August 29, 2009

تراوشات یک ذهن بیمار

تراوشات یک ذهن بیمار



سال گذشته انتشارات معتبر اختران کتابی منتشر کرده بود به نام « چخوف در زندگی من» از نویسنده روسی به نام لیدیا آویلف اگرچه با مترجمی نا آشنا و یحتمل جوان. بعد از مدتی نقد هایی از آن در مطبوعات منتشر شد که بنا به معاصر بودن نویسنده آن با چخوف و آشنایی احتمالاً زیاد او با چخوف و مندرجات کتاب فوق الذکر ، چنان از کتاب تعریف و تمجید کرده بودند و گفته بودند کتاب چنان زوایای پنهان و نا شناخته ای از زندگی چخوف را بیان می کند که انگار تجربیات سفر ساخالین چخوف را و هر چه از چخوف ندانسته ایم و ارزش دانستن دارد در این کتاب هست. یا لااقل اندکی از آنها. بهر حال کتاب را بعد از مدتی خریدم اما به اقتضای مشغولیات دیگر فرصتی دست نداده بود تا بخوانمش، تا خیلی اتفاقی در پریروز آنرا در کتابخانه ام دیدم و .... اکنون از اینکه چند ساعت از عمرم را تباه چنان اراجیفی کرده ام شرمسار و خشمگینم. کل قضیه مجموعه خاطرات یک زن جوان متوهم و شکست خورده است که به سبب خانواده مزخرفی که در آن بار آمده و ازدواج مزخرفی که با یک کارمند کودن دولتی کرده و حس وحشتناک حقارتی که نسبت به خواهرش که با یک ناشر و سردبیر «پترزبورگ گَزِت» - نشریه ای که سالها چخوف داستان هاش را در آن چاپ می کرد- ازدواج کرده و از دوستان نزدیک چخوف بوده در خود پرورانیده ودر نتیجه ی مجموعاً دو یا سه بار ملاقات با چخوف آنهم در خانه خواهرش– البته با توجه به اظهار لطفی که چخوف در قبال همه خانم های جوان داشت- دچار این توهم حاد شده که عاشق چخوف است و چخوف هم در سودای عشق او دست و پا میزند و الباقی تراوشاتِ مزخرفی که به ذهن چنین زن جوان و احمقی خطور می کند که از زندگی زناشویی خود رضایتی ندارد. در همین راستا از انبوه نامه های فراوانی که به چخوف نوشته و چخوف بنا به همان دلائل فوق به او بلاخره چند بار جواب داده – آن هم خیلی فرمال- و تحمیل نوشته های ابلهانه خودش تحت لوای رمان یا داستان به چخوف و دست به سر کردن مودبانه او توسط چخوف ضمن پس دادن همان اراجیف به چنین زن جوانی که با سیاه کردن دو سه دفتر خاطرات مبتذل و چند داستان مزخرف که از همان خاطرات خاله زنکی تغذیه شده ، دچار این توهم حاد شده که بعله ... من و چخوف و......!!! .... اوج یا نمی دانم مزخرف ترین بخش این داستان جایی است که دیالوگی از مرغ دریایی چخوف را که ارجاعی به صفحه کتابی می دهد را مرتبط با زندگی خود تصور کرده و آنرا پاسخ چخوف به اظهار عشق و توهم خودش می داند. انصافاً این تکه خون آدم را به جوش می آورد ... نه به سبب دفاع از چخوف ... که به سبب توهین آشکاری که نویسنده و مترجم و ناشر به سبب انتشار چنین کتاب مزخرفی به آدمی می کنند... نمی دانم اما فکرمی کنم نام بزرگ چخوف بهانه ای شده برای آدم های حقیری که به نام بزرگ او هر چیزی را منتشر کنند و شغالانی باشند ریزه خوار سفره ی غول بزرگی به نام چخوف.

عشق لرزه و خرده نان

عشق لرزه و خرده نان



1. باز هم اریک امانوئل اشمیت. جامعه تئاتری فارسی شش- هفت سالی هست که خیلی اشمیت باز شده است. به قول احسان نوروزی « درام فون اشمیت » !. بیشتر بارش هم به دوش شهلا حائری است که با نشر قطره سالی یک نمایشنامه از اشمیت چاپ می کند و عموماً آنقدر جذاب هست که خیلی زود به چاپ های بعدی می کشد و مفصل هم استقبال می شود و بعدش هم سهراب سلیمی بر می دارد می رود در تئاتر شهر آنرا اجرا می کند و الباقی قضایا را که در یادداشتی در سال گذشته در زمان اجرای « مهمانسرای دو دنیا » در سالن اصلی تئاتر شهر نوشته بودم.
(مثل ظریف ترین سپیدار ها) بگذریم ، اخیراٌ شهلا حائری یک متن تازه چاپ کرده : عشق لرزه «La Tectonique des sentiments». اشمیت ملودرام نویس خوبی است. ملودرام های لایت و جذابش هم بیش از هر چیز به روابط زنان و مردان می پردازد. بیشتر اوقات خیلی نامنتظره شروع می شوند و خیلی احساساتی (دارم خودم را می کشم که نگویم سانتی مانتال!!!) تمام می شوند. ولی خب سانتی مانتالیسم هم اگر خوب و سرسری نباشد و پرسش های عمیق انسانی مطرح کند ارزش خواندن و دیدن دارد وبه همین علت دقیقاً هست که اریک امانوئل اشمیت ارزش خواندن دارد.
2. خرده نان از لویی کالافرت را هم شهلا حائری ترجمه کرده ، متن علی الظاهر برنده جایزه ایبسن شده در دهه هفتاد میلادی. کل قضیه مجادله زن ومرد میانسال یا سالمندی است که بین حس نارضایتی عمیق از زندگی فعلی شان و وابستگی عمیق به همین شیوه زندگی شان سرگردانند و ضمن داشتن انتقادات سازنده به هم ! با هر تغییری در زندگی معاصرشان و هر هیجانی هم که منجر به فقدان آرامش شود – که البته ربط مستقیمی به مسئولیت اجتماعی پیدا می کند- مخالفند! متن خیلی کوتاه و موجز است و سریع تمام می شود وبیش از هر چیزی آنرا باید با فضای دهه هفتاد فرانسه و انتقادات رادیکال نسل پس از انقلاب 1968 به شیوه زندگی نسل قدیم تحلیل کرد.

زمانی که یک اثر هنری بودم!

زمانی که یک اثر هنری بودم!



وقتی خداوند به عشای ربانی گوش میدهد. اریک امانوئل اشمیت

از اریک امانوئل اشمیت بیشتر نمایشنامه خوانده ایم. ولی اشمیت رمان هم می نویسد. البته اطلاق لفظ داستان بلند ، به آن صحیح تر است. که کمتر اقتضائات یک رمان را رعایت می کند. اواخر 87 رمانی از وی منتشر به نام « زمانی که یک اثر هنری بودم!» که ترجمه ای بود از «Lorsque j'etais une œuvre d'art» . با دومترجمی که پیش از این کاری از انها نخوانده بودیم. البته یکی از مترجم ها قبل از چاپ یعنی 86 دارفانی را وداع گفته بود. متن ترجمه زیاد جالبی نداشت و بدون زبان تفکیک شده کاراکتر ها که از خصوصیات متن های اشمیت است ترجمه شده بود. داستان هم از ورژن داستان های مسخ گونه کافکایی است با یک تفاوت بزرگ که اینجا مسخ آگاهانه یا لااقل نیمه آگاهانه هست ودر نهایت هم با آگاهی و پشیمانی همه چیز به جای اولش بازمیگردد . یکی دو داستان حاشیه ای هم دارد که بیشتر گوشه کنایه ای است به جامعه معاصر فرانسوی که به شهرت بیشتر از کیفیت آثار هنری اهمیت می دهد و بدی و شهرت کاذب هم که لابد شکست خورده هست!
متن اگرچه شروع غیر منتظره ای دارد «همیشه در خودکشی هایم نا موفق بوده ام، همیشه ، در همه چیز نا موفق بوده ام» ولی بعد به قدری سر راست و خطی جلو می رود و به قدر توالی و «اصول مقدس علیت» را رعایت می کند که متن اشمیت به سرعت تبدیل به یک فاجعه تمام عیار و یک سقوط تمام عیار برای اعتبار اشمیتی می شود که از او نمایشنامه های خوبی مثل «خرده جنایت های زناشوهری» و «نوای اسرار آمیز» و «مهمان ناخوانده» مجموعه داستان هایی مثل «گل های معرفت» و «یک روز قشنگ بارانی» خوانده ایم. کاری بدل میشود به داستان های پاورقی روزنامه ای و بعد هم هیچ. دقیقاً هیچ.

August 26, 2009

مارادونا

مارادونا



اِمیر کوستوریتسای صرب کارگردان آوانگاردی است. بیشتر فیلم هاش به طرز نا متعارفی با روال مرسوم سینمایی در دنیا متعارض است . حرکات فراوان و خیلی جاها ، خسته کننده ی دوربین ، صدا گذاری رها و پر ازدحام ، استفاده از شلوغی و استرس راک اند رول و مهم تر از همه اینها سوژه های ناب . طوریکه بعد از دیدن فیلم کوستوریتسا به این نتیجه می رسی که ، « خب... حرف دیگه ای نمانده برای زدن » . کوستوریتسا راجع به همه چیز حرف می زند ولی به حد کفایت. حالا تصور کن ، یک همچین آدمی بخواهد برای دو سال تمرکز کند و روی آدمی فیلم بسازد که یک جور اسطوره عصر مدرن است. آدمی که به قول مومنین کلیسای دیه گو ، «خدای فوتبال» است و همین که به او ایمان داشته باشی و دست خداییش را باور کرده باشی ، رسماً عضو این کلیسایی. فیلم خیلی فوق العاده با شعری از شارل بودلر کبیر شروع می شود . بعد ستایشی که کوستوریتسا از خودش می کند: « مارادونای سینما» و چقدر تعبیر نابی است . بعد می رود درست وسط زندگی مارادونا و بعد یک ساعت و نیم راجع به زندگی و باور های دیه گو آرماندو مارادونا حرف می زند، از خانواده فقیرش ، از پدری که نه فرزند داشت – در همین وسط کوستوریتسا اصحنه هایی از اولین فیلمش ، «گربه سفید ، گربه سیاه» را با فیلم میکس می کند و چقدر مناسب است!- ، از دخترانش ، از همسرش کلودیا ، ازماردل پلاتا ، از ناپولی ، از فقرا ، از رفیق فیدل ، از چه گوارا ، از چاوز ، از مورالس و از نفرتی که از انگلیسی ها و مارگارت تاچر و ملکه دارد و از نفرتش از آمریکایی ها و بوش. فیلم پر است از فیلم های گل های مارادونا در لباس آرژانتین ، بوکاجونیورز ، بارسلونا ، ناپولی . و گل قرن . و دست خدا. تکه ی شاهکاری هست در کافه- باری از یکی از دوستان مارادونا. جایی که کوستوریتسا نشسته است و دخترانی می رقصند و عریان می شوند و حواس کوستوریتسا کم کم به تلویزیونی که دارد بازی های ماردونا را نشان می دهد منحرف می شود. بعد صاحب کافه می گوید: « هی هی . تو .... ببیین این دخترا اغلب شکایت دارند از وقتی دیه گو آمده اینجا ویدئو بازی هاش را گذاشته ، مرد ها بیشتر حواسشان را به دیدن گل های ماردونا می گذرانند .»
فکر می کنم همین برای عظمت مارادونا کافی باشد، اسطوره بزرگی که جهان هرگز فریاد هایش را ، عصیانش را و خشونت ِ معترضانه اش را به هر نوع «اوتوریته» ای ، چه آمریکایی- انگلیسی و چه برزیلی- فیفایی و چه همه سیاستمدار های آرژانتینی که به قول مارادونا «ثروتشان را از طبقه فقرا دزدیده اند» ، از یاد نخواهد برد.

August 25, 2009

من گنجشک نیستم!

من گنجشک نیستم!



مصطفی مستور انصافاً نویسنده خوبی است. زبان خوبی دارد و خوشخوان است و کتاب هاش خوب پیش می رود و علیرغم استقبال عمومی ، به هیچ وجه کتاب هاش مبتذل نیست و حرف های قابل تامل میزند فارغ از اینکه با آنها موافق یا مخالف باشیم . این را گفتم چون فکر میکنم ، بعضی ایده ها را آنقدر معصومانه مطرح می کند و بعضی اوقات دیدگاه هایی را چنان بیان می کند که اگر در همان حوزه ها وارد بحث شویم -که بیشتر مباحثی هستند که بحث های جدی و تمام عیاری در فلسفه اخلاق دارند- به نگاهی متعارض می رسیم با مستور. اما هنر مستور این است که حداقل در همان زمان خوانش کتاب و در بیشتر کار هاش تا مدتها بعد از اتمام آن ، مخاطب را با خودش همراه می کند و لازم است که زمانی بگذرد تا مخاطب از سحر شیوه روایت مستور جدا شود . « روی ماه خداوند را ببوس » ، « استخوان خوک و دست های جذامی » و « چند روایت معتبر » و « حکایت عشقی ، بی قاف ، بی شین و بی نقطه » جزء همین گروه دومند که تاثیری گسترده بر مخاطب می گذارند . اما مستور کار هایی دارد که بنا به همین تعبیر، تاثیر کوتاه تر و ضعیف تری دارند ، مثل « من دانای کل هستم» ، « عشق روی پیاده رو» ، « دویدن روی میدان تاریک مین» و من فکر می کنم باید « من گنجشک نیستم» را که آخری است جز همین دسته دانست. کتاب شروع سینمایی خوبی دارد. با یک شوک تمام عیار شروع می شود : « وقتی گورکن دور شد ، با خودم فکر کردم ، من به گور کن پول دادم تا بچه ام را زیر خاک دفن کنم؟ » و « اینها قبل از مردنش بود.» . کتاب در آغاز ایماژ های زیبا و چند تکه – بدجور سینمایی مثل کارهای ایناریتو!- می دهد . تصویری از برجی که « عوضی ها» در آن قرار است « خلاص » شوند . چند آدم متضاد . تکه هایی از عشق راوی و تراژدی مرگ همسر و کودکش سر زایمان . تصویر « پادگان گلابدره » و تنهایی و سکوت آدم ها و حشرات. اما بعد رفته رفته ذهنی تر ، انتزاعی تر و بی تصویر تر می شود. بعد کم کم لعاب سورئالیستی پیدا می کند که آشکارا تحمیلی است در نهایت با چند حکم اخلاقی تمام می شود. همین و به همین سرعت. مستور خیلی سریع حرف هاش را می زند و زیاده گویی نمی کند بعضی جاها بی دقتی می کند و گفتن بعضی از جزئیات جذاب را فراموش می کند ، بعضی جاها برخلاف لحن راوی متن مضمونی جاهلی پیدا می کند – تکه اولش در مورد اکسیژن که اوج تقلیل گرایی فهم راوی است – و همه چیز خیلی کوتاه و سریع اتفاق می افتد اما این ایجاز و شتاب حوادث در نوشتار چیزی را از داستان می گیرد که آن باعث می شود این کتاب مستور برخلاف عمده کارهاش زیاد جالب نباشد .

August 23, 2009

بعد از کافه پیانو چه اتفاقی می افتد؟

بعد از کافه پیانو چه اتفاقی می افتد؟



1. راستش مدت ها از خریدن کافو پیانو احتراز کردم. چرا؟ ... راستش به خاطر بدبینی ... به چی ؟ به ذائقه جماعت فارسی زبان که خیلی کم اتفاق می افتد که انتخابی بکند و ادا اطوار نباشد. هرچه باشد قاطبه ملت یک کتابی اند یا کلاً آنتی کتاب. بلاخره ، روزی این انگیزه به طریقی دیگر ایجاد شد. علی غرقی و دوستی مشهدی یک روز از آدم آوانگارد ِ کاملاً «نامتعارفی» حرف زدند که جدی جدی ادا در نمی آورد و صادقانه خلاف ِ « ذهنیّت عمومی فارسی » می اندیشد و آنقدر کار های «نامتعارف» کرده که حد ندارد. بعد سایتی هم دارد که باز «فرق» دارد و نظراتی از خودش « در» می کند که موید همین قضایاست ...... بعد هم که از عزیزی کتاب را هدیه گرفتم ، رفتم سراغ انتهای کتاب ... خب آنقدر غیر منتظره بود که مجاب شدم بخوانمش ... همین و بس.
2. کتاب فرهاد جعفری ، زبان ساده ای دارد. به ساختار زبانی و اسلوب گزاره ای فارسی پایبند است و گهگاه که به محاوره بدل می شود هم باز همین پایبندی هست مگر در استقرار قیود و بعضی اوقات هم صفات و خیلی کم ضمائر ؛ که تازه انها هم به انتهای جمله می روند که در زبان معاصر فارسی امر نا متعارفی نیست. با واژه ها هم زیاد درگیر نمی شود تا آهنگی بیابد و سجعی و جناسی و الباقی صنایع . همه اینها به این خاطر است که می خواهم بگویم که جعفری برخلاف گلشیری و مندنی پور اصلاً ساختار شکنی زبانی و نحوی ندارد و زیاد هم با واژه ها کلنجار نمی رود تا به موسیقی کلام برسد مثل گلستان. شاید عمده کوشش فرهاد جعفری بعد از « حرف های خودش » بازی با روایتی باشد ، که نه برنامه ریزی شده و هدفمند مثل گلشیری و سناپور و مندنی پور و براهنی که بازیگوشانه و رهاست : « تا ببینیم چه می شود! » و مهم آن اتفاقی است که بعد از قرائت متن باید بیافتد . خیلی جالب است که فرهاد جعفری علیرغم ذهن «نامتعارفی» که دارد ، زبان «نامتعارفی» ندارد و دقیقاً هیچ کدام از کاراکتر ها برایش آنقدر اهمیت ندارد که « ببینیم آخرش چه می شود» ، مهم همان اتفاقی است که اصلن نمی افتد و دقیقاً قبل از وقوع آن و « در آستانه » ذهن می رود یک جای دیگر و خواننده هم کم کم می پذیردش.
3. کتاب فرهاد جعفری به روایتی کتابی است در باب زنان . زنان کوچک و جوان و « بزرگی » که یک مرد را احاطه می کنند و مرد آنقدر مستاصل می شود بعضی اوقات که «فکرش را هم نمی توانی بکنی» ! ... و این «حضور حداکثری» زنان – شاید بیشتر از غالب رمان های فارسی با نویسنده مرد- برخی جاها ملال آور می شود. مرد های مجرد داستان هم یا نگرانند یا خودکشی می کنند یا مادرشان با آنهاست. کافه پیانو یک خصیصه عالی هم دارد . همه آدم های نا متعارفش همانقدر معمولی اند که کافی است بروید کنار جدول خیابان بنشیند و همینجور خیابان را و آدمهاش را نگاه کنید و بعد خیال کنید... همه را می شود پیدا کرد ....
4. بعد از کافه پیانو چه اتفاقی می افتد؟... میدانید ، کافه پیانو ایماژ نمی دهد اما « فضا» می سازد . فضایی می سازد که همان چیزی است که کانت را به حیرت انداخته بود : « چیزی»
[1] که در قلب همه انسان ها به ودیعه نهاده شده و آسمان پرستاره ای که بالای سر ماست.

[1] این چیز را نمی گویم تا بروید اصلش را بخوانید و پیدایش کنید.

چند خبر از خودم

چند خبر از خودم:


1. مقاله بیهقی روزگار ما که در باره محمد قوچانی نوشته بودم در همین بلاگ در سایت باقی و با کمی جرح وتعدیل و بی دقتی در روزنامه مرحوم اعتمادملی اینجا در ادامه مقاله صالح نیکبخت چاپ شد.
2. یک سلسله مقالات در باب « سنت گرایی » و « سید حسین نصر» در
اینجا دارم منتشر می کنم که مقاله اول آن در اینجا چاپ شده است ، البته تیترش را سردبیر انتخاب کرده و اندکی جرح وتعدیل هم دارد!
3. مقاله ای درباره احمد فردید نوشته ام که
اینجا چاپ شده. به نظرم نگاه فلسفی فردید را موجز اما کافی بیان کرده ام و از منظر «ماوراء الطبیعی!» آن را نقد کرده ام. فکر نمی کنم در بین منتقدان فردید و مقالات منتشره که دیده ام کسی با این نگاه حرفی زده باشد.
4. راستی 14 تیر ، اتود اول رمانم را تمام کردم و به صاحبش تقدیم کردم! ... بایداز اوایل شهریور بازنویسی اش را شروع کنم. به گمانم دگرگونش می کنم اما .... واقعاً نمی دانم.

August 14, 2009

آرامش شمالی سرزمین های زمستانی

آرامش شمالی سرزمین های زمستانی

«از هوای ساحل اقیانوس آرام خوشت می آید؟ اگر فکر می کنی در ونکوور زیاد باران می بارد دو برابرش را مجسم کن، این بالا این قدر باران می آید». آلیس مونرو




1. آلیس مونرو نویسنده ستایش شده کانادایی است که شهرت قابل توجهی در ممالک راقیه آن سوی اقیانوس دارد و اهل انتاریو ست . مجموعه داستانی از او با نام «فرار» با ترجمه مژده دقیقی در آمده است که ترجمه به نسبت خوبی دارد. مونرو نویسنده ای کاملاً کانادایی است با دغدغه های ناب کانادایی. داستان های مونرو آکنده از زنانی است که در شهر ها و روستا های کانادا زندگی می کنند و کاملاً معمولی اند و مثل همه زنان دنیا در حالیکه به هم لبخند می زنند طناب دار همدیگر را می بافند! اسم اکثرشان ژولیت یا پنه لوپ است! دغدغه کار کردن دارند که با آن زندگی شان را بهتر کنند و اغلب نمی توانند: «به ژولیت پیشنهاد شغل دائمی نداده اند» یا روایت زندگی مردانی است که مشکلات غریبی دارند در ارتباط برقرار کردن با زنانشان :
« هری می رفت توی حمام و در را قفل می کرد و فریاد می زد:
برای خلاص شدن از این شکنجه یک راه بیشتر وجودندارد» یا داستان عدم درک متقابل از هم : « رابین به دلائل اشتباه به او اعتماد کرده بود ولی اشتباه کرده بود.» و تردید که علت مشخصی داشت :
« او اصلاً به او دست نمی زد ، زن داشت ، معلوم است که زن داشت.» یا خواسته هایی انسانی که از زنان دریغ می شود : « ترجیح می داد تنها از تئاتر بیرون می رفت و دست کم مجبور نبود تا بیست و چهار ساعت با کسی حرف بزند.» و یا مسائلی فرهنگی که ما حصل جامعه باز فرهنگی کاناداست : « کسانی که از جوانی او رامی شناسند می گویند هرگز علاقه ای نداشته، می گویند او اصلاً این جوری است. بعضی از آشنایان فعلی اش فکر می کنند هم جنسگراست؛ ولی محیطی که در آن بزرگ شده به قدری بدوی و محدود بوده که نمی تواند این مسئله را بپذیرد» .
نمی دانم اما مونرو خوانی تاثیر غریبی بر مخاطب می گذارد. زیاد جذاب یا خوشخوان نیست. فرم و ساختار پیچیده ای هم ندارند اما باز فرق دارند. مونرو آدم هایی خلق می کند که با اینکه مثل ما ( منظورم مای خاورمیانه ای است) ، اما در دنیایی دیگر هستند و دقیقاً «یک جور دیگرند» که با دنیا و خواسته های خاورمیانه ای ما خیلی فرق دارند.
2. این مجموعه داستان ، چند داستان نسبتاً خوب دارد که ارزش یک بار خواندن را دارند.:
داستان « فرار » که حکایت زن جوان روستایی است که به سعی خودش و زن شاعری که به آن روستا آمده یا ساکن شده فرار می کند اما به سرعت منصرف می شود و... داستان « اتفاق » که داستان دختری است دانشجوی ادبیات یونان و روم که به جستجوی مردی متاهل می رود در ساحل اقیانوس آرام ، داستان « خطاها » که داستان تردید دختری است در باره پدرو مادرش و زنی که او را فرزند واقعی خود می پندارد و خاکستر کودکی که به باد سپرده می شود ، و داستان « فریب ها » که داستان پیچیده عشق یک زن جوان به یک مرد ساعت ساز مهاجر مونته نگرویی و تصادفاتی که یک عشق را به باد می دهند.
3. چند سال پیش (83 ) ، کتابی چاپ شده بود به نام « هفت داستان کوتاه از نویسندگان کانادایی» به ترجمه مهدی باقی و شیرین مختاریان . در این عسرت و نا شناختگی ادبیات کانادا ، حادثه فوق العاده ای بود . از نویسندگان قرن نوزدهمی تا معاصر و گزینش شده کار داشت : چارلز رابرتس ، برایان مور ، هیو گاردنر ، آلیس مونرو ، آن اِِبِر ، ایثل ویلسون و مورلی کَلَهَن. راستش همان موقع خواندم و دقیق الان یادم نیست ولی بنا به یادداشت هام ، از سه داستان از مور ، گارنر ، ویلسن خوشم آمده بود و داستان کلهن « یک شب بهاری » خیلی تحت تاثیرم قرار داده بود. در انتهای کتاب هم بیوگرافی های مناسبی و فشرده ای داشت که به خوبی نویسندگان و آثار و جوائز عمده شان را معرفی می کرد. کتابی بود که برای گام اول آشنایی ما با ادبیات کانادا ، خیلی خوب بود.

August 08, 2009

موزه هنرهای معاصر

واقعاً «خسته و کوفته نشسته بر دروازه ابدیت»




1. بلاخره شد و در آخرین هفته های نمایش آثار گنجینه ارزشمند آثار هنر معاصر جهان در موزه هنر های معاصر ، توانستم به شکل مفصل و مبسوط ، آرشیو معظم و مخفی موزه را به نظاره بنشینم!

2.شاهکار های ناب در هشت گالری موزه به نمایش در آمده اند. البته راستش تا گالری سوم کار های کلاسیک هست و از گالری چهار به سمت کار های پاپ آرت و نئو تکنیکال میل می کند و خیلی از کار ها به نظرم جالب نیست، ضمن اینکه خیلی از کار های معروفی که احتمالاً خیلی ها برای دیدنش به موزه می روند نیست : مثل تابلو های تصویر هنرمند از ادوارد مونش یا کارهایی از ادگار دگاس یا اگوست رودن یا مارسل دوشان یا گاوباز خوان میرو و یا زاپاتا از ریورا یا مائو و مرلین مونرو و میک جَگِر از اندی وارهول !


3.گالری یک ، گالری آس های اصلی موزه هست . اولین تابلو ، اتودی با مداد از تابلو معروف ونگوگ «خسته و کوفته نشسته بر دروازه ابدیت» در قابی تاریخی. بیشتر قاب ها در گالری یک ، چوبی و به نظر با قدمتی حول صد سال به نظر می رسند. در همین گالری کارهایی از جیمز انسر ( ازدواج ماسک ها) ، ژرژ روئو (حومه فلسطین) ، کلود مونه ، پیسارو، پل گوگن ( طبیعت بی جان با باسمه ژاپنی) و... هست. اما پیشنهاد اصلی من در این گالری دو شاهکار امپرسیونیستی از مونه و پیسارو ست. منظره ای از ژیورنی (Environs de Giverny) مونه که تصویری ناب از زمینهای جلگه – کوهپایه ای با ابهام تصویری ژرفی از زندگی که با رنگ روغن کار شده. آسمان خاکستری با تپه های سبز و زردی که به کرم و قهوه ای روشن متمایل می شوند ، کنتراست دقیقی از تفاوت های ماهوی شیوه زیست در کنار آتلانتیک را تصویر می کند. اما تابلو محبوب من ، «Les Maisons de Knocke» از «Camille Pissaro» پیساروست که واقعاٌ مبهوت کننده و شگفت آور است. آسمان توسی و تلخی که پیسارو از بلژیک ساخته و کاملاً به خانه های با شیروانی سرخ روستایی بلژیکی سنگینی میکند، شیروانی هایی با شیب تند و دودکش های بر افراشته و درختانی که کاملاً عمق تصویر را نشان می دهند. با خودم خیال می کنم ، پیسارو روزها در جایی در جنگل ، بیرون روستا نشسته و از صبح تا عصر به روستا خیره شده – درست وقتی هوا ابری بوده- و جهانی راتصویر کرده که زیباترین جا برای ادامه زندگی است . زیباترین جا. من خانه هایی که پیسارو خلق کرده را دوست دارم و این تابلو به نظرم بهترین دلیل برای دیدن موزه است.

4.گالری دو را با مجسمه ای از ماکس ارنست شروع می کنم. جنون ماه . کاری سوررئالیستی و به شدت منتقد . به گمانم در تمامی کارهای تجسمی یی که دیده ام ، این اولین کاری است که تصویر کلاسیک ماه را به شدت ویران میکند. کار خوبی است ارزش دیدن دارد. در همین گالری چند کار از جاکومتی هم هست. چند مجسمه و یک تابلو از یاناهارا. همه آدمهای جاکومتی تشابه غریبی به هم دارند و گونه ای تحریف شده از انسان اند. یک تابلوی خیلی خیلی خیلی خوب هم در گالری هست : راه آسمان «Le Chemin du Ciel» از René Magritte . شاهکاری سورئالیستی که به گمانم تمامی تجسمات ذهنی من را از تصویر « درخت» و « آسمان پرستاره» دگرگون کرد. باید وقت زیادی گذاشت برای دین این تابلو تا بتوان ان را به خوبی درک کرد. درختی به شکل یک برگ. اما از جنس پاییزی یا نمی دانم سوراخ شده یا خورده شده و رنگ آبی تیره ی آسمانی که از آن رنگ های بکری است که خیلی کم در تابلو ها با این عمق و گستره استفاده می شود. از سالوادور دالی هم « رویا» هست که به نظرم کار خوبی نیست. « تاریخ طبیعی» ماکس ارنست، مجسمه « عنتر و بچه اش » از پیکاسو که کار جذابی است، تابلو «پرندگان غار» «Oiseaux des Grottes» از خوان میرو «Juan Miro»که مثل همه کار های میرو شگفت آور ، چند بعدی و هولناک است – به انفجار رنگ سیاه توجه کنید- . میرو مشخصاً به زاویه دید آدمی کار دارد ، و می خواهد همان طور که چشم می بیند نقاشی کند. « گیتار و...» از ژرژ براک هم هست و منظره فرنان لژه و پنجرهای رو به شهر «Le Fentre Sur La Ville» از روبر دولنه «Robert Delannay»که تصویری است از سیاهی و خاکستری پراکنده گرد شهر و آکنده از سایه روشن. کار خوب دیگر گالری تابلویی از پیکاسوست : « پنجره ای رو به خیابان پنتیور» . کاری خلاق و ارزشمنداز پیکاسو . کاری که در ان پیکاسو کوشیده شهر را مانند چشم قطعه قطعه و تکه تکه ببیند و تصویری از شهر بسازد فقط از جزئیات بدون اینکه کلیتی وجود داشته باشد. رنگ بندی های پیکاسو به شدت سرد و خسته است و خطوط به شدن ناقض همدیگر و تخریب کننده. برای مشاهده دقیق این کار پیکاسو زمان زیادی لازم است تا بشود جزئیات نگاه پیکاسو را دریافت. آخرین کار گالری هم مجسمه هایمن از ژرژ براک است.
5.گالری سه با کار جذابی از Hans Hartung به نام T1972,E13,1975 شروع می شود. اما غالب کار های این گالری اکسپرسیونیستی ، خشمگین و سیاه است .کارهایی از پیر سولاژ (« Composition- Pierre Soulage» که کار خشمگینی است، با دیدن این کار ناخودآگاه به یاد داوری و تلخی دادگاه ها افتادم)، آنتونیو تابیس ، ژان دوبوخه ، دو کار از مارک روتکو، ویلم دکونینگ «نورمهتاب درماه آگوست1946» ، کاندینسکی «نقوش روشن» و جکسن پولاک («نقاشی دیواری روی زمینه قرمز هندی» که گرانقیمت ترین کار کل موزه است)، فرانسیس بیکن «مردی لمیده با مجسمه» و خوان مارتینز «چهره یک مرد» مجموعه آثار این گالری را تشکیل میدهد.

6.از گالری چهار تا هشت ، کارهای پاپ آرت آغاز می شود. رائوشنبرگ، برنارد کوهن، وارهول و دیگران که راستش برایم هیچ جذابیتی نداشت. بیشترشان از آن کارهای گرافیکی و پوسترالی اند که روزنامه ها و مجلاتمان را پر کرده اند و البته تبلیغات را . راستش این کارها مجال تفکر را و آرامش را از آدمی می گیرند و ..... من نقاشی را این گونه دوست ندارم .

August 07, 2009

روبر برسون

L'Argent de Robert Bresson



«برسون در کارش هراس آور است.» ژان کوکتو


«داستایفسکی را برگزیدم چون بزرگترین است . به رمان های او که در حکم زیبایی مطلق هستند کاری نداشتم. آنها خیلی پیچیده و به شدت روسی هستند.» روبر برسون



1.روبر برسون ، آدم غریب سینمای فرانسه است. پدر موج نویی ها و غول هایی مثل گدار ، رومر ، رنه ، تروفو ،دوراس و خیلی های دیگر . ایده « سینماتوگراف» متعلق به اوست . فیلم هایش همگی تفاوت مطلق اند با سنت های متعارف دراماتیک. همین فیلم پول (L'Argent) که آخرین فیلم برسون بود ، آنقدر ساختارشکنی ذهنی دارد که بعضی جاها را خیلی سخت می شود «تحمل» کرد. برسون فیلمش را بر اساس «اسکناس تقلبی » تولستوی ساخته. داستان تراژیکی مبتنی بر« اتفاق» . اینکه چند اتفاق بی ربط در زندگی چند آدم بدون ارتباط ، آنها را به هم مربوط می کند و منجر به ویرانی ، سقوط و قتل می شود. به نظرم فیلم عمیقاً پرسشی اخلاقی مطرح می کند که چقدر می توان در برابر گناه مقاومت کرد ؟ ... حال گناه می تواند تقلب ، دزدی ، دروغ و یا قتل باشد . بینش تجریدی برسون از واقعیت و انسان و باوری پاسکالی به «بی گناهی ذاتی انسان» جابجا در فیلم تکرار می شود که آدم ها گناه می کنند در حالیکه نمی خواستند ، ان گونه بشود و بعداز گناه ، گناهکاران پرخاشگر می شوند.

2.فیلم دیالوگ های تکان دهنده زیاد دارد مثل وقتی که ایون پیرزن را می کشد و خیلی سرد فریاد می کشد : پول کجاست؟ یا این دیالوگها:
ایون: چرا به شما سیلی زد؟... شما جز برده آنها نیستید.
پیرزن: ..... (دارد رخت می شوید)
ایون: تعجب میکنم. چرا خودتان رزا غرق نمیکنید؟
پیرزن: ..... (دارد رخت می شوید)
ایون: مگر منتظر معجزه اید؟
پیرزن: من منتظر هیچ چیز نیستم. (همچنان رخت می شوید)

3.فکر می کنم تلاش برسون برای دست یابی به سینما توگراف و درکی متفاوت از سینما با شکستن همه بنیانها و ریشه های سینما در تئاتر و ادبیات از یک سو و از سوی دیگر حذف موسیقی و تاکید بر نور و سرعت حوادث و داستان منجر به نتیجه مثبتی نمی شود. به قول تروفو در فیلم های برسون فیلم از ادبیات به گونه ای کامل جدا می شود و اثری از نمایش ادبی باقی نمی ماند و تبدیل به فیلمی سینماتوگرافیک می شود. در دفاع از سنت تئاتری و حق آزادانه خیالبافی مخاطب در سینما ، فکر می کنم فیلم های برسون یا دقیقتر سینماتوگراف برسونی ، به سبب اینکه دراماتیک نیست – و اگرچه این امر کاملاً آگاهانه است- اصلن خوب نیست.

4.باد هرجا که بخواهد می وزد. کتاب بابک احمدی ، در باره اندیشه ها و فیلم های برسون است. واقعاً کتاب خوبی است که احمدی نوشته و به نکته های ظریفی از فیلم های برسون ارجاع می دهد که بیشتر اوقات ، حداقل در بار اول از سوی مخاطب دیده نمی شود .

صفحه 48 کتاب ، در تکه ای بابک احمدی نوشته :
« در هر دو زنانی به آستانه مرگ رسیده اند و مردانی که آنها رادوست دارند خواهان بازگشت انها به زندگی هستند..... اما نمی دانیم که آیا اینس در « خانم های جنگل بولونی» در این جهان باقی می ماند یا نه . خود اینس می گوید : خواهم ماند........... » ها؟ این شما رابه یاد چه می اندازد؟ ... به یاد کنعان مانی حقیقی می افتم و سکانس شاهکار مشابهی که حقیقی با ترانه علیدوستی ساخته و آخرش ترانه می گوید، می مانم. نمی دانم مانی حقیقی ، فیلم برسون را دیده بود یا نه. ولی فکر می کنم فقط یک اتفاق باعث می شود که نبوغ در جاهای مختلف دنیا و در زمان های متفاوت ، مشابه هم ظهور کند.

August 06, 2009

مستند شاملو و الی!

مستند شاملو و درباره الی

1. مستندی که بهمن مقصودلو ساخته زیاد هم کار تازه یا کار کاملی نیست. سالها قبل ساخته شده و فیلمبرداری هاش هم خیلی قدیمی ست. بعد از آن می شود خیلی فیلم های مستند بهتر هم راجع به شاملو ساخت. اما بعضی صحنه ها و عکس ها را به قول دوستی در فیلمش حرام کرده. بعضی تکه هاش خیلی ناب اند از شاملو. مثل آن تکه گفتگوی شاملو با دولت آبادی . گفتگوی غول ها:
« آدم تا کور سوی امیدی دارد به همان دل خوش می کند ، در صورتیکه مایوس که شد ناچار فکری اصولی خواهد کرد . بگذارید بدانیم که از هیچ سمت دیگری راهی نیست.»
یا تکه هایی از شعر هاش به صدای شاعر:
« آه ای یقین یافته / بازت نمی نهم.»
یا « در این سرزمین آزادگان، برای من/ نه برابری در کار بوده است ، نه آزادی.»
یا شعری از لنگستن هیوز با ترجمه و صدای شاملو :
« بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید که پیش آهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاده است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز برای من وطن نبوده است
بگذارید این وطن رویایی شود که رویا پروران در رویای خویش داشتند
بگذارید که سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
این وطن هرگز برای من وطن نبوده است
آه بگذارید سرزمین من ، سرزمینی شود که در آن ، آزادی را با تاج ِگل ِساختگی وطن پرستی نمی آرایند اما فرصت و امکان واقعی برای همه هست
زندگی آزاد است
و برابری درهوایی ست که استنشاق می کنیم.»

2. درباره الی را مجدداً دیدم . راستش فیلم پیچیده ای بود. نظرم در باب ایده کلی فیلم تفاوتی نکرد. اما بعضی جزئیات را ندیده بودم یا بعضی چیز ها را به تداعی معانی یا شباهت با چیز های دیگر خلط کرده بودم که به نظرم به نفع فیلم هم بود!!! اینکه اول فیلم دوربین در صندوق صدقه بود و یا برخی از نما های خاص فیلم. یا بادبادک هوا کردن ترانه و اینکه مسئله عمده «درباره الی» دروغ بود و دروغ . مسئله اخلاقی نابی که به نوعی به تحول رفتاری و اعتقاد آدم ها هم ربط داشت ، به « باور» آدم ها به قول تارسکی و به شان صدق گزاره های آدم ها که نه استدلال که « باور» مهمترین معیاری است که دارند و این که جان آدمی چقدر عزیز است و اصغر فرهادی کارگردان نسلی است که باید داستانهای نسلی را روایت کند که جوانی شان از اواخر دهه هفتاد شروع می شود به دهه هشتاد می رسد و دهه نود ، پایان جوانی شان است.