November 20, 2009

همه می میریم

همه می میریم



«انسان در همان حال که ساختن را یاد می گرفت، خراب کردن را هم می آموخت. انگار که خدایی سر سخت همه کوشش خود را صرف آن می کرد که میان زندگی و مرگ ، میان فقر و رفاه ، توازنی بی مفهوم و تغییر ناپذیر را حفظ کند » سیمون دوبووآر


1. وقتی مهدی سحابی در آخرین مصاحبه اش در باره ترجمه هاش حرف زده بود و گفته بود بعد از پروست ، یکی از ترجمه هایی که از آن لذت برده و به آن افتخار می کند ؛ «همه می میریم» از سیمون دوبوار است ، به طرز غریبی متعجب شدم. راستش لذت بردن از نثر گزارشی و خشک سیمون دوبووار از آن حرف هایی است که باورشان خیلی مشکل هست. هرچه بود ، این یکی از معدود ترجمه های مهدی سحابی بود که نداشتم ، و خیلی اتفاقی پیدایش کردم و .....


2. وقتی می گویم به سلیقه مهدی سحابی خیلی می شود اعتماد کرد ، واقعاً هیچ تردیدی در آن نیست. این کتاب سیمون دوبووآر علیرغم شروع نه چندان جذابی که دارد ، بعد از عبور از فصل در آمد چنان جذاب می شود که نمی شود گذاشتش زمین. شروع داستان آشنایی زن بازیگر فرانسوی در انتهای قرن نوزدهم است با مردی که در هتل آنها زندگی می کند. حرف نمی زند. چیزی نمی خورد و ساعتها در سکوت محض روی صندلی می نشیند. این زن از سر کنجکاوی نامزدش را ترک می کند –خیلی فرانسوی!- و می رود با این مرد زندگی کند تا راز زندگی اش را بفهمد. این بخش مقادیری دیالوگ های خاله زنکی دارد اما تمام می شود. اما بعد پنج فصل رویایی شروع می شود. مرد که نامش فوسکا است، بلاخره حاضر می شود داستانش را روایت کند . معلوم می شود که فوسکا چند صد سال قبل ، در اوج قرون وسطا در «کارمونا» شهر کوچک و ضعیفی در شمال ایتالیا به دنیا آمده که حاکم خودکامه ای داشت و در فقر و فساد دست وپا میزد . فوسکا بزرگ می شود و در این شهر به قدرت می رسد و در حال تقویت قدرت سیاسی و نظامی شهر است که روزی از پیرمردی اعدامی داروی جاودانگی می گیرد و می خورد. بعد چنان قدرتی می یابد که همسایگان متجاوز را تضعیف می کند و تبدیل به دولتشهری قدرتمند و ثروتمند می شود دراین اوضاع و احوال از پسر اولش قصد دارد او را بکشد که خودش کشته می شود و بعد ها مجددا ازدواج می کند که پسر دومش هم از سر حماقت کشته می شود. و به همین ترتیب دویست سال بر شهر حکومت می کند. تا روز ی تصمیم می گیرد حکومت «کارمونا» را رها کند و عازم دربار ماکسیمیلیان اول و امپراتور مقدس روم – ژرمن شود تا بتواند همه جهان را در اختیار بگیرد. از اینجا کتاب به بهترین تکست آموزش تاریخ خاندان ها و جنگ های اروپایی در قرون وسطا می شود . بعد در دوره شارل کبیر (پنجم) هم که قیام لوتر و فرقه های پروتستانی آغاز می شود به عنوان مشاور عالی حضور دارد . بعد به دوره کشف قاره نو می رسیم و کورتیس در مکزیک و کوبا و پیزارو در پرو . عازم قاره نو می شود . بعد در آنجا با کاشفی فرانسوی که می خواهد از کانادا راهی به چین بیابد آشنا می شود و داستان سفر و اکتشفاتش با او ، و در این حال چند صد سال گذشته است. در نهایت با طلایی که اندوخته به پاریس بر می گردد و زندگی دوباره را از نو آغاز می کند . مجددا ً عاشقی زنی می شود و او را یاری می کند تا اولین دانشگاه آزاد پاریس را عصر سلطنتی بنیان بگذارد و همه این احوالات با مرگ ماریان و انقلاب فرانسه به پایان می رسد. بعد او مدتی در خفا می زید تا روزی با نوه اش که سوسیالیستی پیگیر است آشنا می شود و او را در مبارزات منجر به جمهوری دوم و سقوط بوربون ها یاری می کند و در همین بین به زندان می افتد اما نوه اش را از زندان رهانیده است. بعد در نهایت با شکست جمهوری از نوه اش دلسر می شود و می رود که شصت سال بخوابد «آن قرن ، قرن من نبود و زندگی بیهوده ای که در وجودم تدوام می یافت، به من تعلق نداشت. » و بعد هم بیست سال در بیمارستان روانی بستری می شود و بعد هم که با بازیگر زن فرانسوی آشنا می شود و در نهایت هم او را ترک می کند. کل کتاب روایت همین جاودانگی است بر بستری از تاریخ اروپای قرون وسطا ، رنسانس و عصر مدرن. تمام پرسشی که دوبووآر مطرح می کند هم در باب ارزش و اخلاقی بودن رفتار ها – اعم از شخصی ، جنسی و خصوصی تا اجتماعی و سیاسی- با یک قید سنجیده می شود ؛ «جاودانگی» . و اینکه در صورتی که انسان فانی نبود بسیاری از کوشش هایی عظیمی که از او بر خاسته بود شاید اتفاق نمی افتاد . یک نوع اگزیستانسیالیسمی در این کتاب هست که نه از نوع سارتری که بیشتر از نوع مارسلی است. لطیف ، عفیف والبته به شدت رادیکال.

3. راستی اینکه مهدی سحابی می گفت همه تلاشش در ترجمه این است که اصلاً دیده نشود را خیلی راست گفته. همه کتاب هاش را بخوانید واقعاً به حرفش پی می برید. و یک ایراد کوچک به ترجمه : این کتاب دو سه جا به نظرم ، در یکی دو کلمه -حداقل برای من- ثقیل بود ؛ یکی لفظ «برنجزار» که انصافاً خیلی زور دارد به جای شالیزار بنویسیم. و یک جا هم احتمالا فامیل کسی بوده (Petit) که همه جا ترجمه کرده کوچولو ! . البته در تسلط و صلاحیت سحابی اصلاً تردیدی نیست.

در باب جشنواره حکمت سینوی

در باب برگزاری جشنواره حکمت سینوی توسط دولت صدرایی!

1. این قطعه زیبای نیما را بخوانید تا :

با جاهلی و فلسفی افتاد خلافی
چونان که برافتد به سر لفظ کرانه
هر مشکل کان بود بر آن کرد جوابی
مرد از ره تعلیم و نه علم بچگانه
خندید به سخّریه بر او جاهل و گفتش:
هر حرف که گویی همه یاوه است و ترانه
در خاطرش افتاد از او مرد که پرسد:
« تو منطق خواندستی بیش و کم یا نه؟
زین مبحث حرفی ز کسی هیچ شنیدی؟
یا آنکه ترا مقصد حرف است و بهانه؟»
رو بر سوی خانه ببرد کور اگر او
بر عادت پیشین بشناسد ره خانه.
جوشید بر او جاهل : کاین ژاژ چه خایی ؟
بخشید بر او مرد زهی منطقیانه.
گویند: که بهتر ز خموشی نه جوابی است
با آنکه نه با معرفتش هست میانه
ما را گنهی نیست بجز ره که نمودیم
پیداست وگر نیست در این راه کرانه.

2. راستش اگر کسی حوصله داشته باشد و بخواهد فلسفه اسلامی (به قول مهدی حائری یزدی) ، یا به قول هانری کربن (تئوسوفی اسلامی!) بخواند ، و نخواهد سراغ جزوات اساتید مندرس حوزه و دانشگاه!!! برود (که به زعم من اگر برود فن بازی با واژگان و تکرار طوطی وار آنها را بیشتر یاد می گیرد تا ایده های معرفتی را) ، کتاب های جامع وکاملی پیدا نمی شود مگر با ایراد های فراوان. از همه بهتر «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام»و «دفتر عقل و آیت عشق» ابراهیمی دینانی است و بعد کتاب های سید حسین نصر که البته باید ذائقه انتخاب گر خوبی داشته باشید تا از بین حرف های اولترا معنوی نصر ، اصل ماجرا بتوانید بیرون بکشید. کدیور هم مقالات تحقیقی خوبی دارد و مصباح هم در کتاب هاش می شود همه چیز را خیلی سر راست – البته با پیام های ضمنی و ارزشی - پیدا کرد. بدیهی است! مطهری هم دو سه جزوه و دو سه کتاب در باب فلسفه اسلامی نوشته که اکثراً برای تازه کاران مطلقاً نا آشنا مناسب است و نه سطوح بالاتر و الباقی را درز میگیرم که بیشتر پراکنده نویسی هایی روان پریشانه است و البته سالهاست که به عنوان تکست رسمی و درسی برادران گرامی، در حوزه و دانشگاه تدریس می شود.
اما از کل حکایت غرض اینکه تن ابن سینا دارد در گورش در همدان می لرزد. دولت فخیمه صدرایی که همه حیاتش در تعارض مسلم با افکار سینوی است دارد برای ابن سینا همایش برگزار میکند با حضور میهمانان خارجی از کشور های دوست و برادر اندونزی ، گینه بیسائو و اردن هاشمی! و مملکت اروپا (بیشتر اروپای گرسنه شرقی)! و آمریکا (لابد یا مهاجران ایرانی تبارند! یا سیاهپوستان زیر پل بروکلین!)... بعد در افتتاحیه آن جوادی آملی پیام می دهد! بعد جایزه فلسفی ابن سینا را هم میگیرد ! بعد حداد سخنرانی می کند و آخرش هم که فاجعه مطلق است. جوائز ابن سینا را به کسانی می دهند که نه فقط در مسیر زندگانی فلسفی هیچ همسویی با ابن سینا ندارند که اگر جایی هم جسته گریخته به ابن سینا اشاره کرده باشند ، «حاشیه» ای است و در کنار باقی کارهایشان آنقدر کوچک است که به چشم نمی آید.

3. حالا زیاد هم اگر از جنبه منفی قضایا نگاه نکنیم ، در این همایش چند مقاله خوب و سخنرانی جالب هم ایراد شد که ارزش خواندن دارد ؛ یکی از دکتر محمود یوسف ثانی راجع به یکی از رسائل منطقی چاپ نشده ابن سینا ، یکی هم سخنرانی دکتر لطف الله نبوی راجع به «حکمت مشرقی» ابن سینا که به آخرین نظرات ابن سینا ی پیر می پرداخت – زمانی که ابن سینای کهن سال به پرت و پلا گویی های متدوال ایرانی افتاده بود- ؛ احمد بهشتی هم با اینکه موضوع مزخرفی را انتخاب کرده بود اما نظر ابن سینا را خیلی دقیق درباب کمال و عمل انسانی ارائه داد. ودر نهایت هم مطابق مرسوم بیشتر سمینار های فلسفی «رسمی» در ایران ، استاد!!! غلامرضا اعوانی و کریم مجتهدی هم ضمن حضور انقلابی همیشه در صحنه تا دم مرگ ! به پرت و پلا گویی از نوع « آنچه خود داشت» و «ایرانیان منشا همه چیز بوده اند!» پرداختند.
4. تتمه این یادداشت هم این که غلامرضا اعوانی ، رئیس انتصابی و مادام العمر انجمن حکمت و فلسفه سابق (موسسه پژوهشی فعلی!) رفته در هتلی جلسه ای راه انداخته در حضور خبر نگاران و گفته میزبانی «روز جهانی فلسفه» را برای سال آینده 2010 برای ایران گرفتیم ! (مثل جام جهانی فوتبال! ) و سال آینده می خواهیم اجلاس جهانی فلسفه بر پا بکنیم ! و مقالات بدهید در موضوع «علم و دین!» ، «فلسفه اسلامی و راهکار ها» و الباقی اراجیف که....... منی که تا سه سال قبل همه تلاش و تمرکزم فلسفه دانشگاهی بود حالا حالم مطلقاً از این جماعت کلاش و بازیگر ِ امتیاز بگیر و بزدل ، بهم می خورد. فکرش را بکن ، کل قضیه دنبال این است که یک پول قلمبه از دولت و دو سه بنیاد مستقل تمام وابسته! بکنند و هیچ مسئله یا نقد جدی فلسفی هم مطرح نشود و هیچ کس از افکار آشفته صدرایی نتواند انتقاد بکند و فقط میهمانان خارجی بیایند و «ما همه خوبیم!».......

کاغذ بی خط

کاغذ بی خط



« کاغذ بی خط» ناصر تقوایی را بعد از شش- هفت سال دیدم. این از آن فیلم هایی بود که چه همان زمان و چه حالا خیلی دوست دارم. راستش برخلاف روایات و قرائت های رئالیستی و اجتماعی یی که خیلی ها از این فیلم داشتند و آن را به شرایط اجتماعی و اقتصادی و مسائل حقوق زنان و روابط خانوادگی جامعه ایرانی –لااقل تهرانی- ارتباط می دادند ، به طرز غریبی نسبت به آن تفاسیر موضع دفاعی دارم و دوست دارم کار تقوایی را نوعی نقاشی امپرسیونیستی از خانواده بدانم که فارغ از جغرافیای سیاسی و تاریخی و اجتماعی در هر جای دیگر از جهان ، همین قدر «رویایی» قابل «تخیل» است. یک جور نقاشی مثل کارهای کلود مونه یا پیسارو. همه چیز در جزئیات خیلی خیلی مبهم، اما همه در کنار هم وقتی قرار می گیرند همانقدر درست هستند که هست و «خیالی» می شوند که انگار زندگی می شود. اینکه «رویا رویایی» با بازی شاهکار هدیه تهرانی آنقدر خیالباف و افراطی است و خسرو شکیبایی که آنقدر واقع گرا و دور از دسترس است با هم با «زندگی» می کنند و تخیلات هم را می فهمند و کار هایی می کنند که همه «رویایی» است ، یعنی نقاشی آنقدر دقیق کشیده شده که واجد همه این معانی هست. فیلم در میان همین کنش های مرسوم روزمره در میآید و هر واقعه کوچکی تبدیل به موج دیگری می شود که فیلم را به پیش می برد و همه چیز با صبح ، صبحانه و بازگشت به اتاق خواب تمام می شود. یعنی یک تابلو امپرسیونیستی واقعی از خانواده.

گفتگو با سایه

گفتگو با سایه



1. خسرو سینایی ، «گفتگو با سایه» را در سال 84 ساخته اما حالا بعد از چهار سال ، آنهم بدون تبلیغات از طریق شبکه توزیع خانگی ارائه شده. فیلم سوژه جذابی دارد. یک گروه سه نفره ، متشکل از یک محقق حرفه ای ، یک روزنامه نگار و منتقد فیلم و یک استاد ادبیات دانشگاه ، می خواهند بفهمند که چرا صادق هدایت در پاریس خودکشی کرد. – حالا به نوشته های م. فرزانه و دکتر صنعتی و کاتوزیان کار نداریم- . اما از اینجا به بعد ، کار در عمل تبدیل به یک فیلم تلویزیونی می شود که صداگذاری خیلی مزخرف و آزار دهنده ای دارد و بدتر از آنهم تصویر برداری فیلم است که بیشترش کلوزآپ است و نریشن هایی با صدای فرخ نعمتی روی عکس های هدایت و کارت پستال های او. فیلم دقیقاً بی هویت است. شده عین فیلم تختی افخمی. انگار کارگردان جوان تازه کاری ساخته باشدش. حالا انتخاب بازیگر هم که فاجعه است. مهدی احمدی انقدر بد بازی می کند که اصلاً باور نمی کنی این کسی که دارد «دیالوگ می خواند» مهدی احمدی باشد. اصلاً بازی یی در کار نیست. حالا وقتی ستاره فیلم آنقدر فاجعه است ، حساب کنید ما بقی چقدر افتضاح ، دیالوگ های حفظ کرده را «می خوانند». فرشید ابراهیمیان هم با آن قیافه کریه و صدای بد و دیالوگ خوانی زوری، مخاطب را پاک از سینایی نا امید می کند. حالا بین همه این سیاهی ها اما یک نقطه قوت اساسی هم داشت که انصافاً – حداقل برای هدایت دوستان- ارزشمند است. فیلم با تطبیق فیلم های یی که هدایت در پاریس دیده بود مثل مطب دکتر کالیگاری و چند فیلم دیگر با داستان ها و کاراکتر های هدایت ، شباهت های غریبی از آنها در آورده بود که به کل مجموعه می ارزید.(مثل شباهت پیرمرد خنزر پنزری با دراکولا یا خیلی از کنش ها مثل قتل و یا گاری یی که تابوت ها را حمل می کرد در حیات پشتی و....)



2. راستش نمی دانم چرا این جماعت آسیایی را جان به جان بکنی دست از سر «ماوراء الطبیعه» بر نمی دارد. اینکه سه تا آدم درست و حسابی بروند پیش فالگیر ، آنهم برای احضار روح هدایت ، بعد هم هدایت از طریق زبان یک بچه به حرف بیاید که نمی دانم چی و چی و چی و در نهایت هم عدد 24 و بعد در آخر داستان بفهمیم این اعداد معنا دار بوده اند و ماه های دوستی هدایت با ترز ، دوست دختر فرانسوی اش بوده است ، بعد برای «سایه» تشخص قائل بشویم – با یک قرائت قرون وسطایی – و انتظار داشته باشیم مخاطب این روزگار همچین توهماتی را باور کند که مثلاً خواسته ایم یک کار شبه سورئالیستی در بیاوریم ، من واقعاً نمی دانم یعنی چه. بعد عین فیلم های پنجاه سال قبل باد بزند پنجره را باز کند بعد روح بیاید تو اتاق بعد بازیگر از روح سوال کند بعد مهره شطرنج بیافتد! بعد همه جا هدایت را ببیند که دارد او را می پاید و ده ها مورد از همچین اراجیفی که از ذهن کارگردان بیرون آمده دیگر در قرن بیست و یکم خلاقیت نیست . اینها اختلالات روانی و اسکیزوفرنیایی است که ناشی از باقی ماندن ذهن کارگردان در همان دهه پنجاه و شصت میلادی است.

November 16, 2009

یک روایت عاشقانه که خیلی زود شکست خورد

یک روایت عاشقانه که خیلی زود شکست خورد



Up قرار است چیزی باشد که به نوعی با تاریخ و روح آمریکایی ها یکی شده است. «adventure» یا همان ماجراجویی ِ منجر به اکتشاف، آنهم از نوع سرزمین های تازه. اما خب ، این اتفاق نمی افتد . Up یک آغاز کم دیالوگ ، به شدت پر شتاب و رویایی دارد. یک زندگی را با نهایت ظرافت تخیل می کند و بعد همه چیز آن زندگی را آنقدر زیبا نشان میدهد که دلت می خواهد در آن غرق شوی! اما بعد حکایت ادونچریسم را با یکی دو اتفاق محیر العقول که فقط از ذهن بیمار والت دیزنی بر می آید چنان خراب می کند که ......
میدانید خیلی از کار ها و امور هستند که سالها بر یک مسیر و روال می گذرند ، همه هم به همان روال و همان ذهنیتی که پشت همان کار هست عادت می کنند ، اما «یکهو» بعضی آدم ها پیدا میشوند که بعد از آنها ، حتا بدون اینکه ذهن آدمی تصورش را بکند کاری ارائه میدهند که بعد نمی شود آن کار های قبلی را نگاه کرد. خب این همین حکایت پیکسار و والت دیسنی است. تا پیش ار پیکسار ، تقریباً انحصار انیمیشن دنیا در اختیار والت دیسنی بود، کاراکتر های والت دیسنی حرف اول را می زدند ، و همه با ستایش به آنها نگاه می کردند ، اما وقتی پیکسار کارهایش را ساخت مثل نمو یا راتاتویی یا وال یی ، حالا دیگر نمی شود اصلاً والت دیسنی نگاه کرد. پیکسار در برابر انیمیشن های والت دیسنی ، که آکنده از کاراکتر هایی بودند کلیشه ای ، در غالب حیوانات اما به شکل کاریکاتوری و فانتزی و بیشتر اوقات قصه درست و حسابی نداشتند و ته داستان یکی دو حکم اخلاقی الصاق میکردند ، انیمیشن هایی ارائه داد که پر بود از کاراکتر های انسانی محض ، کاراکتر هایی حیوانی باور پذیر .و داستان محکم و کامل . اما این انیمیشن ، که محصول مشترک دو شرکت است زده همه چیز را خراب کرده ، شده کولاژی از تصویر به شدت انسانی و دوست داشتنی پیکساری با بلاهت ساینس- فیکشنی والت دیزنیایی! ... نمی دانم چرا پیکسار خواسته در این کار با والت دیزنی همکاری کند اما الا همان شروع رویایی 15 دقیقه ای ، چنان به دام ژانر ساینس- فیکشن ِ فانتزی والت دیزنی افتاده که باقی انیمیشن را فقط باید تحمل کرد.

November 10, 2009

مهدی سحابی یک حقیقت همیشه زنده است

«مهدی سحابی یک حقیقت همیشه زنده است»




وای...... وای .......... وای ......... مهدی سحابی رفت.... خبر که در بالای صفحه روزنامه فرهیختگان می بینم ، شوکه می شوم.... کسی که پاریس رویایی را به ما شناساند ، کسی که با کلمه هاش دنیایی را برایمان تصویر کرد تا عاشق پاریس شویم ، در پاریس در گذشت ... مهدی سحابی مترجم ، نقاش و مجسمه ساز و البته نویسنده جدی جدی درگذشت... درست در قلب پاریس و حالا ما اینجا نشسته ایم با اندوهی ژرف.... کتابخانه های خیلی از ما با ترجمه های شاهکار مهدی سحابی زینت یافته ، از شاهکار مارسل پروست « در جستجوی زمان از دست رفته » - که عزیز ترین کتاب کتابخانه ام است- تا کتاب دیگر پروست که امسال به نمایشگاه کتاب رساند : «خوشی ها و روزها» ، -و چقدر ناراحتم که هنوز نخوانده ام شان- ، از شاهکار های فلوبری اش : «مادام بووآری» و «تربیت احساسات»...... از شاهکار فوق العاده استاندال که چقدر به روزگار امروز این مملکت می آید : «سرخ و سیاه»......... از شاهکار های سلین ، که اگر مهدی سحابی نبود هیچگاه درست نمی شناختیمش با آن زبان گزنده و رادیکال : «مرگ قسطی» و «دسته دلقک ها» ....... و کتاب هجو آلود ایتالو کالوینو: «بارون درخت نشین» و «مون بزرگ» ِ آلن فورنیه ... و رمان خودش : «پیچک باغ کاغذی». چقدر عظیم است که این همه شاهکار را یک نفر بتواند در فقط یک زندگی ترجمه کرده باشد .... حقیقت قضیه این است که خیلی از همین کتاب ها را وقتی می خواستیم بخریم حتا به نام نویسنده فکر نمی کردیم.... همین که نام مهدی سحابی بود کفایت می کرد.... اصلن مگر مهدی سحابی جز شاهکار هم ترجمه می کند.....
مجسمه های چوبیِ پرندگانِ امسالِ مهدی سحابی اصلن یادتان هست؟.... امسال هر گالری می رفتی می شد مگر نباشد ... و من راستش بین این همه شاهکاری که مهدی سحابی برای ما به یادگار گذاشته من هنوز به آن نقاشی آکنده از نبوغی فکر می کنم که طنز غریب مهدی سحابی را تصویر کرده بود – در نمایشگاه گالری ده به نام گوش ونگوگ- و گوشه ای از تابلو که نوشته بود : «این مهدی سحابی اعدام باید گردد».......................

November 09, 2009

بطالت

بطالت



«تا تباهی مطلق چقدر دیگرراه است، چند تزریق فاصله داریم تا آسایش ظلمت، چند کام دیگر مانده تا بطالت محض؟»

«شهری که این جا ساختم ، با دیواری از کتاب ها به دو بخش تقسیم میشود؛ یک طرف شهر سرخوشی و طرف دیگر ؛ بطالت. لذت چیزی غیراز این دو نیست.» از کتاب بطالت


بطالت را احسان نوروزی بر سیاق جریان سیال ذهن نوشته است. چیزی بین اورلاندوی ویرجینیا ولف و تاریخ محاصره لیسبون ساراماگو. بعضی جاها هم تلاش کرده مثل بوف کور هدایت یک شعر بلند باشد اما پر از ارجاع به واقعیت. واقعیتی که سخت تحریف شده. «وقتی خم می شوم تا دست در آب برم، به جای صورتم چهره دن کیشوت رامی بینم که با زرهی در هم شکسته و چهره ای خونین ، کاسه سلمانی به دست ، میان برهوتی ایستاده و پشت سرش، اسبی از رمق افتاده مشغول بوییدن خاک، پی ِ چیزی برای خوردن است.» کتاب آکنده از ارجاعاتی است که نشانگر احاطه قابل توجه نویسنده به بیشتر تکست های ادبی جهان است – البته بعضی جاها از غلظت بالا ملال آور می شود!- : «حدود شقاوت آدمی را در دوزخ دانته دیدم و هرچه سفرنامه مارکوپولو وسوسه ام میک رد انبار را ترک کنم و به جهان پا بگذارم ، بورخس مجابم می کرد که در جهان چیزی بهتر از آن چه در انبار هست وجود ندارد.»
بستر عمده رمان ، باززایی شیوه زیست دانشجویی با شیوه ای سورئالیستی و با تعابیری کاملاً منحصر به فرد است: «این دانشکده مهمترین قبرستان فرهنگی این شهر است» یا «این دانشکده ملغمه ای بود از نابغه های مازوخیست، کودنهای فرصت طلب ، میانه حالان خودپرست ، افراطی های خودفروش ، و بچه پولدار های سرخورده از میل و شرمنده از عیش» ... و درمورد اطوارهای دانشجویانی با : «سردرد های نیچه ای ، تهوع های سارتری ، آسم های پروستی ، صرع های داستایوسکی وار» و «از دانشکده اومد بیرون و یه کلاه شاپو خرید که «نشانه مردانگی و استقلالش »بود.» وتعبیر هایی که واقعاً بکرند : «شکر حق می گویی و ستایش می کنی خدای عزو جل رابه خاطر راک اند رول و به خاطر اینترنت وبه خاطر نظام ارزشمند ام پی تری که انباشت تمام آلبوم های باب دیلن در یک سی دی را میسر کرده است.» و«او در راه برایشان موسیقی های آخرالزمانی میگذاشت و عبارات ابزورد تلاوت می کرد»
کتاب کاراکتر جالبی هم دارد به نام درام فون اشمیت! : «همان متاله فرنگی که می گه؛ معتقده که داریم بعد از پایان جهان زندگی می کنیم» و «عشق فون اشمیت به تاریخ و الهیات، او را از ناف سن لازار به دخمه های کتابخانه واتیکان کشاند» و بعد نقل قول های فوق العاده ای از او می کند : «مرگ با کریه ترین چهره اش در راه است و این آخرین لشکر کشی اش است؛ روز پیروزی نهایی.» « همه چیز با میوه دانایی شروع می شود. رستگاری در تهوع است.»

November 06, 2009

سرزمین گوجه های سبز

سرزمین گوجه های سبز

یا حکایت دانشجویان ، پرولتاریای گوسفند و دیکتاتور و پاسدارانش و هرتا مولر!



1. کتاب «سرزمین گوجه های سبز» هرتا مولر ، ترجمه غلامحسین میرزا صالح را پارسال خیلی اتفاقی پیدا کرده بودم ، اما به خاطر شروع بدی که داشت و اینکه در همان چند صفحه اول خیلی کند جلو رفته بود کنار گذاشته بودمش تا وقتی حوصله کنم و بخوانمش. تا اینکه امسال هرتا مولر جایزه نوبل را گرفت و بین این همه کار و مشغله ، بین مطالعاتم گنجاندمش و ....

2. راجع به هرتا مولر زیاد چیزی به فارسی پیدا نمی شود. مگر همان چند مقاله پراکنده و یادداشت هایی راجع به همین کتاب «سرزمین گوجه های سبز» و یکی دو زندگی نامه کوتاه. در زبان انگلیسی هم اوضاع زیاد بهتر نیست . شاید منتقدین نیویورکر و گاردین حق داشتند که کمیته نوبل را متهم می کردند که شده بنگاه تبلیغ نویسندگان ناآشنا. نمی دانم اما فکر می کنم که هرتا مولر آلمانی زبان ، احتمالاً چوب رومانیایی بودنش را خورده که به اندازه باقی نویسندگان مشهور ، اما خیلی ضعیف تر، آلمانی ناب ، خوانده نشده و ترجمه نشده و باقی قضایا....

3. کتاب مرثیه ای است بر زندگی دانشجویی. داستان ادگار ، گئورگ ، کورت ، لولا ، ترزا و راوی؛ بر زندگی دانشجویانی که نمی خواهند مثل بقیه به جمع «مدرکداران» بپیوندند و دست کم گاهی اوقات فکر می کنند. و بعد در برابر دیکتاتوری حاکم که به خصوصی ترین رفتار هاشان کار دارد دو راه دارند : یا خودکشی کنند یا مهاجرت کنند و بروند: «آرزو میکنم همین امروز کشور را ترک کنم.» و « هریک از ما در این فکر بود که چگونه می تواند با اقدام به خودکشی ، دوستانش را ترک گوید». «همه به امید فرار به دیار دیگر زنده بودند. آنان به شنا کردن در رود دانوب می اندیشیدند، تا آنجا که راه به کشور دیگری می سپرد. به دویدن در گندمزاران تا آنجا که خاک مزرعه قلمرو کشور دیگری می شد.... تنها کسانی که قصد فرار نداشتند ، دیکتاتور و پاسدارانش بودند. پاسدارانی که می دیدم همه جا ، در خیابان ها ولو بودند.» البته دانشجویانی که مثل همه نبودند : «ما در پی چیزی بودیم که باعث جدایی مان بشود ، چون کتاب می خواندیم» «کتاب ها به زبان مادری مان بود ، اما سکوت روستا ها که اندیشه را غدغن می کند، در آن دیده نمی شد. فکر می کردیم سرزمینی که کتاب ها از آنجا آمده مملکت اندیشمندان است.»
و البته اینها جوانانی نبودند که در مدتی که هنوز مانده اند بی هیچ واکنشی باقی بمانند : «من به خودم گفتم هر چیزی که به گور سازان صدمه بزند مفید است. ادگار و کورت و گئورگ با نوشتن شعر و عکس گرفتن و گهگاه با زمزه آواز ، باعث ترویج نفرت نسبت به گور سازان می شدند. این نفرت به پاسداران آسیب می زد. این نفرت باعث می شد که کم کم تمام پاسداران و دست آخر خود دیکتاتور ، کارشان به دیوانگی بکشد.»

4. کتاب روایت تجربه غریبی است از فقدان امنیت و از بین رفتن حوزه خصوصی : «قفل چمدان ، دورغی بیش نبود . در مملکت همانقدر کلید های مشابه وجود داشت که کارگران همسرا. هر کلیدی یک دروغ بود.» کتاب های هرتا مولر واکنش شدیدی است به همین حس عدم امنیت. (هرتا مولر در رژیم کمونیستی پرونده 914 صفحه ای در سه جلد در دستگاه اطلاعاتی با عنوان« تحریف عمدی واقعیت »های کشور به خصوص در محیط روستایی داشت!)

5. لولا یکی از کاراکتر های کلیدی کتاب است . کسی که در دانشگاه زبان روسی را انتخاب کرده بود چون : «دردانشگاه برای زبان روسی برای همه جا بود چون هیچکس دوست نداشت روسی یاد بگیرد» کسی که هم مخفیانه به کلیسا می رفت و هم سخنرانی حزبی می کرد و جزء دانشجویان سرخ بود . کسی که : «خداوند او را آن بالا حفظ میکند و حزب در این پایین!». اما اوج حکایت زندگی او با خودکشی او آغاز می شود : وقتی در جلسه حزبی در همان جایی که لولا در آن سخنرانی می کرد علیه او جلسه تشکیل دادند که : «این دانشجو خودکشی کرده است . ما نفرت خود را از ااین کار جنایتکارانه او اعلام می داریم و آن را محکوم می کنیم. اقدام او باعث انزجار عمومی در سراسر کشور شده است.» هرتا مولر این حکایت را اینگونه ادامه می دهد:
«دو روز پس از آنکه لولا خودش را حلق آویز کرد ، در اجلاس ساعت چهار بعد از ظهر سالن بزرگ ، لولا را از حزب و از دانشگاه اخراج کردند. صدها نفر در سالن حضور داشتند. یک نفر در پشت میز خطابه گفت: « او همه ما را فریب داد . او لیاقت این را ندارد که در کشور ما دانشجو شمرده شود و یا عضو حزب ما باشد . » همه کف زدند.... آن شب یکی از دختر های اتاقک خوابگاه گفت : « بغض گلوی همه را گرفته بود ، اما چون حق نداشتند گریه کنند ، به جای آن همگی دست مفصلی زدند.»

06 کتاب حکایت دیکتاتور ها هم هست. وقتی زندگی دیکتاتور رومانی را روایت می کند. مثل وقتی که راجع به پخش شایعه بیماری و مرگ دیکتاتور حرف می زند : « همه از مرگ قریب الوقوع دیکتاتور احساس شادمانی می کردند ؛ اما مرگی در کار نبود. ... همه می خواستند از او بیشتر عمر کنند» یا وقتی چنان فقدان آزادی ملال آور میشود که به خیال می افتد که: «در آن زمان باور داشتم در یک جهان بدون پاسدار ، مردم مثل کشور ما راه نمی روند؛ جهانی که در آن مردم مجازند هر طور می خواهند فکر کنند و بنویسند.» و یا دیکتاتور ی که حکومت خود را ابدی می داند: نیکلای چائوشسکو زمانی گفته بود : اگر روزی درخت های گلابی در رومانی به جای گلابی سیب بدهند حکومت او فرو خواهد پاشید. (اما چند ماه بعد مردم سرنگونی او را جشن گرفتند)

7. « سروان پجله یک هفته بعد به ادگار و گئورگ گفت : « از راه عملیات ضد دولتی و مفتخوری زندگی می کنید و این کارها غیر قانونی است . هرکسی دراین مملکت می داند که چگونه بخواند و چگونه بنویسد. مردم اگر بخواهند می توانند شعر بنویسند و برای این کار مجبور نیستند سازمان های محارب و ضد دولتی تشکیل بدهند. هنر ما را مردم می سازند ؛ ما به عناصر ضد مردمی برای خلق هنر احتیاج نداریم.»

اروپا اروپا

اروپا اروپا




1. «اروپا اروپا» فیلم خوش ساختی نیست. سوژه جذابی دارد و زندگی پسری یهودی را روایت میکند که در دوران نازیسم خانواده اش را از دست میدهد ، به لهستان و بعد به روسیه مهاجرت می کند و در آنجا به کمونیستها می پیوندد!!! بعد با شکست روس ها به آلمانی ها می پیوندد و خود را یک آلمانی اصیل معرفی می کندو کار تا آنجا پیش می رود که سر از مدرسه جوانان اس اس در می آورد و درنهایت با سرنگونی رژیم نازی با خوش شانسی مطلق از محاکمه و اعدام می گریزد و به اسرائیل می رود ! یک تاجر ونیزی شماره دو! اما به مراتب زرنگتر!!! فیلم تاریخ در به دری یهودیان هست اما به نکته ای توجه می کند که باقی متقدمین به آن توجه نکرده بودند : مسئله «ختنه». عمده روایت فیلم هم تلاشی است که قهرمان فیلم برای پنهان کردن این قضیه می کند و گاهی جاها کمدی ظریفی را سبب می شود. اما فیلم از لحاظ فنی و به خصوص کارگردانی زیاد قوی نیست.

2. تکه ای هست که پسر یهودی با بازیگری آلمانی دوست می شود – و بعد از اینکه می فهمد پسرک آلمانی اصیلی نیست و یهودی است ، با خوش رفتاری با او ، به ما می فهماند که همه آلمانی ها نژاد پرست نیستند!- و آن بازیگر دیالوگ شاهکار فاوست گوته را می خواند و من چقدر دوست دارم آلمانی اش را که شاید تنها قطعه ادبی آلمانی که حفظ کرده ام همین است:
Habe nun, ach!
Philiosophie, Juristerei und Medizin,
und Leide auch Theologie,
Durchaus studiert, mit heißem Bemüh'n.
Da steh ich nun, ich armer Tor!
Und bin so klug als wie zuvor;
Heiße Magister, heise Doktor gar, und…

بوف کور خوانی لای لمعه!

بوف کور خوانی لای لمعه!




«ذهنم آشفته تر از آن بود که خطی را در زمان دنبال کند . جهان ، مثل تابلو های رُنه مگریت شده بود؛ چیزها واقعی بودند ، اما نه آنطور که در واقعیت هستند.» مهدی خلجی


1. رمان « نا تنی » نوشته مهدی خلجی ، قطعاً رمان مهمی در زبان فارسی است. مهدی خلجی روزنامه نگار و طلبه سالهای آزادی مطبوعات در عصر خاتمی ، حالا بعد از مدت ها سرگردانی در اروپا ، در آمریکا زندگی می کند و این رمان را در همان سال های اروپا نوشته است. ذهن خلجی در این رمان دقیقاً همان چیزی است که به آن مواجهه صریح و شوکه کننده درونی ترین لایه های فرهنگی و شیوه زیست سنتی ایرانی با همه مظاهر و منویات جهان می گویند.

2. رمان سرگذشت فصل مهمی  از زندگی «فواد مشکاتی» و تحول شخصیتی او را از زبان اول شخص بر مبنای روابط او با سه زن روایت می کند. رمان بر سیاق «جریان سیال ذهن» نوشته شده و با شکستن زمان و فلاش بک های متعدد به زمان کودکی و حال و خلط این دو خط از یک طرف و از سوی دیگر با حرکت مکرر مکان ها بین قم ، تهران و پاریس و همچنین با امیختن شخصیت ها مبتنی بر نشانگان رفتاری یا ظاهر سه زن، به شکل پیوسته بین آنها حرکت می کند. زهرا ، در کودکی و حال ، نیوشا و کریستینا ، در نوجوانی و آینده و حال ، مسبب تغییر بزرگی در زندگی طلبه جوانی می شوند که پسر آیت الله مشکاتی – از علمای معظم قم- است و از آغاز نوجوانی در ذی طلبگی به سر می برد. شخصیت زهرا که دختر محبوب راوی است ، دختری است که پنج سال از او بزرگتر است ، برادر سپاهی اش باعث ازدواج او با یک سپاهی دیگر می شود . او که با قصد ترویج هنر انقلاب در دانشگاه نقاشی خوانده ولی بعد نگاهش تغییر کرده و اختلافات عمیقی با همسرش پیدا می کند که نهایتاً منجر به طلاق و مهاجرت او به تهران می شود. گره پایانی کتاب و علت رفتن فواد از ایران خودکشی زهرا بعد از جلسه بازجویی امنیتی است که به شدت باعث فروپاشی روانی فواد شده و علت تامه مهاجرت او را فراهم می کند. واضح است که یکی از وجوه بسیار بارز کتاب ، وجه اروتیک آن است. شاید علت اصلی این نگاه نویسنده روند داستانی است که مبتنی بر کشف تن استوار است. روندی که نتیجه آن اتمام پروسه بلوغ است و مسیری به شدت غیر متعارف در ایران البته با باقی دنیا دارد. نکته مهم دیگر حکایت دوستی او با طلبه ای به نام باقر است که در نهایت زیر فشار های بسیار از قم می گریزد و به کمک اوست که فواد مشکاتی، راه به مخزن کتاب های ممنوع در کتابخانه آیت الله مرعشی می یابد و با ادبیات مدرن آشنایی می شود و حداقل منابع تحول فکری او را فراهم میکند.

3. کتاب تصویر سیاه و بعضی جاها هولناکی از زندگی در قم می دهد : «سالها بود مسیر خانه تا حرم حضرت معصومه یا مدرسه فیضیه را که دیوار به دیوار حرم بود، طی می کردم. در رفت و برگشت صبح و بعد از ظهر ، هر بار همان آدم ها را می دیدم. دیگر صورت آدم ها تفاوتی نداشت. حس کردم شاید یک چیز مهم فراموش شده باشد . می شمردمشان. اول فکر می کردم راحت است. راحت نبود. همه مورچه ها شکل هم بودند و معلوم نبود کدامشان به لانه رفته و کدام یکی بیرون آمده.» و «بارها فکرکرده بودم چه احساسی به قم دارم؟ بی تردید دوستش نداشتم. شاید زادگاه آدم آن جایی نباشد که آدم در ان متولد می شود، بلکه جایی است که آدم خودش را می زاید.» و « قم مظهر سترونی بود . شهری که ترس توی جلدش رفته ؛ ترس فرو خورده کهنه ای که نمی گذاشت هرکس خودش باشد.» و جایی خطاب به دوستش «باقر! ما خیلی آدم های بدبختی هستیم. در قم نه سینما می توانیم برویم ، نه تئاتر ، نه کنسرت موسیقی ، نه گالری نقاشی . هوس هر چیزی را بکنیم، می رویم و لای کتاب های قرن سوم و چهارم ، کتابی می گذاریم و کنار آخوندی می نشینیم و درباره هوس هامان می خوانیم.» و «قم پشت دیوار هایی از ترس پنهان شده بود. اول شهر ، تابلو وزارت اطلاعات ، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب می کرد... از همه مردم می خواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند. هیچ کجای آن شهر پناه من نبود. در شهری که به دنیا آمده بودم دوست نداشتم بمیرم.»

4. یک تکه ناب از کتاب :«دست بردم و از قفسه ، نامه های هایدگر و هانا آرنت را بیرون کشیدم . با لبه انگشت ورقی زدم..... غرور هایدگر و محافظه کاری اش مرا پس زد. کتاب را بستم. کاری به شخصیت هایدگر ندارم ولی عشقش ، عشق سال های وباست. فاشیسم عشق را محافظه کارمی کند.... این توجیه زبونی آدم است در عشق ورزی.... از همه آدم ها نخواهید قهرمان باشند. اگر قرار بود همه خطر کنند ، دیگر هیچ خطری در عالم وجود نداشت. قهرمان ها ، قهرمان های آدم های میان مایه اند.»