جذابیت می کند.

5. در حقیقت یک فرق بزرگ بین ذهن نویسندگان شرقی باغربی ها هست. ... نویسندگان شرقی و آسیایی به شدت ذهنی و بدون مطالعه می نویسند، متن شان به سختی طرح کاملی دارد و در نهایت به زحمت می توانند یک داستان را به انتها برسانند با جزئیات مغلوط و همین . ( تبعاً استثنا هم داریم ، اما استثنا اند همین وبس) اما اگر به متن ها یا کارهای نویسندگان غربی نگاه کنیم ، جدا از طرح کامل و استوار ، و داستان اصلی ، ده ها خرده داستان را با جزئیات کامل ، دقیق و باور پذیر روایت می کنند و ما فقط مبهوت می شویم . فرق اصلی در « شناخت » است و زحمتی که نمی کشیم و می کشند. نمی دانم چرا نویسندگان فارسی هیچ رقم حاضر نیستند در حوزه ای بنویسند که «همه» جزئیاتش را می شناسند، نه اینکه به همه جا سرک بکشند و دنیایی جزئیات مغلوط تحویل دهند؟ تحقیق کردن کار سختی است ولی ارزشش را دارد.

July 25, 2009

جمهوری فراموشی در پراگ

جمهوری فراموشی در پراگ


برای
مجید قاسمی و مقاله «اینجا پراگ است» در اعتماد ملی


1. « روح پراگ» اولین کتابی بود از « ایوان کلیما» نویسنده چکی که به فارسی در آمد. قبل تر در مجله مرحوم شهروند امروز ، خشایار دیهیمی چند مقاله از همین کتاب را چاپ کرده بود، که چند وقت بعد فروغ پوریاوری آنرا چاپ کرد و خبرداد که باقی کارهاش را هم دارد ترجمه می کند با نشر آگه . در همین احوالات با یک سال و اندی تاخیر ترجمه خشیاردیهیمی هم از روح پراگ درآمد. حالا هم « در انتظار تاریکی ، در انتظار روشنایی » را آگه در آورده که روی میزم هست اما نخوانده ام.

2.حکایت کودکی و یهودی بودن کلیما خیلی جذاب است ، بر اثر یک حماقت اجداد پروتستان ، کلیما یهودی می شود و با خوش شانسی تمام عیار از مرگ در دوره نازی جان به در می برد. در آن سال های تنهایی و انزوا و تحقیر به کتاب خوانی می افتد از همه عجیب تر به هومر خوانی و بیشتر زمانش در خانه و بعددر اردوگاه با زنانی می گذرد که به گونه ای « باور نکردنی» خودشان رابا شرایط جدید و نا امید کننده زندگی وفق داده بودند. از همان روز هاست که می فهمد: « نظام های توتالیتر به مردمانشان سخت گیرند.» . رحمی در کارنیست و ممکن است نفر بعدی که می میرد تو باشی. تجربه مواجه با مرگ در کودکی را هیچ وقت نمی شود فراموش کرد.

3.پراگ روی نقشه انگار در قلب همه اروپاست. بدون فرهنگ نژادی-زبانی اکثریتی و یک جور وجود هویت «پراگی» ِ مستقل از نژاد. پراگ شهری است که غول های بزرگی در آن زندگی کرده اند و مرده اند. کافکا ، ریلکه ، هاشک ، دوورژاک ، کوندرا و واتسلا هاول و خیلی های دیگر. به زبانهای مختلفی نوشته اند. آلمانی ، مجاری ، فرانسوی ، روسی ، اسلواکی و... چکی. شهری که انگار مردمش از حرف زدن به زبانی که قاعدتاً باید زبان رسمی شان باشد گریزانند. به همین خاطر در پراگ می شد تنها ماند و هنرمند شد. پراگ بعد از فروپاشی را نمی دانم. پراگ شهر کلیسا ها و قصرهای با نمای زشت هم هست . بناهایی در درون شکوهمند و زیبا اما با نمایی بسیار حقیر. تاریخ پراگ همیشه همین بوده. کوشیده خود را کوچکتر و حقیرتر از آنچه هست نشان دهد.

4.زندگی در اردوگاه برای هر کسی تجربه نابی است. حتی اگر برای مدتی کوتاه باشد. شیوه زیست پادگانی و اردوگاهی دقیقاً یعنی اقامت اجباری در یک فضای محدود و به شدت حفاظت شده که اوایل توسط ماموران و به مرور توسط خود آدم ها ، کنترل می شود. زندگی در اردوگاه یعنی درک کردن تجربه گرسنگی وقتی غذا جیره بندی است و فقط در ساعات معینی می شود آن را دریافت کرد ، آنهم فقط در حدی که نمیری. زندگی در اردوگاه یعنی پنهان کردن احساسات برای اینکه کسی متوجه علایقت نشود تا برعلیه ات استفاده کند. زندگی دراردوگاه یعنی تجریه فریبکاری و خرد شدن عزت ، غرور و شرافت و نابود شدن حس رحم وبخشش . وقتی مجازات های سخت برای کوچکترین خطاهاست و مجازات نه فقط به فرد خطاکار که برای همه اجرا می شود تا همه احساس «مسئولیت » کنند. کلیما همه اینها را در کودکی و نوجوانی تجربه کرده و همه اینها تجربه های تمامی هستند برای اینکه آدمی سالها حرف بزند و از ارزش انسان و احترام به زندگی وزیبایی سخن بگوید. : « وقوف به این امر که ممکن است فردا به قتل برسید موجب پدید آمدن آرزومندی شدیدی برای زنده ماندن می شود.»

5.یک تکه از کتاب « خنده وفراموشی » کوندرا که کلیما در کتابش نقل می کند: « ملت ها را اول با دزدیدن خاطراتشان نابود می کنند . بعد کتاب ها ، اطلاعات و تاریخشان را نابود می کنند و آنگاه یک آدم دیگر کتاب های متفاوتی را می نویسد . اطلاعات متفاوتی را در اختیار آنها می گذارد و تاریخ متفاوتی را ابداع می کند.» این دقیقاً همه آن بلایی است که بر سر ما آورده اند . خاطراتمان را دزدیده اند. زبانمان را از بین برده اند و تاریخمان را به عنوان یک « استان» نوشته اند .

July 24, 2009

دو تکه عاشقانه از شاه شهید

دو تکه عاشقانه از شاه شهید

شاه شهید در یکی از سفرهایش به اروپا که بخشی از اهل بیت را هم به همراه برده بود ، در مسکو دچار مشکلات عدیده از جمله مالی گردید و عیالات را – و البته عیال محبوب انیس الدوله– راهی تهران کرد ، این تکه ها از یادداشتهای ناصرالدین شاه – رضوان الله تعالی علیه - انتخاب کرده ام :

« امروز بنا شد انیس الدوله و حرم از این جا، فردا بروند تهران. با ساری اصلان و میرشکار ، محمد حسن خان برادر انیس الدوله ، حاجی سرور ، آقا علی وغیره... انیس الدوله راضی نمی شد. گریه کردند. خیلی به ما بد گذشت، خیلی بد ، خیلی سخت ، اگر همراه می بردیم برای جا، منزل ، کالسکه ،کشتی نشستن اشکالات داشت. اگر بروند تهران دل ما می سوخت. بسیار بسیار بد گذشت. آخر میر شکار و ساری اصلان راضی کردند به خودشان که اینجا بد می گذشت. مثل حبس بودند.»

«آمدیم عمارت، انیس الدوله اینها می خواستند بروند ، زیاد گریه کردم ، آنها هم گریستند . اوقاتم بسیار تلخ شد. خدا انشاءالله به سلامتی همه را به وطن خود برساند . انشاءالله به خصوص انیس الدوله ، هر چند در طول سفر خاطرم از وی فارغ نمی شد.»

July 20, 2009

جامعه مدنی گلسار

جامعه مدنی گلسار



دوستی در بلاگش
(اینجا) نوشته ای داشت پیشنهاد گونه در باب اعتراض مدنی در گلسار رشت. نوشته واقعاً قابل تاملی است با رویکردی سیاسی. فکر میکنم در مرحله نخست باید گلسار را بفهمیم .
محله گلسار رشت، جزیره متفاوتی است در بافت شهری آشفته رشت. محلات رشت از قدیمی ترین (ساغریسازان) تا محلات جدید ، از لحاظ ساخت فرم شهری فاقد انسجام و نقاط مرکزی مشخصی هستند. به این معنا که از هیچ نظم ِ هندسی یی پیروی نمی کنند و بسیاری از بنا ها به شکل اتفاقی و کاملاً شخصی ساخته می شوند . انگار که نوعی لجبازی باشند با باقی جامعه. والبته ساخت محلات در رشت برخلاف عمده شهر های خاورمیانه ای اصلاً مسجد محور نیست که مساجد غالباً در بافت محل پرت افتاده و حتی دور از دسترس نمازگزاران است. بازار ( به خصوص بازار در محلات قدیمی ) خیلی اتفاقی در مسیری ایجاد می شود ( اصطلاح راسته به همین مفهوم ارجاع داده می شود) . کوچه ها و خیابانها پر از انحنا و خم های بی معنا هستند. تصور دو خیابان مستقیم و موازی و تقاطع های منظم هم که (جز یکی دوتا که محصول بیست سی سال اخیرند) بی معنا است.. اما در میان چنین شهر آشفته ای در سی سال اخیر منطقه ای مسکونی البته با تخریب چندین هکتار شالیزار پدید آمده است که توانسته علیرغم تازگی ، هویتی خاص برای خود در کنار محلات قدیمی رشت بدست بیاورد. هویتی که بیش از هرچیز نمود مدرنیسم و تجددطلبی در شیوه زندگی است.
گلسار محلی است که خیابان ها و کوچه های منظمی دارد ( البته در قیاس با سایر خیابانها و مناطق رشت و گرنه پیچ و خم دارد!) و بازار زیبا و جذاب و پیاده روی مناسبی دارد که در اکثر روز های هفته مملو از جمعیتی است و البته اکثراً جوان، که با آرامش در ان قدم میزنند. مسجد گلسار در یکی از فرعی های آن دور از دسترس قرار گرفته و جز مجالس ترحیم به ندرت استفاده می شود. و اگر گشت ارشاد و ضرب و زور امنیت اخلاقی ( که تبعاً با بخش نامه ای از پایتخت تشکیل شده ) نبود ، گلسار یکی از دلنشین ترین و شاد ترین محلات رشت بود. (و البته معدود جماعت متعصب و موتور سوار رشت ، که اکثراً یا روستایی اند یا روستایی تبارند و به اقتضای فرصتی شغلی درادارات دولتی ، ساکن رشت شده اند ، «اشباح معلقی» هستند که چون خراش هایی بر این تابلو ی زیبای شهری ظاهر می شوند. )
گفتم که رکن اصلی هویت بخش گلسار ، مدرنیسم وتجددطلبی در شیوه زندگی است . یکی از ارکان ساده آن لذت گرایی و هدونیسمی است که در چهره ی پسران و دختران جوانی که خیابان اصلی را به قول آدورنو مثل یک پاساژ هضم میکنند دیده می شود و البته به قول فیاض:
«بچه های ما اصولا به چیزی جز لذت کمتر فکر می کنند و به شیوه ی خودشان هم همیشه بلدند این لذت را از دل سیاهی استخراج کنند» اما این هدونیسم درون خود یک نوع منفعت طلبی هم دارد که به قول فیاض : «خلاصه اینکه کار دست خودشان نمی دهند» ... خب این تفکر کاملاً حاکم است و حتا وقتی ساحت عمومی که عامل عمده لذت بخشی برای شهروندان است تحدید و تهدید می شود باز احتمال واکنش اعتراض گونه به خاطر اینکه «خلاصه اینکه کار دست خودشان نمیدهند» اتفاق نمی افتد. و به همین خاطر تقریباً هیچ اعتراض مدنی مشخصی در گلسار اتفاق نیافتاد و البته احتمالاً نمی افتد. این هم به این معنا نیست که اهالی گلسار معترض نبود اندکه اتفاقاً شاید بخش عمده ای از معترضان در رشت گلساری بوده اند. یک نکته دیگر هم اینکه چرا گلساری ها در گلسار اعتراض نکردند؟ اینکه به نظر من کم کم هویت گلساری بودن دارد مثل پاریسی بودن می شود که پاریس ها به محض حمله اجانب به پاریس زود تسلیم می شدند و می شوند وخواهند شد که مبادا پاریس ویران شود! نسل جدیدی که بهترین لحظه هایشان را نه در خیابان شیک که در گلسار تجربه کردند دارند آرام آرام احساس هویت می کنند.
راستی چهار نکته تتمه:
اول اینکه همه اعتراض های مدنی که در خرداد و تیر در رشت افتاد ، مرکزیت شان نه در گلسار که در منظریه و نامجو بود. به این شکل که جوانان و مردم معترض پس از راهپیمایی از فلکه گاز در دانشکده علوم پایه دانشگاه گیلان ( که بنیادی آلمانی دارد) و منظریه قرار گرفته بودند و نیروهای سرکوبگر در خیابان نامجو. ( آرایش جغرافیایی صلیبگونه منظریه و نامجو را ذهن تصور کنید) .
دوم اینکه تعبیر « یک جشن عمومی به رنگ سیاه » یک خلاقیت تمام عیار فیاضی و تعبیری دقیق راجع به تاسوعا و عاشورای رشت است. البته با وفات مرحوم احسانبخش و کاهش رونق حاجی آباد ، از شور و حال این « جشن عمومی به رنگ سیاه » در حد قابل توجهی کاسته شده.
سوم اینکه این عبارت فیاض « همین روزها میدانم همه شان دنبال کار میگردند و چون پیدا نمیشود همه شان دارند جلای کوچه و خیابان هایی میکنند که عاشق آن هستند» یک دلیل عمده دارد ، ادارات رشت را غیر رشتی ها تسخیر کرده اند و به تبع آن شهرمان را ، شهری که استادیومش ، سینماهاش ، سالن هاش و خیلی از مغازه ها و رستوران ها وقهوه خانه ها و کافه ها وکتابفروشی هاش برای مایی که از کودکی با این ارکان شهری بزرگ شده ایم و همه خاطره است را همین مهاجرین دارند نابود می کنند. همین مهاجرین اغلب روستایی که هیچ درکی از ارکان ونهاد های شهری ِ ما ندارند برایشان چه فرق می کند که استادیوم ما راتعطیل کنند ( به علت تاسیس ورزشگاهی در پانزده کیلومتری رشت به دستور دولت تهران) یا سینما انقلاب مان را ببندند ( به خاطر عدم رعایت شئونات اسلامی) و یا خیلی خانه ها ، سالن ها و مغازه ها را خراب کنند .....
چهارم اینکه فیاض حرفی زده که احتمالاً موقع نوشتنش به من فکر نکرده به این مضمون که «ما» یک «ملت» ایم و « بیاید دوباره "ملت ایران" را بسازیم» و الفاظی از این دست... نمی خواهم اینجا زیاد در موردش حرفی بزنم ، و همین که حضوری دیدمش قطعاً ارشادش می کنم ! اما قطعاً اگر بخواهیم پرچم سبزی آویزانمان کنیم ، ترجیح میدهم آن پرچم سبز ، پرچم سبز جمهوری جنگلی خودمان باشد با یک ستاره سرخ و یک نوار سیاه ( این نوار سیاه دقیقاً با روحیه آنارشیستی وسرور ستیز گیلیک ها منطبق است) ... امه سزر میگفت: « مردمان مستعمرات ،هر قدر هم تشبه به استعمارگران بکنند ، در حاشیه خواهند بود» ... و سبز آنها ما را حاشیه ای تر می کند.

July 17, 2009

چند روایت معتبر در باب چین

چند روایت معتبر در باب چین


1. مصائب چینی بودن و عضو جامعه یک ونیم میلیاردی بودن واقعاً با هیچ چیز قابل قیاس نیست. اینکه مورچه ای کوچک باشی بین یک ونیم میلیارد رقیب که باید برای سیر کردن خودت بجنگی و چقدر سخت است بین میلیون ها نام مشابه با خودت ، بخواهی بگویی من هم هستم!
2. یکی از دوستان که در کانادا تحصیل می کند یک بار گفته بود ، در آمریکای شمالی بین این همه مهاجر ، هیچ کدام به اندازه چینی ها روحیه قبیله ای و بدوی خود را حفظ نکرده اند. میان این همه روس ، عرب ، هندی ، ایرانی و هیسپانیک مهاجر ، این فقط چینی ها هستند که سخت به هم وابسته اند و کور کورانه از هم حمایت می کنند. خیلی از چینی ها ، به محض اینکه یک چینی به کرسی استادی در دانشگاه می رسد فقط برای حمایت از او سر کلاسش می نشینند ، بدون اینکه به کارشان مربوط باشد و فقط می خواهند از هم حمایت کنند این مورچه ها...
3.کمونیسم چینی ، مضحک ترین روایت دنیا از میراث عظیم فلسفی مارکسیسم است. پوسته ای مدرن که بر روح مستبد آسیایی کشیده اند و بیشتر برای تایید الیگارشی دست نیافتنی شرقی است. کتاب سرخ مائو را اگر بخوانید و ذره ای هم فقط آثار مارکس را تورق کرده باشید از روایت مبتذل و روستایی مائو ، که آراء فلسفی و اقتصادی مارکس را به احکام حکیمانه! و فاضلانه! بدل کرده به خنده خواهید افتاد.
4. چهار کتاب کاملاً چینی در کتابخانه ام دارم: کتاب سرخ مائو ( که چاپی مندرس و قدیمی باترجمه ای احتمالاً مغلوط دارد و هنوز ترجمه جدید یا چاپ بهتری از آن نشده ) کتاب تاریخ فرهنگ چین از چارلز پاتریک فیتزجرالد از انتشارات علمی فرهنگی 84 ( که روایت جامع ولی شرق شناسانه ای است از تاریخ چین از سده های پیش از میلاد تا دوره منچوها و اطلاعات خوبی راجع به مذاهب ، نقاشی و شعر و هنر چینی دارد) رمان کوهسار جان از گائو شینگ جیان از انتشارات نیلوفر و ترجمه مهستی بحرینی ( گائو برنده جایزه نوبل 2000 و از معدود نویسندگان مستقل چینی است که به چین به خصوص چین کمونیسنی نگاهی انتقادی دارد ) و آخری کتاب مکالمات کنفوسیوس به ترجمه حسین کاظم زاده ایرانشهر( 1262-1340) از انتشارات علمی فرهنگی 83 ( از «برلنی ها» ی معروف دوره رضاشاه و نشریه « کاوه» که کتاب را در سال 1334 در سوئیس ترجمه کرده و البته نثری حکیمانه!!! دارد):
« مرد آزاده خود را در سه حالت مختلف نشان می دهد: وقتی از دور دیده یا شنیده می شود ، سخت نهاد و نامهربان به نظر می آید ، وقتی از نزدیک دیده می شود ، بسیار ملایم و مهربان است و وقتی که سخن می گوید بسیار متین و در عقاید خود پایدار به نظر می آید. » !!!
5. این روزها استبداد شرقی هر روز وقیح تر از قبل خود را عریان می کند. باید با احترام از ارسطوی کبیر یادکرد که ذهن شرقی را عجین با استبداد و دموکراسی ناپذیر می دانست. ( اگر به همین ترجمه مردم سالاری از دموکراسی نگاه کنید که آشکارا مفهوم «کراسی» از فعل kratein به معنای «فرمان راندن در میان افراد آزاد و برابر» را با مفهوم «آرشی» از فعل archein به مفهوم « سالاری و سرور یافتن » را مخلوط کرده و از درک تمایز دقیقی که میان دموکراسی با الیگارشی و مونارشی ( که دقیقاً دو صورت از حکومت های استبدادی آسیایی هستند ) جلوگیری نموده ، از ذهن مستبد و اصلاح ناپذیر شرقی شوکه خواهید شد.)
حال که الیگارشی بیرحم چینی که با نژاد پرستی « هان» همراه شده که با اشغال سرزمین های تبت و ترکستان شرقی و مغولستان جنوبی تبلور یافته است با تلاش برای « هان» ی سازی تحت لوای چینی بودن و ملی گرایی چینی و سرکوب اعتراض های ملت اویغور در ترکستان شرقی ( سین کیانگ) به عنوان اغتشاش همراه شده است. البته مقامات دولتی چینی مدعی شده اند که اویغورها با ‏حمله به مردم عادی و مغازه ها شروع به اغتشاش کرده که نیروهای امنیتی هم با آنها ‏برخورد کردند! این مقامات همچنین مدعی شده اند که این حوادث ریشه خارجی دارد و ‏در حال بررسی عوامل بروز چنین اغتشاشی در این استان هستند. البته شیوه بررسی هم به این صورت است که: سربازان با سلاح‌های‌شان در دست و لباس رزم‌شان بر تن با صدایی بلند به خواندن سرودهای تبلیغاتی ادامه می‌دهند و شعار می‌دهند. بر فراز خانه‌های اقلیت اویغور هلیکوپترها در پروازند و اعلامیه‌های تبلیغی به روی خانه‌ها می‌ریزند. گمان می کنم ذکر این نکته ضروری است که این عمل چینی برای اولین بار نیست که دارد اتفاق می افتد. چینی ها پیش از این نیز در سال ۱۹۸۹ در میدان "تیان آن من" پکن به بهانه دست داشتن ‏آمریکا در جنبش های آزادی خواهی دانشجویان این کشور بیش از ۱۲۰ هزار نفر را در ‏این میدان قتل عام کردند.‏ شدت حادثه به حدی فجیع بود که چند روز بعد فرماندهان نظامی حاضر در این میدان که ‏دستور شلیک را اجرا کرده بودند دست به خودکشی جمعی زدند.‏

مرگ در آسمان!

مرگ در آسمان!

در عصرمدرن آرزوی هزاران ساله بشر برای پیوستن به آسمان تحقق یافته است. آدم ها در حوادث هوایی می میرند . به همین سادگی . در ایران ، توپلوف های بدنام روسی نقش عزرائیل را بازی می کنند. و همه چیز بر سوء تفاهم بنا شده است. همه میدانند که اتوبوس های هوایی استالینی قدیمی ، در نا کارایی دومی ندارند. اما هیچ کس حاضر نیست به جایش چیز بهتری تهیه کند. تحریم هستیم . چرا؟ به خاطر شعار ها و اعتقادات .... خب وقتی شعار و اعتقاد مهمتر از جان نه صدها شهروند کشته شده که حتا یک شهروند هم باشد ، همین می شود که هست. توپولوف ها سقوط می کنند و حاکمان دست از شعار های متعصبانه شان بر نی دارند.
2. یک فوریت طرحی در مجلس شورای اسلامی ، به تصویب رسیده است که بعد از ده سال دوباره انتخاب شهردار ها را به وزیر کشور می سپارد . ( البته برای شهر های کوچکتر از دویست هزار نفر به استاندار) ... جدی جدی دارد تصویب می شود... و شورا های شهر در ادامه می شوند هیچ کاره ... استبداد متمرکز آسیایی به نظر هیچ تقسیم قدرتی را تحمل نمی کند. متاسفم . همین. برای همه ما باید ، چند نفر درتهران تصمیم بگیرند که چگونه زندگی کنیم. حتی همین دموکراسی نیم بند را که حداقل روی کاغذ و به شکل قانونی حق انتخاب شهردارمان را داشتیم از ما دارند میگیرند.

July 16, 2009

وندی و لوسی

وندی و لوسی
(Wendy & Lucy)


فیلم نه چندان پیچیده کلی ریچارد (Kelly Reichardt) با بازی میشل ویلیامز را می شود «تراژدی مفهوم مالکیت » نامید. فیلمی که دقیقاً معنای مالکیت ، احترام به مالکیت ، جزای تخطی از حدود مالکیت و تجاوز به حریم مالکیت دیگران را نشان می دهد. فیلم داستان پیش پا افتاده ای دارد ، زنی مسافر که از ایالتی شرق ( ایندیانا) برای رسیدن به ساحل غربی و بعد آلاسکا با خودروی شخصی سفر میکند ، در شهر کوچکی در ایالت مزخرفی ( اورگِون) ماشینش خراب می شود. شهری که زمان در آن بی اهمیت است و فقط می گذرد . آنهم به کندی. در جریان یک سرقت کوچک در فروشگاهی که قرار است صاحب خوبی داشته باشد ، دستگیر می شود و به اداره پلیس برده می شود که از فرط بی کاری و کم تجربگی کار های فرمال انگشت نگاری را هم خوب بلد نیستند ، در همین بین سگش ( لوسی تنها همدم اوست ) هم گم می شود و باقی فیلم تلاش وندی است برای پیدا کردن لوسی. زندگی ملال آور یک شهر کوچک و کندی زمان و بی کاری آدم ها و مالکیتی که پرسش اصلی است . در نهایت وندی ، لوسی را در حیاط خانه مردی پیدا می کند ، که به نظر می رسد اوضاع مال مناسبی دارد. شاد می شود . اما بعد به نتیجه می رسد که « تو هم حق داری زندگی بهتری داشته باشی » و سگش را رها میکند و می رود. تمام. همه تلاش وندی برای یافتن سگی که « مالکش» هست ، تحت الشعاع مفهوم « حق زندگی بهتر» قرار می گیرد و وندی که ماشینش را هم از دست داده و کسی را هم ندارد ( خانواده ی قابل اتکایی ندارد) و احتمالا ً پولی هم ندارد ، سگش را رها می کند تا حرف پسر فروشنده فیلم تحقق پیدا کندکه: « کسی که پول غذای سگ را ندارد ، حق داشتن سگ را هم ندارد.»

July 14, 2009

Black book

Black book از پیتر ورهونن



یک تراژدی تمام عیار یهودی . داستان یک زن یهودی – هلندی در سال در هلند1944 تحت اشغال آلمان تا سال 1946 در کیبوتصی در اسرائیل. داستان به شدت حس همدردی را بایهودیان اروپایی بر می انگیزد و بیش از اینکه داستان آلمانی های ناسیونال-سوسیالیست و عقاید ضد یهودی آنها ار بیان کند ، نماینگر ریشه داشتان و رضایت قلبی اکثر اروپایی ها از اخراج یهودیان هست . اوج این قضیه در سکانسی است که معلوم می شود عامل اصلی کشته شدن یهودیانی که می خواهند از طریق بلژیک فرار کنند ، پلیسی هلندی است که مسیر فرار را به افسری اس اس خبر میدهد ، رهبر اصلی ارتش مقاومت هلند بین اینکه بیست یهودی ثروتمند توسط یک پلیس- جاسوس هلندی کشته شوند و یا با کشتن این پلیس ، جلوی این کشتار گرفته شود اما این باعث شکستن آتش بس شده و در نتیجه اسرای هلندی ( شهروندان «خوب» هلندی ) که در بین شان پسرش هم هست ، اعدام شوند ، گزینه دوم ، یعنی نکشتن را انتخاب می کند و این یک معنا بیشتر ندارد: حتی اروپایی های خوب هم یهودیان ِ زاده در اروپا را شهروندان «خوب» و درجه یک نمی دانند. و همین سکانس آخر را توجیه می کند که وقتی صدای تیر می آید در کیبوتصی که حالا آنا آن را با پول باز مانده از یهودیان کشته شده برپا کرده ، سربازان یهودی بسیاری به حالت دفاعی وآماده باش در می آیند. البته بعضی جاها فیلمنامه ضعف های محرزی دارد . به خصوص در شخصیت پردازی که آدم ِ خوب و آدم بد ( در حد خبیث مطلق !) هم دارد. آدم های خوب مظلومانه کشته شده ! و آدم های بد ( لعنت الله علیه ) به بدترین شیوه ممکن به هلاکت می رسند! ( چه با تیر از پشت ، چه در تابوت! ) . بار کج هم که به منزل نمی رسد . پیدا شده و صرف کار خیر می شود!... فکرکنم بیشتر ادامه بدهم کار به توهین بکشد!

July 13, 2009

کلاس لورن کانته

کلاس لورن کانته ( نخل طلای کن 2007)



برنده نخل طلای کن در 2007 بعد از سالها یک فیلم فرانسوی می شود. چرا؟... باید فیلم را ببینید تا بفهمید که احترام به اصول اخلاقی و فرهنگی جهان فرانسوی زبان دقیقاً یعنی چه. فیلم از لحاظ کار سینمایی اصلاً خوش ساخت نیست. نود درصد دو ساعت فیلم ، کلوز آپ و دوربین سردست و پر حرکت ، پر دیالوگ آنهم به فرانسوی با لهجه های مختلف و غیر قابل فهم ( برای مخاطب غیر فرانسه زبان) و در مکان تقریباً ثابت ( یک کلاس- نود درصد زمان فیلم- ، دفتر معلمان ، دفتر مدیر و حیاط مدرسه ) می گذرد. خب همه اینها یعنی با یک فیلم خسته کننده با مدیومی تلویزیونی و نه سینمایی مواجه هستیم. اما چه می شود که این فیلم با این مشخصات تکنیکی نخل طلای کن می گیرد؟... عامل اصلی سوژه قدرتمند و متنوع فیلم و دیالوگ ها و پرسش هایی که احتمالاً تا مدت ها در ذهن می مانند و عامل دوم بازی فوق العاده معدود بازیگران حرفه ای فیلم و بازی فوق العاده نابازیگران نوجوان فیلم بود که همه با نام واقعی خودشان به عنوان دانش آموز بازی می کردند. در فیلم راجع به خیلی چیزها حرف می زنند و شاید وجود چنین کلاس هایی و تا این حد آزادی ذهنی دانش آموزان حداقل از بعد انتولوژیک ، برای ما غیر قابل فهم باشد که دانش آموزی درمورد تمایلات جنسی و هم جنس گرایی معلم از او بپرسد یا بحث هایی در بگیرد در جامعه آکند از مهاجر فرانسه در باب آزادی بیان و اینکه مهاجرینی که خیلی از آزادی ها و حقوق شان را از فرانسه دارند و هنوز خود را متعلق به کشور آبا و اجدادی خود می دانند ( مالی ، مراکش ، الجزایر و...) و یا معلمانی که می خواهند پول جمع کنند تا جلوی اخراج مادر دانش آموزی چینی که به شکل غیر قانونی در فرانسه حضور داشت را بگیرند ، یا حق نماینده داشتن دانش آموزان در جلسات تصمیم گیری درمورد نمرات و کیفیت تحصیلی دانش آموزان یا در مورد توصیف کردن خود با گفتن چیز هایی که دوست دارند ( سلیمان: زیدان را دوست دارم!) یا از آنها متنفرند (بوبکر: از ماتراتزی متنفرم!!!) یا حق انتقاد از دیگران و خیلی ارزش هایی که فقط می شود در جمهوری فرانسه جستجویشان کرد. راستی یک سکانس فیلم خیلی فوق العاده است ، سکانسی که معلم از دانش آموزان می پرسد در این نه ماه ( این سال تحصیلی) چه یاد گرفتید؟... هرکس چیزی می گوید . اما دختر فرانسوی سفید پوستی که بد قیافه اما جسور است و احتمالاً به همین سبب نماینده کلاس شده و اوایل فیلم می فهمیم از مرد های مسلمان و سیاه در ناخودآگاهش خوشش نمی آید ( این یک نگاه نژادپرستانه یا کینه توزانه نیست که بیشتر حس دفاعی است از جامعه فرانسوی یی که دارد توسط اعراب و سیاه ها استحاله می شود ؛ به دفاعش از پاری سن ژرمن در برابر حمایت عرب های کلاس از المپیک مارسی توجه کنید ) می گوید من از کلاس مان و یا کلاً مدرسه چیزی یاد نگرفتم. معلم می پرسد در مطالعات خودت از چه چیزی یاد گرفتی ؟.... دختر می گوید از جمهوری (Le Republic)... معلم چند ثانیه ای مبهوت می شود. می پرسد : منظورت جمهوری افلاطون است؟... دختر تایید می کند و بعد می فهمیم که کتاب را چگونه به دست اورده و بعد دختر درباره پرسشهای سقراط از مردم آتن حرف میزند و واکنش معلم فقط احترام است.... خیال کنید در این مملکت دانش اموز 14-15 ساله ای چنین حرفی بزند ، واکنش معلم اگر توهین نباشد ، قطعاً تمسخر است . به یاد مولوی خوانی ها ( مشخصاً مثنوی) و عطار خوانی های خودم (مشخصاً تذکرةالاولیاء) می افتم در همان سن وسال و ... زاده شدن در جهان سوم جزای سختی است برای کودکی که میخواهد کودن نباشد...... « کلاس» لوران کانته قطعاً ارزش دیدن دارد برای کسی که می خواهد خیلی جدی به قول هایدگر « تفکر» کند.

July 12, 2009

« گیلان – پیرنه »

دونگاه : « گیلان – پیرنه »
« Pyrènèes – Guilan :
Deux regards



1. نمايشگاه دونگاه : « گیلان – پیرنه » از بيست و سوم تا بيست و نهم خرداد در خانه هنرمندان تهران، ششم تا هجدهم تير در محل موزه ميراث روستايي گیلان و مجتمع خاتم‌الانبياء رشت برگزار شد و به مدت 10 روز نيز در يکي از ساختمان‌هاي يونسکو در پاريس برگزار خواهد ‌شد. نمايشگاه از 43 اثر، شامل 20 عکس از فرانسه و 23 عکس از ايران تشکیل شده و کار دو عکاس ایرانی ( امیر انوشفر و علی استفاده جو) و عکاسی فرانسوی ( پیر دوفور Pierre Duffour) را ارائه می کند. سوژه به شدت جذاب این نمایشگاه عکاسی اجتماعی و تطابق فرهنگی و اجتماعی مردمانی است که در منطقه « گیلان » و « پیرنه » می زیند. پیرنه ، منطقه ای و نام سلسله جبالی است که در جنوب غربی فرانسه و شمال اسپانیا قرار دارد و به دلیل راه های صعب العبور به شدت فرهنگ و زبان های متفاوتی در آن پدید آمده است . از فرهنگ باسکی تا کشور کوچک آندورا و حتی بخش عمده ای از فرهنگ کاتالانی. که در قرون اخیر به شدت با تهاجم فرهنگی فرانسوی – اسپانیولی مواجه شده اند. گیلان ما هم که قرن ها منطقه ای مستقل بود که به دلیل سد بزرگ البرز از تعرض اجانب محفوظ مانده بود و جز دوره هایی کوتاه ، به راه و آرامش خود زیسته بود ؛ تا دوره اشغال گیلان پس از شکست جمهوری جنگل و مهاجرت دادن ترک ها و کرد ها و مازنی ها و بعد از آن تهاجم فرهنگی وحشتناکی که فرهنگ و زبان گیلیک را به شدت تخریب کرده و می کند. بستر مشابهی که دو فرهنگ در آن قرار گرفته است ، بر جذابیت سوژه ها می افزاید. خانه های گیلان و پیرنه. مردان و زنانی که کار می کنند و خیلی سوژه های دیگر. باز تاکید بر اینکه عمده کار گیلان بر دوش زنان است. و کار بدجور شکسته شان کرده. عکسی دارد استفاده جو از زنی که دارد گوسفندانش را هدایت می کند و در زمینه تصویر در جاده روستایی تصویر محوی از پژویی است که می گذرد. – شاید سهم ما از فرانسه ، پژویی باشد که از جاده ای روستایی می گذرد- . عکس های علی استفاده جو بر سوژه هاش خیلی متمرکز است و بیشترشان زمینه قدرتمندی ندارند ، انگار چنان غرق در خود سوژه شده اند که دوربینش اصلاً دور ها را نمی بیند. عکس های امیر انوشفر هم دقیقاً همین اشکال عمده را دارند. غرق در سوژه عکس و فراموشی محیط. عکس های انوشفر با اینکه به شکل سیاه وسفید کار شده اند ، نتوانسته اند تصویر دقیقی از زندگی روستاییان گیلان باشند و سوژه کودکانش بیش از اندازه کلیشه ای و حتی به عکس های خبری پهلو می زند.
اما عکس های پیر دوفور دقیقاً با این دو متفاوت است. زمینه در عکس های او دقیقاً به اندازه سوژه عکس حضور دارد و به خوبی از کنتراست نور در عکس ها سیاه و سپیدش برای نشان دادن فاصله ها و عمق و تاکید استفاده کرده است. او به خوبی مردم پیرنه را در بستر زندگی و شیوه زیست شان
نشان می دهد ، چه در مزرعه و محیط کار ،چه در خیابانی که تیر برقش سقوط کرده و چه خانه خرابه و چه آدم ها درون خانه و کافه. حیوانات هم در عکس های دوفور در بطن عکس ها به خوبی تصویر می شوند بطوریکه به یکی از ارکان اصلی عکس بدل می شوند برخلاف همتایان ایرانی دوفور که اصلاً نتوانسته اند همزیستی انسان و حیوان را در فرهنگ گیلان نشان بدهند.

2. درباره پیر دوفور:
پير دوفور، عكاس معروفي در فرانسه است كه بسياري از هنردوستان معتبر جهان او را به عنوان يك عكاس معتبر مستند اجتماعي مي‌شناسند؛ عكاسي كه بسياري از عكس‌هاي مردم‌شناسانه وي اكنون به عنوان اسناد معتبر مردم‌شناسي در موزه‌هاي فرانسوي و كشورهاي ديگر نگهداري مي‌شود. او سالها با نشریات منتشره در منطقه پیرنه به عنوان عکاس همکاری داشته (سی سال عکاسی طبیعی و فرهنگی از مردم و ارتفاعات پیرنه) ، عکاس جنگی هم بوده در الجزایر ، بوسنی ، نیجیریه و آرژانتین و... و برای نشریات معتبری مثل نوول آبسرواتور ، اکسپرس ، لوپوئن، لوموند ، گاردین ، کوریره دلاّسرا و.... عکاسی کرده است. پير دوفور درباره عکس هايي که در اين نمايشگاه ارائه کرده است گفت : عکس هايي که در اين نمايشگاه مي بينيد حاصل 30 سال کار من در ارتفاعات پيرنه است. مردم اين منطقه به لحاظ روحي بسيار قوي هستند و حاصل تلاش و کوششان سرزمين بسيار زيبايي را در اين ارتفاعات بوجود آورده است که اين زيبايي نتيجه خواست اهالي اين منطقه است. شما عکس هايي را در اين نمايشگاه مي بينيد از يک عصر سپري شده و مردماني که ديگر همه شان در آن منطقه نيستند اما ريشه اين مردمان همواره در منطقه پيرنه زنده است به قول يکي از عکاسان مشهور فرانسوي يک عکس چيزي يک سلاح کوچک نيست و اگر خوب ساخته شده باشد ممکن است صدايش را به جايي برساند و اميدوارم عکس هايم با قلب شما سخن بگويند.
3. دربار امیر انوشفر و علی استفاده جو:
انوشفر عکاسی ایرانی است که درایران معماری خوانده و در سال 1985 به فرانسه مهاجرت کرده و در آنجا به معماری و عکاسی پرداخته است و چندین نمایشگاه در پاریس ، دوبی ، بوستون ، نانت ، بورژ و تهران (خانه هنرمندان ایران) بر پا کرده است. او درباره این نمایشگاه گفته است: حرفه اصلي من معماري است و در فرانسه زندگي مي کنم پس از صحبتهايي که با محمود طالقاني داشتم خيلي خوشحال شدم که نمايشگاه عکسي برپا مي شود که مي توانم در آن عکس هايم را که مربوط به گيلان در دهه 70 ميلادي مي شود را در اين نمايشگاه ارائه دهم تا نگاه جديدي به معماري گيلان در آن دوره داشته باشيم. شناسايي و شناساندن دانش نانوشته و رمز و رازهاي انواع اين معماري نشان خواهد داد كه ساكنان روستاهاي گيلان در طول تاريخ چگونه اهل سرزمين خود بوده‌اند.
علی استفاده جو (رشت1360) هم عکاسی حرفه ای است که با «موزه میراث روستایی گیلان» به عنوان مسئول بخش سمعی بصری همکاری داشته و دبیر بخش عکس مجله «کندوج» است.





July 10, 2009

نمایشگاه گالری دی

درباره نمایشگاه گالری دی
«از مدرنیست های کلاسیک تا جوانان آوانگارد»



نمایشگاهی که برای خاطره « ایرج زند » تحت عنوان « از گذشته ........ تا آینده » بر پا شده است سه تابلو و چهار مجسمه از ایرج زند دارد. چهار مجسمه از آدم های زند و سه تابلو ، که دو تاش واقعاً شاهکارند. آدم های ایرج زند، چه در مجسمه ها و چه در نقاشی ها به شدت متفاوت اند. قرائت غالبی که از آدم های ایرج زند دیده ام ، نحوه تصویر آدم های زند را به شدت متاثر از نگاه مدرنیستی زند ، تحلیل می کنند. ولی به گمان من نگاه به شدت اغراق آلود زند به انسان که علیرغم این همه اغراق از کاریکاتور و کارتون شدن احتراز دارد ، عمیقاً با اغراقی که در مجسمه های مارلیک یا مجسمه های لرستان یافت می شود ، شباهت و بعضی جاها مقارنت دارد. بافت صورت و چهره آدم ها مشابه و اندام ها تقزیباً یکسان است ولی باز بین آدم ها تفاوتی هست که با کمی تامل می توان در یافت. زمینه کار های زند هم خیلی رویایی است. آسمان زند همیشه هارمونی خاصی دارد از طیفی از رنگ که از آبی نفتی به بنفش و در نهایت به سپیدی می رسد. و زمین زیر پای آدم ها نیز سنگلاخی است در کوهستان با افقی گشاده و آدم هایی که دارند راه را می پیمایند.
در نمایشگاه چند تابلو هم از کار های «فریده لاشایی» هست . بیشتر کارها آبستره است. تنه ی درخت بدون سر و ریشه و هارمونی سبزی و سیاهی و امواج سبز و آرام در تابلویی دیگر. – تابلو گوش هدایت لاشایی در نمایشگاه گوش ونگوگ گالری ده را نمی توانم فراموش کنم- . از «بهجت صدر» هم کار روی فلز هست. دو پرنده چوبی از مجموعه پرندگان « مهدی سحابی » ارائه شده. به گمانم زیاد جالب نیستند. یک تابلو از «بهمن محصص». یک تابلو از « سهراب سپهری هم ارئه شده ، نقاشی خانه تیره و قهوه ای در هوایی سیاه و زمستانی با درخت های غمزده و عریان. از« محسن وزیری مقدم» هم تابلویی هست پر از خطوط مدرن و باز هم آبستره. تابلو خرابه ی «رستم جلایر» هم هست. کار آبستره ای هم هست از «پویا آریانپور». یک تابلو هم از «علیرضا اسپهبد» ، آدم های غمگینی که مات و مبهوت به ما می نگرند. «هوار امینی» هم کاری دارد از کرد ها. مردانی که فقط استعاره ای هستند از مرد ِ کرد و صورت ندارند. یک تابلوی خیلی شاد و عاشقانه هم هست از «شهلا حبیبی» آکنده از رنگ های سرخ وصورتی. یک تابلو هم از «گیزلا وارگا سینایی» که به نظرم کشکول مطلق است! هفت هشت نماد را به هم آمیخته و به نظرم هیچی. یک تابلو هم بود که خیلی کافکایی بود . نقاشی امپرسیونیستی از زنی در ابهامی مه آلود بدون هیچ المان از چهره یا اندام. کاری از «طاهره صمدی». خیلی از تابلو ها را نا گفته گذاشتم. از کار «زنده رودی ، شیده تامی و بهرام دبیری» هم خوشم نیامد. ولی فکر میکنم این گالری ارزش دیدن دارد.

تابلو های محمود واصفی

درباره نمایش تابلو های محمود واصفی در گالری اعتماد

1. خیلی اتفاقی به خاطر لطف رفیق علی غرقی!!! ( اینجا رفیق فقط از رفاقت ودوستی می آید و نباید هیچ معنای سیاسی و غیره ای را در ذهن متبادر کند) سر از گالری اعتماد در آوردم. برای کشف گالری اعتماد، واقع در ارتفاعات شمیرانات و کوه تهران ! باید از خیابان نیاوران و سه راه یاسر و از زیر دروازه « خدایا خدایا ، تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما » به سمت ارتفاعات جماران صعود نموده، از جلو چند بیت دیپلمات نشین عبور نموده ، در برابر بیتی که پرچم ازبکستان را افراشته بود ، ذکر خیری از « بُرات Borat » نموده و در نهایت مقابل برجی معظم واقع در ارتفاعات گلابدره ، امارتی را دق الباب نمود – در صورت بسته بودن درب فوق الذکر – تا سرایدار محترم گالری ، موسوم به « آقا صفر » درب را گشوده و بار دهد. ساعات دیدار از گالری محدود بوده و یک ثانیه پس از ساعت بیست ، « آقا صفر » درب گالری خواهد بست. برحسب اتفاق ، در زمان بازدید ما از گالری ، نقاشی های « محمود واصفی » به نمایش در آمده بود و تبعاً ما بدون هیچ آگاهی و شناخت خاصی آمده بودیم.
2. سوژه نقاشی های محمود واصفی دراین نمایشگاه ، فقط پروانه است و ما در برابر درک واصفی از پروانه ها قرار می گیریم. پروانه های واصفی هر کدام موید احساسی خاص و شاید قرائتی خاص و البته کاملاً شخصی از پروانه اند. ابزار کار و متریال واصفی در کار ها متفاوت اما به شدت تصویر ایجاد شده دارای روح واحد ِ مولفی است که التزامی به شیوه های کلاسیک و ناتورالیستی ندارد. فرمت عمومی پروانه ها مشابه بوده و بیشتر تفاوت ها در رنگ بندی و نحوه القا ایده ی نقاشانه از پروانه است. پروانه های طلایی اما با فضایی به شدت کدر تا پروانه های طلایی با فضایی کاملا ً شاد. یک تابلو پروانه با بال های سرخ هم دارد که وقتی علی در برابرش ایستاد ، ابهتی بهش داد! چند تابلو به سبک اندی وارهول هم دارد. تابلو هایی دو در یک ونیم متری که هرکدام بیشتر از صد پروانه در خود دارند ، اما منظم و منسجم. در مجموع ارزش دیدن دارد!

مملکت تعطیلی

مملکت تعطیلی


سفر هفته پیش من به تهران یک انگیزه بزرگ داشت، موزه هنر های معاصر. از بد حادثه تهران را گرد و غبار گرفته بود. و از بد حادثه وسط هفته روز تعطیل هم داشت. اما اتفاق خیلی بد تعطیلی سه روزه تهران به بهانه گرد و غبار و به علت خلوت کردن تهران بود به خاطر 18 تیر. و نتیجه همه اینها تعطیلی نهاد دولتی موزه هنر های معاصر شد که ........ هیچی ......... حالم دارد از تعطیلی های رسمی بهم می خورد. شاید بعد از دوران مدرسه دیگر از هیچ تعطیلی وسط هفته ای خوشحال نمی شوم. ای کاش به جای مناسبت ها و تعطیلی های سیاسی به روز های مرخصی می افزودند تا هرکس تعطیلی را خودش برای خودش تعیین کند. یک نکته انزجار آور دیگر هم هست. کجای دنیا موزه ها در روز های تعطیل ، تعطیل می شوند و ساعات کارشان با ساعات کار ادارات و کارخانجات تطابق دارد؟ ... خیلی فاجعه بار است که موزه هنر های معاصر در روز های پنچشنبه و جمعه و روز های تعطیل ، تعطیل است و ساعات کار آن هم در باقی ایام هفته از 10 صبح تا 18.... یعنی دقیقاً وقتی که سر کار هستیم یا سر کلاس....

July 09, 2009

«آسمان روزهای برفی»

«من از اسکار وایلد متنفرم»
یا «آسمان روزهای برفی» چگونه است؟



1. برای دیدن «آسمان روزهای برفی» دلائل زیادی وجود دارد. کارگردانش هنرمند نازنینی ست به نام «محمد عاقبتی» ، نویسنده متنش نام بزرگی ست به نام «محمد چرمشیر» ، بازیگر مردش ، غول محبوبی ست به نام«حسن معجونی» و بازیگر زن اش امضای مهمی به نام «نگار عابدی». چرمشیر کار را بر اساس بازخوانی فیلم نامه ی فیلم مشهور «بانی و کلاید» نوشته و «یک حادثه واقعی در آمریکا مندرج در روزنامه همشهری!». همه این ها دلائلی کافی و خیلی بر انگیزاننده است برای اینکه وقت بگذاریم و یک عصر گرم تابستانی را در مولوی سپری کنیم.
2. داستان قصه ای آشفته است از زندگی مرد و زنی آشفته و ویران. زن از مادر الکلی اش گریخته و مرد را در باری در حین صرف نوشیدنی! در دیالوگی «سخت» یافته. اتفاق خودش افتاده. همه دیالوگ ها و همه صحنه ها یک چیز را تصویر می کنند : « ملال » ... آنچه این همه آشفتگی و در ماندگی را به ویرانی بدل می کند « کنشی » است به نام «قتل» که در حین یک دزدی ِ محض ِ تنوع در زندگی، اتفاق افتاده و وحشت زن از مرد بعد از آن « قتل اتفاقی» و در نهایت خودکشی مرد در حمام با یک گلوله. مردی که از اول تئاتر « کتابش» را می خواند و کتابش برحسب اتفاق اسکار وایلد بود و دلش می خواست آنرا برای زنش بخواند و زن دوست نداشت و تحقیر و مخالفتی که باز خودش این وسط اتفاق می افتاد. اسکار وایلد در یکی از نامه هایش نوشته بود:
« من نمایشنامه هایم را برای هیچ فردی نمی نویسم. نمایشنامه را برای لذت خودم می نویسم. بعد ها اگر کسی خواست آنها را اجرا کند ؛ گاهی اوقات به چنین کسی اجازه می دهم.» اما کتاب اسکار وایلد اینجا برای کلاید نوشته شده بود. وایلدگفته بود که گاهی به کسی برای اجرا نمایشنامه هایش اجازه می دهد و حالا به بانی وکلاید اجازه داده بود تا با میان کنش با «کتاب اسکار وایلد » قتلی را و خودکشی یی را جدی جدی اجرا کنند . قضیه همینقدر پیچیده است.
3.
بعد از دعوای بانی با کلاید به خاطر قتل آن زن در جریان سرقت و رفتن کلاید ،
بانی:کجا میری ؟
کلاید: ( برمی گردد و زیر تخت به دنبال چیزی می گردد ) من باید کتابم را بردارم.... من که نمی تونم همین جوری برم.....

4. صحنه دقیق ساخته شده. مثل پارلمان انگلیس تماشاگران در دو ردیف سکو روبروی هم می نشیننند و تئاتر درست در همین وسط اتفاق می افتد. یک سوی سن ، تختی و دیواری که بعد حمام می شود و طرف دیگر یک بار که بالای آن یک ال.سی.دی آویخته است و خود فیلم ارجینال « بانی وکلاید» رانشان می دهد. – البته اول و آخر کار نگار عابدی در آن حرف میزند که به نظرم بزرگترین ضعف کار است - . اکت های پر حرکت و استعاری اجرا در وسط اتفاق می افتد زیر نور تند عمودی. لباس کلاید به شدت به بی قیدی و لباس بانی به خفگی می زند. نور ِ به شدت شکننده ، تصویر این همه آشفتگی و ملال را تکمیل می کند. همه اتفاقات خوب و حتی جزئیاتی که کارگردان احتمالاً می خواسته با آن ایده تصویر کردن «ملال» را اجرا کند ، اندیشیده به نظر می آید. اما جاهایی هست که نتیجه همان نمی شود. حدس میزنم در اجرایی که من دیدم – اجرایی که مصادف با حضور حمید سمندریان و هما روستا بود و تقدیم اجرا به آنها- معجونی به شدت بی حوصله و از فرم ایده آل اش دور بود. و انگار فقط می خواست زودتر اجرا تمام شود. تاثیر این بی حوصله گی که به شلختگی در حرکات و بیان دیالوگ ها می انجامید به طرز محسوسی بازی نگار عابدی راهم تحت تاثیر قرار داده بود. گاهی این تصور ایجاد می شد که دیالوگ ها کاملاً حفظ شده و « خوانده » می شوند. گاهی حرکات بدن بی قید بود و نیندیشیده. – خب از معجونی و عاقبتی چنین چیزی انتظار نمی رود- . بعضی جا ها دیالوگ ها را گوش می دادیم اما « نمی شنیدیم»......

چرا « تهران انار ندارد»؟

چرا « تهران انار ندارد»؟

1. راستش اولش که رسیدم ، تهران را « غبار » گرفته بود. «گرد و غبار » به جای « خس و خاشاک» .... اصلاً هم در این گزاره هیچ استعاره ای وجود ندارد. در گذشته چون که خیابان ها « آسفالت » نبود ، احتمال داشت در صورتی که باد در « صحرا های عربی » شدت بگیرد وقتی برسد به پایتخت، آن را با « خس و خاشاک » آلوده کند – در ضمن توجه شود که آن روز ها بوته های خار و خس نه تنها در اطراف تهران که حتی در برخی نواحی « جنوبی » تهران هم وجود داشته که چون « شهرداری های گذشته خیلی زحمت کشیدند » حالا به چشم نمی آیند. منظورم هم به هیچ شهرداری نیست ! – اما حالا که کلاً تهران را در ابعاد متعدد آن « آسفالت » کرده اند ؛ « خس و خاشاکی » نمانده و آنچه که تهران را تسخیر کرده که حتی به زانو در آورده « گرد و غبار » آست.
2. «تهران انار ندارد.» را مسعود بخشی ساخته. مستندی که قرار بوده شهر تهران را تصویر کرده باشد لااقل بر بستر سیر تطور تاریخی آن. اولش و آخرش نصرت کریمی تکه ای می خواند از آثارالبلاد ... حکایتی غریبی است از «دیه ِ تهران» واقع در شمال ری . اما بعد همه چیز آنقدر غرق در فرم و تکنیک می شود که به گمانم آن چیز که گم می شود تاریخ ِ تهران هست. حتی کولاژ هم نمی دهد............ نمی دانم شاید خودش نخواسته....!
3. «تهران انار ندارد» ِ مسعود بخشی ، فرم از فیلم های تاریخی ِ نادیده یا کم دیده ، کم ندارد . خیلی عکس هاش ناب ِ ناب ِ ناب اند. عکس های ناصرالدین شاهی اش که خیلی بکرند و عکس های معاصرش آنقدر واجد معنا که شاید فردا بشود تاریخ معاصر تهران را از آن خواند. « و من ایستاده بر آستانه فصلی سرد.........»
4. «تهران انار ندارد» ِ مسعود بخشی ، واقعاً انار ندارد. به حوا فکر کنید ، به اساطیر کهن و آن وقت واضح است که چرا « تهران انار ندارد مسعود بخشی » انار ندارد. زن در تاریخ تهران ِ مسعود بخشی نیست. فکر نمی کنم مسعود بخشی به آن فکر نکرده باشد. شاید اقتضای اکران سینمایی در سه چهار سینمای معتبر تهران ، باعث بی اناری فیلم مسعود بخشی شده باشد.
5. «تهران انار ندارد» ِ مسعود بخشی ، پر است از ترانه ها و آهنگ های فولک تهرانی ! از همان هایی که دقیقاً لفظ « طرب » در باب آنها صادق است و برای دوستان تهرونی من به شدت خاطر انگیز و نوستالوژیک.... مثل ترانه « ماشین مشت ممدلی....» و... بعضی جاها تطبیق تصویر و موسیقی به نوعی شوخی است با حاکمان ساقط دیروزی پایتخت! در میان آنها این ترانه «لرزون لرزون اومدم در خونه تون....» روی تصاویر رژه ارتش شاهنشاهی و نظم نظامی و سان دیدن اعلی حضرت خیلی چسبید!
6. تهران انار ندارد با اقوام غیر فارس هم « شوخی » می کند – نگفتم تمسخر- ... بیشتر کاراکتر سازی کرده تا تیپ سازی – تبعاً یعنی هر دو کار را کرده!- ..... از « جعفر » آقای ترک تا کارگران افغانی و کرد کوره های آجر پزی با شش سر عائله در اتاق چهل متری تا کارشناسان صاحب نظر و مهندس ِ مدیر دولتی ِ خدمتگزار ِ معتقد به خصوصی سازی و تا « بابک جان » برج ساز و همسرش . فیلم بعضی دیالوگ های جعفر آقا را خیلی تکرار می کند « تهران توی این بیست سال خیلی پیشرفت داشته » یا « مسئولان به درد مردم برسن » یا « دوست داشتم می تانستم دست زن وبچه ام را بگیرم بیام تهران زندگی کنم اما حالا باید برگردم تا ایشالا یه وقت دیگر »...
7. تهران انار ندارد ... واقعاً انار ندارد... انار میوه لذت ، حوصله و آرامش است .... وقت می برد درست کردنش و خوردن آن ، در تهران هیچ کس وقت ندارد، همه دارند می دوند و نمی رسند ... این روز ها و درست تر این شب ها ، وقتی در خیابان ها ، پستهای گشت را می بینی با آن چهره های خاص و لباس چریکی و تابلو ایست که اتوبان را بسته اند و دراند ماشین ها را مشکوک نگاه می کنند و می ترسانند ، وقتی ناگهان صدای گلوله می شنوی ، در دل تاریکی شب ، آن وقت شاید لازم نباشد یک فیلم بسازی تا بفهمی تهران انار ندارد. در شهری که به جای آرامش و فراغت و باغ ، رعب و کلاش و گشت دارد، هیچوقت انار در نمی آید.

July 04, 2009

«به احترام جفرسون»

«به احترام جفرسون»
«حقیقت هرگز از کشمکش با خطا نمی هراسد، مگر اینکه دخالت انسانی ، آن را از سلاح های مناسبش ، یعنی بحث و فحص آزاد ، محروم کرده باشد. خطا ها خطرناک نخواهند بود به شرطی که اجازه داده شود، آزادانه نقضشان کنیم.»
توماس جفرسون


راستی امروز سالروز استقلال آمریکاست... یکبار باید یادداشت مفصلی در باب پدران بنیانگذار ( جرج واشینگتن ، توماس جفرسون ، بنجامین فرانکلین ، الکساندر همیلتن ، جان آدامز و جیمز مدیسون) و نوشته هایشان بنویسم . از اعلامیه استقلال در 4 جولای 1776 تا اوراق فدرال ، تکست اصلی بیشتر متون را دارم ولی از تنبلی به سراغشان نرفته ام ، ولی قطعاً در آینده بیشتر در موردشان خواهم نوشت. در این بین بیشتر از همه جفرسون را دوست دارم ، که اگر برخی حرف های شبه لوتری و ضد فلسفی اش را که به گمانم بیشتراز بی حوصله گی او بود کنار بگذاریم بسیاری از گزاره های تاریخی او پایه گذار آن لیبرالیسم اصیل و ریشه داری است که آزادی ارداه و کنش انسانی را در غالب ایالات تضمین کرده است:
«اگر همسایه من بگوید که بیست خدا هست یا خدایی نیست، آزاری به من نمی رسد.»

زیرکی را گفتم...

«زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید وگفت:
صعب روزی، بوالعجب کاری ، پریشان آدمی!!!»

مسئله اخلاقی جنگ

مسئله اخلاقی جنگ
در فیلم-رمان ده اپیزودی اسپیلبرگ-تام هنکس ( The band of brothers) تکه ای هست که کهنه سربازی – شاید هفتاد و خرده ای ساله- باز مانده از جنگ جهانی دوم با حزنی غریب می گوید: «"سارا نوه ی کوچکم روزی از من پرسید: پدر بزرگ شما در جنگ یک قهرمان بودید؟..... گفتم: نه... من در گروه قهرمانان بودم.... آنها سربازانی بودند که جنگیدند و نه در راه وطن که در راه آزادی انسان ها کشته شدند...»
تکان دهنده است. خیلی. مرگ در راه آزادی دیگران...