January 09, 2009

ادبیات مهم است با آن فراتر از خود میروی
1.
ادبیات مهم است با آن فراتر از خود میروی....
مردِ تنها ، رویاست؛ توهم است. در خلوتی نمادین تجسمشان میکنیم . حال آنکه مردها تظاهر به تنهایی میکنند...
خانواده ام در آنسوی دریا ها پخش وپلا شده بودند، هیچ زبان مشترکی با آنها نداشتم. اما زبان من، زبان فرانسوی، زیبا بود و مرا بارور کرده بود....
یاسمینا رضا

یاسمینا رضا ، راستش اگر هنر را با ترجمه بهمن کیارستمی خوانده باشید و اگر شیفته نقاشی باشید ، عاشقش می شوید .... گفتگو پس از خاکسپار ی را توصیه میکنم.... درامی زیبا واروتیک ... سه روایت از زندگی که یک شاهکار عمیقاً پیچیده و زیباست... اندوه ژرف یا حرمان (une désolation) زیاد جالب نیست راستش ... و سپیده دم،عصر یا شب .... این آخری به نوعی خاطرات یا یادداشت های سیاسی یا فرهنگی ست از رضا بر مبارزه انتخاباتی سارکوزی از آغاز تا پیروزی... خب منصفانه است ... اما من از سارکوزی خوشم نمی آید اگر چه هر چه باشد رئیس جمهوری فرانسه عزیز من است.... اما همه اینها دلیلش این بود که تئاتر خدای کشتار ِ یاسمینا رضا را که علیرضا کوشک جلالی را اجرا کرده است دیدم .... تجربه ی خوبی بود اگر چه تمام بازیگران مشهور و حرفه ای آن خوب نبودند مگرآنکه از همه کمتر شناخته شده بود و به قولی از همه خیلی بهتر و خلاق تر : بهنام تشکر

2.
دو قدم این ور خط از احمد پوری را مجبور هستم پیشنهاد کنم.... مدت ها بود یک رمان ایرانی خوب نخوانده بودم.... روان و پر از جذابیت... ناباکف ، آخماتووا، پیشه وری ، جمهوری آذربایجان ، تهران ، لندن ، شعر ، عشق، قطار و مسکو... همه ی اینها یعنی زیبایی که احمد پوری خلق کرده ست....
3.
مدتی بود که ویر هدایت خوانی گرفته بودم بعد از ده سال... هدایت بوف کور و توپ مرواری را ستایش میکنم ولی باقی کار هاش را نه مگر با کمی اغماض افسانه آفرینش... راستی کتاب فرزانه، آشنایی با هدایت چیز یگانه ای هست ، و کتاب درباره ی بوف کور کاتوزیان.... هدایت سال های آخر را ستایش می کنم...
4.
برای پاریس نیمه اول قرن بیستم تا این سوی قرن هم خاطرات شوشا گاپی ، تحت عنوان یک دختر ایرانی در پاریس... دختر سید کاظم عصار معروف است و البته فقط دختر نسبی وگرنه به رسم دختران ایرانی خارج از وطن زیسته است و مفصل بخوان حدیثِ برنامه ها را ...! اما کتابش رویای پاریس را و همه غول های روشنفکری فرانسوی را انصافا خوب می نماید، بخصوص ژاک پره ور عزیز را...
5.
پاریس- تهران ... کتاب دیالوگ ِ مراد فرهادپور با مازیار اسلامی... حرف های خوب یا بد... چرا زن نیست در کارهای کیارستمی ؟... چرا کودک؟ ... چرا فستیوال های خارجی بهش جایزه میدهند؟.... چرا کیارستمی به جای مبارزه با رژیم میرود فیلم می سازد؟ ... چرا وقتی مردم گرسنه اند، کیارستمی به آفرینش هنری فکر میکند؟.... چرا کیارستمی به جزئیات ساده ی زندگی توجه میکند و عقایدش خنثی است و عقایدش را با جبهه ی خلق هماهنگ نمی کند؟...چرا کیارستمی دنبال مناظر بکر و زیبای طبیعت می گردد ؟ چرا کیارستمی می خواهد ما را با نشان دادن بهانه های کوچک خوشبختی ، قانع کند که زندگی زیباست؟ چرا زندگی و دیگر هیچ؟ اصلن چرا کیارستمی روسی بلد نیست؟ چرا گورکی نمی خواند؟... مگر نمیداند گورکی خیلی خوب است؟... چرا از حکیم کارل مارکس که همه دنیا را باید با آرا حکیمانه اش باید تفسیر کنیم نقل قول نمیکند؟ چرا به اهل بیت فرانکفورت توسل نمیکند؟ چرا کیارستمی فرم ندارد؟ چرا کیارستمی می خواهد بکر باشدو از فرم های فیلمسازی مورد علاقه ما پیروی نمیکند؟ .... و ده ها سوال مشابه این همین کتاب که اسم فریبنده ای دارد را می سازد... یا درستتر صفحاتش را به سیاق اصحاب فرانفورت یا حکیم مارکس یا استاد هگل پر میکند که کتابی نوشته شده باشد از هیچ ... زندگی را گرفته اند ازش ... درستش این است: ناله و دیگر هیچ.... اسمش هم را نئو ژدانف وار باید می گذاشتند، مسکو-تهران!...... نه ... در مسکو هنوز عناصری واجد شکوه و زیبایی هست..... بهتر بود می شد: کاراکاس – تهران! به همان حد واجد عناصر ابتذال و لمپنیسم روشنفکر ستیزانه و جبهه ی خلق و مقاومت و باقی اراجیف!!!
چند یادداشت تئاتری



1.
نمایشنامه خوانی های دور دنیای تینوش نظمجو در خانه هنرمندان ، تمام شد. همه را بودم جز اولی . تجربه ی یگانه ای بود. کار بکت علیزاد را همه بیشتر دوست داشتم... و بعضی ها واقعا بد بود... بعضی را خوابم برد و یکی راستش شوکه ام کرد که نه البته به سبب کارگردانی که به سبب روزش... خیانت یا درستتر فاسق هارولد پینتر را می گویم که فرداش روز تولد بیضایی بود و مرگ رادی و چرمشیر آمد و راجع به پینتر حرف زد و –به نظر من خوب حرف نزد، که زیاد پراکنده بود- .... راستش فرداش خبر رسید که هارولد پینتر در بریتانیای کبیر مرد... و من شوکه بودم... و یک روز تمام دلم برای هارولد پینتر تنگ شد... راستش من اصلن از هارولد پینتر خوشم نمی آمد و نمی آید یعنی سلیقه ام بهش نمی خورد.......... ولی نمی توانم ستایشش نکنم و بهش احترام نگذارم... دلتنگش شدم اما متن هایش را دوباره نگاه نکردم... میترسیدم حالم عوض شود.
2.
تئاتر هایی که دیدم ، راستش زنجانپور عزیز من باز هم ناامید م کرد با کار اونیل. نمیتوانم خودم را راضی کنم که یوجین اونیل نویسنده خوبی باشد. راستش خیلی آمریکایی است، حتی انتقاد هاش، نمیشود درکشان کرد ، ناله های ... انزجار آور ست ایده هاش و نمیدانم چرا زنجانپور با آنهمه لطافت هنرمندانه از اونیل خوشش می آید... برای من زنجانپور نام خیلی بزرگتری ست از اونیل...
3.
آتن- مسکو ِ کتایون فیض مرندی را هم در آخرین اجرا رفتم... در جستجوی یک ایماژ زیبا بودم ، چیزی بود که آنجا می شد پیدایش کرد.... بازی های قوی ، طراحی صحنه قوی و ایده ی اثر گذار متن و کارگردانی... همه چیز به گمانم در اوج بود که من آنجا نشستم و دیدمش....
4.
آخرین جلسه نمایشنامه خوانی خانه هنرمندان، محمود دولت آبادی آمده بود به خاطر یلفانی ، و دولت آبادی هنوز عمیقا ایستاده است بر ارزش های عصر روشنگری، گفت یلفانی کم مینویسد، چون وقت نمیکند، مگر لحظه هایی در ایستگاه های تاکسی ، پشت فرمان... یلفانی در پاریس یک تاکسی دارد...
5.
دارم تلاش میکنم تا بلیط مانیفست چو را پیدا کنم... من صبر میکنم.... بعدا درباره تئاتر دانشگاهی باید بنویسم مفصل.... اوضاع جالب نیست اصلن....
موزه های تهران

1.
نیاوران را و سعد آباد را وگلستان را باید دید... باید چند بار دید... گنجی بزرگ در تهران نهفته است... بی هیچ تعارفی تهران بزرگترین مرکز فرهنگی خاورمیانه است اگر چه اقتصاد هنر ضعیفی دارد و البته سانسور دولتی آنرا بیشتر تضعیف میکند.
2.
موزه جواهرات یگانه است.... زیبایی هست... دریای نور هست ... تاج ها هست.... یاقوت ها هست... زمرد ها هست... فیروزه ها هست... الماس ها هست.... بلور ها هست.... شمشیر های مرصع هست... شمشیر جهانگشای نادری هست.... زیبایی هست ..... آنجا یادت میرود که فقر هست و خون ها ریخته شده و صد ها که نه هزاران مرده هست... راستش زیبایی و ظرافت هست ، و آنقدر هست که فراموشش کنی همه ی زشتی ها را....
3.
موزه ایران باستان را باید اسمش را بکنند گیلان باستان یا لرستان باستان یا خوزستان باستان... باقی ایران و مراکز قدرتش شایددر حدِ ده درصدِ این موزه ،چیزی نداشته باشند با آنهمه ادعا... فرانسوی ها و انگلیسی ها هم بیشتر چیز ها را برده اند.... دوره ی پیش از تاریخش پر است از آنچه از گیلان یافته اند یعنی از تمدن خزران... بیشترشان ظرف هاست چه برنزی و چه گلی وسفالی. به شکل حیوانات اکثرشان... از عقاب هست تا قوچ و سگ وگربه وگراز و بیشتر از همه ورزا.... ورزا ها که انگار بیش از دو سه هزار سال است جزئی از ذهنیت جمعی مردان و زنان گیلیک هستند.... و زیبایی شناسی این پدران ما که چقدر فرق دارند با ما.... اندام های کشیده و اغراق امیز .... ذهنم زیاد مشغول شده بهشان فعلن.... راستی زیستگاه های باستانی تمدن گیلیک : املش ، رشی ، کلورز، سیاهکوه، نیاول، پیرکوه ، عمارلو، مارلیک، سیاهدره، رودبار، دیلمان و.....
4.
موزه ی عبرت یا همان زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک ، جای مخوفی ست... بروید ببینید و بلرزید که چقدر این هموطنان ما در شقاوت و بیرحمی پیش میروند و چقدر از حاکمان امروز در روزگار حاکمان دیروز، بیرحمانه شکنجه شده اند....... ای کاش اینان آن گونه نباشند......
گوش ونگوگ در گالری ده!!!


حقیقتش نقاشی ایرانی دارد کم کم صاحب امضا های واقعی می شود و تعداد نام های صاحب امضا هر روز بیشتر از قبل می شود... خب تحول بزرگی است... این یعنی اینکه چند نقاش ایرانی با یک موضوع می توانند یک نمایشگاه برگزار کنند و هر کدام یک نقاشی ، عکس ، پوستر ، کولاژ ، مجسمه و هر چیز دیگر را بیافرینند و بگذارند و حداقل قیمت کار ها بیست و چند میلیون تومان باشد و تا دویست میلیون تومان و بیشتر هم برود و هنرمند شرقی این اعتماد به نفس را ازدست ندهد.... این یعنی کم کم هنرمند تهران نشین هم دارد ارزشش را می یابد که خارج از شهر های بزرگ جهان متمدن هم می شود که.....
کارهای خوب بود در این گالری و البته کار های بد و زورکی.... کار خود بهزاد حاتم که فوق العاده بود، طنز غریبی بود تفکر ونگوگ یک روز قبل از بریدن گوش بر عرصه ی مینیاتور... پوستر یا عکس امپرسیونیستی کیارستمی هم انگار از همان روز ها پرت شده بود اینجا.... کار مهدی سحابی هم شاهکار واقعی بود... از همه بیشتر این غول هنر ایرانی را در گالری دوست داشتم.... نامرد همه کارهاش یگانه است، اصلن شوکه ات میکند ، با تابلویی که آرزو داشتم مال من بود... نامرد بعد از پروست و فلوبر و استاندال وفورنیه و..... میخواهد با تابلو هایش ما را مبهوت کند... این مهدی سحابی در پیشگاه ملت اعدام باید گردد!... این را من نگفتم، خودش گفته!
راستی کار آو هم ، درخت سرو-ش ، به شدت پیچیده بود، مانیا اکبری هم که هنوز فقط با تن اش می آفریند، پرویز تناولی به گمانم خوب نبود، اگرچه تنوع و تفاوت بود اما خوب نه...حائری زاده و دبیری خلاق بودند، اما شیشه گران تکراری بود، و اما دو نفری که انگیزه های اصلی من بودند برای نمایشگاه، پرویز کلانتری عزیز – که نیچه نه.... مرا تکان داد و چهار روایت از سال نو نیماش پر از گوشه های زیبا بود- و فریده لاشایی بزرگ، نمیدانم چرا خوب نبودند، انگار وقتشان کم آمده بود برای رسیدن به نمایشگاه.... ها؟ ناراحت شدم از دستشان راستش... به خصوص لاشایی... ای کاش بهتر بودند... باید بدانند که نسل دیگری هست که به کارهاشان دل بسته ، درست نیست که بگذری و بگذاری....

مرگ کسب و کار من است

مرگ کسب و کار من است
راستش مرگ کسب و کار من است.... این حقیقتی است که نمی توانم از آن فرار کنم و حقیقتی ست که هست و از آن لذت هم میبرم... از مرگ ، حالا چه قتل چه خودکشی چه اعدام و چه..... راستش مسمومیت را بیشتر دوست دارم... تورا به فکر فرو می برد که بتوانی ذهنش را ، ایده هایش را حدس بزنی یا با جسد –آدم زنده چند وقت قبل – احساس همدردی کنی که چرا خودش را کشته است.... به قاتلی که مقتول را خیلی بیشتر از دیگران میشناخته و مدتها زمان داشته تا راه ها برای کشتنش بررسی کند... راستی اخیراً یکی از آشنایان قدیم به دست برادرش به ضرب چاقو به قتل رسیده یا هر چیز دیگر که نمیدانیم.... هر چه هست به قتل رسیدن یک پسر بیست ودو سه ساله ، آنهم با چاقو ، آنهم از یه خانواده آبرومند آنقدر شوکه کننده هست که به عمق فاجعه برادر کشی توجهی نکنی.... انگار همه مان داریم سقوط میکنیم ... در پایتختی که هر روز دارند بیست نفر و بیشتر را می کشند و این آماری ست که این معنی را میدهد که ساعتی یک نفر جانش را از دست میدهد و این همه تلاش های حکومتی برای امنیت باز نمیتوتند جلوی مرگی را بگیرد که آدم هامان به هم تحمیل میکنند... میترسم از روزی که مرگ کسب و کار همه شود... مثل آن صحنه ی بتمن ( شوالیه تاریکی) ، ساکنان دو کشتی ، کشتی همدیگر را برای زنده ماندن منفجر کنند و گذشتی نباشد... کارم به من نشان داده که انسانیت دارد کم کم در اینجا می میرد ، حالاست که نیازمند ادبیات هستیم....