May 29, 2009

«سینما خاطره به وجود می آورد و تلویزیون فراموشی.....» ژان لوک گدار


1.مصاحبه های بهاره رهنما ، در اعتماد ملی واقعاً ارزش خواندن را دارد، با آدم های خوبی مصاحبه می کند و فیلم های خوبی پیشنهاد می دهد، یکی از آن مصاحبه های ناب ، با فرزاد موتمنی بود که به گمان من زیباترین عاشقانه فارسی را ساخته ، « شب های روشن» با بازی هانیه توسلی و مهدی احمدی. دو فیلم را پیشنهاد دادند:

Before sunrise(1993) & Before sunset(2003)
با بازی جولی دلپی و اثان هاوک و کارگردانی ریچارد لینک لی تِر. خب واقعا ارزش اش را داشت از آن عاشقانه های ناب بودند ، پر از تکه های فرهنگی. پسر آمریکایی و دختر فرانسوی یی که در وین عاشق هم می شدند و قرار می گذارند برای اینکه شش ماه بعد همدیگر را دوباره در همان ایستگاه قطار ببینند... داستانش را نمی نویسم، حتماً ببینید اگر حوصله فیلم عاشقانه اروپایی دارید. ( البته به نظرم دومی به خوبی اولی نیست).

2. در بین این همه سریال تلویزیونی فراموشی ساز که حالا بازار فرهنگی ایران را اشغال کرده، به نظرم یک سریال هست که ارزش اش را دارد که وقت تان را برایش صرف کنید، به قول گدار خاطره می سازد:

Band of Brothers
تهیه کنندگانش تام هنکس و اسپیلبرگ هستند و واقعاً یک رمان ده فصلی ساخته اند ( منظورم ده قسمت است) از خاطرات اعضای یک گروهان هوابرد که با هم پس از دوره آموزشی در آمریکا ،در حین جنگ جهانی دوم ، عازم بریتانیا و بعد فرانسه، بلژیک ، هلند و نهایتاً آلمان می شوند، در عملیات های مهمی شرکت دارند مثل D-Day و نورماندی و خیلی هاشان می میرند یا جانباز!!! می شوند. سریالی است واقعاً خوش ساخت ، پرهزینه و پر از جزئیات. شاید در بین همه فیلم هایی که در مورد جنگ جهانی دوم دیدم از همه انسانی تر و اثر گذار تر بود.
3.اخیراً جایی خواندم که کسی گفته بود: ژاپن اسلامی را بی خیال شدیم، لطفاً ما را زیمباوه اسلامی نکنید!
انقلاب «سوربنی» علیه «الیزه»
یا حکایت دانشگاهی که در برابر کاخ شکست خورد!


آخرین روز های ماه می هم دارد به سرعت می گذرد... حالا سالهاست که از انقلاب دانشجویی 1968 گذشته و حالا دنیا دارد کم کم به نسل فرزندان جوانان آن انقلاب می رسد. روزگاری که شور و احساس بود و غریزه بسیار عزیز. بیشتر از چهل سال از انقلاب غریزه و میل فرویدی بر علیه مرده ریگ مسیحیت کاتولیک گذشته و همه چیز دنیا خیلی تغییر کرده. سه هفته اعتصاب و تظاهرات خیابانی دانشجویان و کارگران...... اگر چه نهایتاً مارشال دوگل فقید رفراندومی برگزار کرد و پیروز شد. اما وقتی دو سه سال گذشت، همه فهمیدند که نه عقل که احساسات بود که پیروز شده بود وقتی که شیوه زندگی جوان ها خیلی فرق کرده بود با پدران. آخرین تابو های کاتولیکی فرو ریخته بود. شاید مهمترین دستاورد انقلاب سوربنی غلبه کردن بر کنترل و مهندسی زندگی از سوی دولت و خانواده ای بود که رهبر بزرگی به نام شارل دوگل داشت.
«در ستایش ادبیاتِ کسی که سرزمینش اینجا نیست»

افغانستان سرزمین غریبی است. انگار تاریخ در این سرزمین پیش نمی رود و آینده ای وجود ندارد. همه چیز با گذشته تعیین می شود و قرار نیست تغییری اتفاق بیافتد. جاده ها قدیمی ، خانه ها بدون آب و برق و زندگی مردم در قرن بیست ویکم با اجدادشان در سده های قبل هیچ تفاوتی ندارند. خیلی فرق دارند با مردم کالیفرنیا و سیلیکون ولی که در مرز های تحول زندگی ، زندگی می کنند. نویسنده ی افغانی هست که من خیلی دوستش دارم ، خیلی زیاد: محمد آصف سلطان زاده... در مجموعه داستان هاش ، داستان های ویرانگر زیاد هست، اکیداً توصیه میکنم ، واقعا به کاتارسیس می انجامد:
«در گریز گم می شویم» شاهکاری ست، « نوروز فقط در کابل با صفاست» کار های خیلی خوب دارد تا یکی دو تا کار متوسط ، « اینک دانمارک» که واقعاً پر است از تصویر های ناب، « عسکر گریز » در این میان راستش به نظرم جالب نیست، و آخری « تویی که سرزمینت اینجا نیست» شاید بهترین کتابی بهار 87 بود.... سلطان زاده تصویرگر زندگی مردمی است که تاریخ ندارند و نهایتاً به شیوه اجداد روزگار قاجاری ما زندگی می کنند. باید بخوانید، رنج هایی مردمی را که همزبان اند با ما و خیلی دل در گرو ایران دارند. بعد ها در مورد سلطان زاده و داستان هاش بیشتر خواهم نوشت.
احیای امپریالیسم فرانسوی
بیش از دویست سال پیش مجلس شورای ملی فرانسه رای به امپراتوری ناپلئونی داد که پس از فتوحات اروپایی و آفریقایی ، بخش هایی را هم از خاورمیانه و خاک های عربی را تصرف کرده بود و کنسول اولی جمهوری راضی اش نمی کرد. حالا پس از سالها شبیه ترین روسای جمهور فرانسه به ناپلئون، یعنی سارکوزی دوباره با ارتش جمهوری به خاورمیانه بازگشته و در 26 می 2009 دارد رسماً پایگاه دریایی و هوایی با ظرفیت پانصد سرباز و مجهز به جنگنده های میراژ و رافائل در ابوظبی ، یکی از دشمنان استراتژیک ما افتتاح می کند. اولین پایگاه نظامی فرانسه ، خارج از خاک این کشور پس از سال ها . فرانسه ای که در قرن هجدهم پس از شکست های دریایی از هلند در خاورمیانه ، آبهای خلیج فارس را ترک کرده بود. سارکوزی پس از افتتاح گفت: «از طریق حضور نظامی همیشگی در امارات، فرانسه مطمئناً از دوستان اماراتی خود حمایت می کند. به اماراتی ها قول می دهیم که در زمان به خطر افتادن امنیت امارات، فرانسه از این کشور حمایت می کند.»
فرانسه متاسفانه در حال تبدیل به شدن دشمن ایران اثر دیپلماسی نابخردانه ای است که برکشورحاکم است.
«آکواریوم های پیونگ یانگ»


« وعقابی رادیدم و شنیدم که در وسط آسمان می پرد و به آواز بلند
می گوید : وای وای وای بر ساکنان زمین »
مکاشفات یوحنا ، باب 8 ، آیه 13

نمیدانم، اما بعضی اتفاقات بدجور خودشان را به آدمی تحمیل می کنند و خیلی سخت می شود اگر در موردشان حرفی نزد. هفته پیش کره شمالی همزمان با خودکشی رئیس جمهور اسبق کره جنوبی، در نزدیکی شهر کیلجو (در شمال کره) در عمق ده کیلومتری زمین دست به آزمایش اتمی زد و بمبی را (که قدرتی برابر با توان بمبی که در هیروشیما به کار رفت، داشت) منفجر کرد که تا فاصله دویست کیلومتری زلزله ای به قدرت 7/4 ریشتر ثبت شد . همزمان با آن دو موشک زمین به هوا و زمین به دریا را با برد 130 کیلومتر هم آزمایش کرد. بیشتر دنیا کره شمالی را محکوم کردند. سفیر فرانسه در سازمان ملل گفت: «فرانسه خواستار تصویب قطعنامه ای جدی است که شامل تحریم های جدیدی باشد، زیرا که چنین رفتاری مستلزم پرداخت تاوان است.» آمریکا ، بریتانیا، ژاپن ، کره جنوبی ، آلمان و اتحادیه اروپا و بسیاری از کشور های دیگر هم اظهارات مشابهی ارائه کردند. اما در قبال این اظهارات ، کیم جونگ ایل ( شهرت: رهبر عزیز) پسر کیم ایل سونگ ( شهرت: رهبر بزرگ ، بنیانگذار نظام کمونیستی کره) گفت:« از تهدید ها نمی ترسیم و ارتش و ملت ما برای مقابله با هر گونه اقدام جسورانه و یورش بازدارنده آماده اند.».....
همه اینها به کنار، اما این وسط هیچ کس به مردم کره شمالی فکر نمیکند، به صدها هزار آدمی که در نزدیکی شهرشان- که دارند در آن زندگی می کنند و بچه هایشان را بزرگ می کنند- آزمایش اتمی انجام شده و چه عوارض فاجعه باری در انتظار آنها خواهد بود. نمی دانم ولی گاهی فکر می کنم مردم کره شمالی جزء باقی آدم های روی زمین حساب نمی شوند، در پست ترین شکل ممکن زنده اند و فقط می کوشند تا زنده بمانند. اگر به کره زمین از بالا نگاه کنید، و شرق آسیا را پیداکنید شب که می شود ، تکه از زمین کنار دریا در نور می درخشد ( کره جنوبی) نقاط دور دست شمال غربی چین هم در بالا هم کم وبیش روشن هستند ، اما فضای تاریک آن وسط کشوری ست که یکی از بالا ترین نرخ های باسوادی دنیا را دارد، کره شمالی. کشوری که هیچ خبری ازش درز نمی کند. کتابی هست که چند سال پیش به برادرم داده بودم، البته اول خودم خواندم! «آکواریوم های پیونگ یانگ» ، زندگی مردی ست که به وضعی فلاکت بار از جمهوری دموکراتیک خلق کره گریخته و به گمانم آنقدر تاثیر گذار این کتاب را نوشته که بعد از خواندن این کتاب، به شدت از زندگی خودتان با هر درجه از مشکلات احساس رضایت می کنید. ما شانس بزرگی داریم که در کشوری نفتی و ثروتمند زندگی می کنیم .

May 13, 2009

گوته خوانی در بهار

« روزگاری در جوانی دوستی سالخوردگان را می جستم » گوته
« هر آیینه به شما می گویم تا بازگشت نکنید و همانند کودک کوچک نشوید ، هرگز به ملکوت آسمان باز پس نمی آیید.» انجیل متی ، باب 17، آیه 13


سال 88 را با گوته آغاز کردم، با « رنج های ورتر جوان » و « فاوست» . اولی با ترجمه ی تقریباً خوب علی اصغر حداد و دومی ترجمه ی به آذین. نمی دانم اما مدتی هست به مترجمین کهن سال به شدت بدگمانم. خب زبان شان با زبان نسل ما زیاد فرق دارد، نحوه استعمال واژگان و صورت بسیاری از عبارات. نثر قدیمی گوته هم مزید بر علت...... خب از روز چهارم عید به اقتضای حماقت بعضی از هموطنان در نوشیدن و مصرف متانول به جای اتانول! سر کار بودم اما به خاطر عدم حضور اغلب همکاران فرصت مطالعه بود. اول رنج های ورتر جوان که زود اما سخت تمام شد. خب ارتباط با شاعران قرن هجده و نوزدهمی از آن کار های سخت دنیا ست. با آن ذهن اولترا رومانتیسیستی و آکنده از احکام اخلاقی ، بهر حال خیلی سخت می گذرد. بعد هم فاوست که بهتر اما دو هفته ای تمام طول کشید. فاوست خیلی بهتر پرداخته شده، اما پر از ارجاعات دقیق به خدایان رومی و یونانی ست و ذهن آسیایی سانسور شده ای که در دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه با آنها آشنا نشده ، نیازمند وقفه است تا اصل داستان ها را بخواند تا طعم طعنه گوته را دریابد. روی فاوست هنوز دارم کار میکنم. نمی دانم به گمانم یک اتود باید بزنم. اما حداد در ورتر برای گوته یک نقد قرن نوزدهمی گذاشته از لسینگ که پرسش غریبی می کند اگر که روح پرسش را دریابید: آیا هیچ جوان رومی یا یونانی صرفاً به دلیل نافرجامی در عشق دست به خود کشی زده است؟....

این مونولوگ گوته هم به گمانم بسیار زیباست:
( خطابه ی مردی بر فراز مزار دخترش)

دخترم؛ دورا تو زیبا بودی، به زیبایی ماه در آسمان کوهستان فورا، به سپیدی برف تازه و به دلاویزی نسیم.
آریندال ( پسرم ) کمان تو پرزور بود و نیزه ات در آوردگاه چابک و نگاهت چو مه بر پشته امواج و سرت ابری از آتش در طوفان.
این آخرین صبح است........ به افول رویا می ماند . من خواب نمی بینم..... جنون هم نگرفته ام. در پیشگاه مرگ ، دید و درکی روشن تر یافته ام.
باز هم واژه های اسرار آمیز


1. هنوز که به آن تئاتر فرانسوی فکر می کنم احساس می کنم همه ی همه ی تجربه اش هنوز با من است. اپیزود میز صبحانه ای که تصویر شعر ژاک پره ور بود. رابطه ی عاشقانه ای که هر روز رو به زوال بود و آدم هاش هر روز به جزیره هایی می مانستند که از هم دور می شدند و و زنی که در این میان خرد می شد ................. اگر چه هر روز را با امیدی آغاز می کرد. یک ایماژ تئاتریکال واقعی.
2. این قرائت دیگری است از اپیزود آخر که دوستی دیگر که کار را دیده بود به من داد، اسمش را گذاشت : فرزند اقیانوس. گفت ارجاعی بود به داستانی از یک نویسنده فرانسوی به اسم ژول سوپرویه. داستان مردی که در جزیره ای دور افتاده از جهان در تخیلش برای خود زنی را خلق می کند، اسمی برایش انتخاب می کند برایش جهان فرضی می سازد و به او نامه می نویسد و برایش نامه می فرستد و..... خب این هم قرائتی ست. اما من همان روایت عاشقانه ای که خودم داشتم را ترجیح می دهم که در یادداشت های قبلی ام نوشته ام .
تکه ای در باب کامو

آنان که خدایان دوستشان دارند ، جوان می میرند. آندره مورورا

حقیقتش بعد از مدت ها دوری از کامو ، پرسش دوستی باعث شد تا کتاب های کامو در کتابخانه ام را که حالا خاک گرفته نگاهی کنم. خب از کامو خوشم نمی آید. یعنی از اکثر نویسندگان اوایل قرن بیستم. بیش از اندازه قطعیت در کارشان هست و انعطاف نیست و به گمانم خیلی خود سانسوری. یک جور هایی زیاد هم بی اطلاع و یک بعدی به نظر می رسند. یعنی واضح است که فیزیک یا شیمی نخوانده اند ، با از ریاضیات و آمار ، بیولوژی در حد شناخت عمومی از جانوران و گیاهان و فیزیو لوژی و آناتومی انسان بی خبرند . البته توقعی هم ندارم که از تحولات بیولوژیک در نیمه دوم قرن بیستم اطلاع داشته باشند، اما وقتی نگاه میکنم همان نویسندگان قرن نوزدهمی یی را میبینم که حالا وقایع سیاسی قرن بیستم را انعکاس می دهند و اندکی ماتریالسم سطحی به علاوه قدریجامعه شناسی و روان شناسی. انگار از جدی ترین دستاورد های علمی آدمیان هم عصرشان خبر ندارند. بگذریم ... در بین کتاب ها « طاعون» را برداشتم با ترجمه «رضا سید حسینی» . در مقدم اش حرفی زده بود راجع به متن « عادل ها» یا همان راستان. گفته بود که: وقتی کامو آن را می نوشت به این می اندیشید که آیا می شود کشت و عادل ماند؟ .... پرسش غریبی بود.... من نمایشنامه خوانی عادل ها را یکبار کارگردانی کرده ام و اجرای فاجعه بار قطب الدین صادقی را از این اجرا در سالن اصلی تئاتر شهر دیده ام. - حداقل بیست دقیقه از اجرا را از فرط ملال آوری خوابم برد، خیلی عمیق-. راستش فکر می کنم متن های کامو را خوب خوانده ام. و فکر می کنم واقعا ً ملال آورند. شاید ایده هایشان را وقتی اولین بار می خوانی جذاب باشد – آنهم به شرطی که آرا فلسفی اگزیستنسیالیست ها را نخوانده باشی و کیه یر که گور و سارتر را- اما خیال می کنم خیلی زود ملال آور می شوند. در بین کارهای کامو افسانه سیزیف کار بدی نیست و طاعون. سقوط و بیگانه که اصلاً جالب نیستند. – بیگانه را اعلم ترجمه کرده بود که خوب نبود و لیلی گلستان ترجمه کرد که افتضاح بود و به تازگی خشایار دیهیمی عزیز ترجمه کرده که این یکی را نخوانده ام - . نمایشنامه هاش هم که اصلاً ایماژ های تئاتریکال ندارند مثل کالیگولا یا عادل ها یا حکومت نظامی. البته « سوء تفاهم» یک استثناء تمام عیار است . با داستانی شوکه کننده و شیوه ی روایتی به شدت تلخ . باید حتمن خواندش. بگذریم. واقعاً در من انگیزه کامو خواندن دیگر نیست.
این علیزاد نازنین!



1. علیزاد کتاب راهنمای عملی نمایشنامه نویسی نوئل گریگ را تازه چاپ کرده در نمایشگاه کتاب تهران. گریگ هم همانی ست که موقع جشنواره آمده بود ایران و من کارگاهی سه روزه را با او گذراندم. راستش نمی دانم، اما با همچین کتاب هایی موافق نیستم ، که مثلاً یاد می دهند که چطور بنویسیم ،- البته این کتاب را هنوز نخوانده ام – و به گمانم ما حصل این هفت ، هشت سال کار فلسفی یی که کرده ام و خوانده ام این باشد که به نظریه در حوزه ی هنر به شدت بدگمانم.
2. علیزاد را با ترجمه در انتظار گودو می شناسند. همین یک کار با آن مقدمه جامع کافی بوده که نامش را فراموش نکنیم. قبل از همه ی کارگردانی های به شدت خلاق ش. نمی دانم و علیزاد برای من به « گویا» می ماند. نقاش اسپانیایی. پیچیده اما بی هیاهو.
3. کارگردانی های علیزاد دقیقاً امضای خودش را دارد. به گمانم اولین حس مخاطب – منظور از مخاطب تبعاً علاقمندان و دوستداران تئاترند که دانشجوی تئاتر نیستند و در نتیجه ادا در نمی آورند و صادقانه تئاتر می بینند و خنده های ابلهانه نمی کنند و استاد استاد نمی گویند و همه جور اجرایی را سعی میکنند ببینند نه به خاطر آشنایی شان با این وآن بلکه به خاطر لذت هنری-...... حاشیه زیاد شد!!!! پس دوباره : کارگردانی های علیزاد دقیقاً امضای خودش را دارد. به گمانم اولین حس مخاطب، زدگیِ زیاد، موقع خروج از سالن هست و اینکه « که چی؟»..... بعد که فاصله از سالن زیاد می شود کم کم حالِ مخاطب بهتر می شود و تصویر های بهتری در ذهنش شکل می گیرد. اما نگاه هنوز به علیزاد منفی است. بعد که باز می گذرد تا فردا باز تغییر هست وقتی به کار فکر می کند. بعد اگر چند روز گذشته باشد و مخاطب کار را به یاد بیاورد به گمانم همان انقلاب پارادایمی کوهنی اتفاق می افتد. و تجربه ی دیدن کار علیزاد تبدیل به یک تجربه خوب و پر از ارجاعات ذهنی می شود. در این 5 کاری که از علیزاد دیده ام ، از کار های بکتی و ممتی اش تا این آخری کار مروژک. تقریباً همیشه احساسم همین روال بوده. حالا با غلظت های مختلف. مثلاً الان که فکر میکنم میبینم چقدر طراحی کف سن برای اجرای پلیس می تواند استعاری باشد آنهم دقیقاً جاهایی که بازیگرها از این حصار زمینی، خارج می شدند. یا نور پردازی یی که اول به شدت آزار دهنده است و بعد دقیقاً می شود همان امضای ابهام علیزاد. یا بعضی تصویر های ناب مثل سان دیدن ژنرال یا کتک خوردن مامور مخفی ِ کلنل توسط خود کلنل آنهم در قفس یا تصویر تعقیب آجودان توسط ژنرال وقتی که حیران جنسیت آجودان می شدی و خیلی تصویر های دیگر.

May 05, 2009

«دغدغه ی خود مارکس پنداری»

امروز پنجم ماه می ، صد و نود ویکمین تولد کارل مارکس ی ست که روزگاری منبع الهامی بود برای جهانی خسته از پیشوایان هزاران ساله... شاید امروزه موافقت با آراء فلسفی مارکس مسبب لبخندی باشد – که از منظر فیلسوف درست و تمام منطق خوانده امروز، سخت سست و پر مغالطه به نظر می رسد- و آرا اقتصادی مارکس- از گروندریسه تا کتاب معظم سرمایه - هم که بیشتر امروز با تمسخر اقتصاد دانان مدرن و ریاضی خوانده و انقلاب (=تحول) انفورماتیک درک کرده، مواجه می شود. دیگر حزب کمونیستی در جهان نمانده جز فاجعه کره شمالی و الباقی فقط صورتی کاریکاتور وارند و در باطن احزابی ضد کمونیست! و روزگاری ست که احزاب سوسیالیست و کارگری ، هر روز کمتر و کوچکتر می شوند و همه ی اینها باز باعث نمی شود تا مارکس را دنیا فراموش کند. ها؟ چرا؟ .... به گمانم ، نه مارکس فیلسوف و نه مارکس اقتصاد دان و نه مارکس پیامبر ِ آگاه از آینده نوع بشر، در حافظه ی جمعی بشر بماند ، گمان می کنم آنچه از مارکس بماند، مرد پر شور و احساسی ست که با همه افکار و عقاید ِ روزگار خود سر ستیز داشت و با همه – که حتی با آنارشیستها و باکونین و ساختار شکن ترین فیلسوفان- جدال داشت و هرگز محافظه کار نبود . برای منی که از اولین روزی که از مارکس خواندم که درباره اش از زبان خیلی ها خواندم وبعد آثارش را و از همه بیشتر رساله دکتریش را دوست داشتم، حالا بعد از چندین بار تغییر موضع و پارادایم فلسفی – از شیفتگی تا عناد تا بی توجهی و تا لبخند- گمان می کنم، حالا آن مردِ پر شور و پر احساسی را دوست دارم که شبها را هم بیدار می ماند و می اندیشید مبادا وقایع از خیالش پیشی گیرد......
«وقتی همه خوابیم»
از بیضایی نویسنده اصلن خوشم نمی آید... همه ی آنهایی که می شناسندم دلایل متعددش را می دانند که شاید روزی اینجا هم نوشتم ، اما ابایی ندارم که بگویم که کارگردانی اش را ستایش می کنم که واقعاً تصویر را خوب می سازد. فیلم آخرش « وقتی همه خوابیم» می شود دو فیلم، یکی فیلمی که دارد ساخته می شود که دقیقاً فیلمی ست بیضایی وار و فیلم دوم فیلمی ست از حکایت آنها که نمی گذارند فیلم بیضایی وار ساخته شود که اول بازیگر مرد و بعد بازیگر زن و بعد کارگردان و بعد اسم و بعد داستان را عوض می کنند ، یکی از آن ناب ترین نقد هایی که از خصوصی سازی و سرمایه داری در عرصه فرهنگ ، عرضه کرده و مفصل و زیبا و مبسوط طبقه بازاری یی که به سبب تسلط بر ابزار تولید می خواهد از هنر کالا ی تجاری برفوش (= همان بفروش!) بسازد را له کرده. بیضایی یی که این فیلم دوم ِ کم دیالوگ ِ پر تصویر تـلخِ پر از معنا را ساخته ستایش می کنم؛ اما بیضایی اندرونی فیلم اول را نه. که به گمانم فیلم خوبی نبوده . هرچه باشد بیضایی دو فیلم ساخته در یک فیلم و یکی را به علاقه که طبق معمول انگشتش را در چشم مخاطب کرده و دیگری را با خشم که خیلی صریح....

May 04, 2009

بارسلونا با قرائت برتولت برشت!

زیاد به وقایع روز نمی خواهم در بلاگم ارجاعی بدهم، اما بعضی وقایع خودشان را به من تحمیل می کنند


1. اتفاق همین قدر دراماتیک و کوبنده است. یک اپیک-درام اساسی. تئاتر حماسی بارسا. در هم کوفتن مردان سنت گرای پادشاه در مادرید با شش گل. تحقیر کاتولیسیزم و سنت گرایی کاستیل.
بارسلونا و مادرید ، دو شهر بزرگ و خیلی مهم اند در روزگار مدرن اروپا. نماد دو شیوه دو تفکر و دو شیوه ی زیست در اروپای مدرن. مادرید نماد حفظ سنت ها و حکومت پادشاهی ، آرامش و درآمد های عالی ، کلیسا های زیبا و آراسته، مردمی معنوی که دنیا و آخرت را با هم دارند و لبخندی بر لب و حفظ خونسردی در میان جمع و زندگی ملال آور و ریاکار طبقه متوسط و مرفه و بازاری میانسال.....
اما بارسلونا نماد تخریب سنت ها، جمهوری خواهی ، روح انقلابی و چپ گرایی به روزگار اقبال جهانی چپ و لیبرالیسم به روزگار معاصر، مقاومت با سخن گفتن به زبان مادری کاتالانی و عصیان و بی پولی و خشم و روح دانشجویی و جوانی ، شهر تئاتر ها و گالری های هنری به جای کلیسا ها و به سخره کشیدن همه ی سنتهای موجود و اقبال به هر چیز تازه..... اتحاد روح کاتالانی با آرژانتینی ها – مستعمره پیشین مادریدی ها- با فرانسوی ها – مثل روزگار پس از انقلاب کبیر که فرانسوی ها و کاتالانی ها سلطنت و کلیسای مادرید را ویران کردند- ........................
راستش همه بازی می ارزید به لحظه ای که گل دوم را که گل پیروز ی را کاپیتان کارلوس پویول زد –اولین گلش در این فصل- و بعد بازوبند کاپیتانی اش را که پرچم ملی کاتالان بود در آورد و در برابر چشمان هزاران مادریدی بوسید.... اگرچه فرداش متعصبین مادریدی او را فقط به جرم بوسیدن پرچم کاتالان آنهم در مادرید 5هزار یورو جریمه کردند.... اما ارزشش را داشت..... خیلی زیاد......

2. راستی روز جهانی کارگر هم گذشت.... در بی خبری هزاران کارگر بیکار شده .... گروه اندکی در پارک لاله که زود قلع و قمع شدندو وزیری که بین کارگران صنعت و معدن وعده افزایش حقوق داد، امادر همسایگی در همین استانبول ، ستیزی بود بین کارگران و پلیس و باز هم زنده باد فرانسه که یک روز جهانی کارگر را تبدیل به یک روز ضد سارکوزی کردند! { تبعن شایان ذکراست که وجه کمونیستی قضایای فوق سبب خنده و تمسخر است و وجه آنارشیستی سبب شادمانی و توجه می باشد! به لحاظ بار دراماتیک}
یادداشت هایی در باب تئاتر دانشگاهی « اریبهشت 88»

1. چند روز اول جشنواره را مفت از دست دادم. خب همه چیزم، زمانم، مرخصی ام، مکانم، بودجه ام، و...و..و... همه آماده بود؛ اما مرگ ناگهانی یکی از بستگان ، همه چیز را خراب کرد. شوک و غم. به جای اینکه شنبه صبح من در جشنواره باشم... سر ِ کار بودم بین یک مشت کارمند کودن شهرستانی.......شنبه روز بدی بود... روز بی حوصلگی...


2. روز 4 ام. من تهرانم. همیشه در این چهار سال تجربه ی کارگا ه های ضمن جشنواره عمیقاً خاص بوده..... غالب برنامه های کارگاه های امسال معطوف اند به بازیگری. کمتر به کارگردانی و چیز های دیگر. اما یکی هست که از فردا شروع می شود، کارگاه نمایشنامه نویسی معطوف به اجرا از نوئل گریگ، کارگردان و نمایشنامه نویس نگلیسی، زیاد نمی شناسمش ، راجع به او تحقیق نکرده ام، بیشتر اطلاعاتم بسته است به گفته های علی اکبر علیزاد. گفته کتابش را به نمایشگاه کتاب امسال می رساند. منتظر می شوم تا فردا.

3. دوستی را می بینم.... برخلاف خیلی ها با مهربانی اش در بین آن همه شلوغی شرمگینم می کند... « محمد عاقبتی» عزیز که مهربانی اش شوکه ام کرد.... و خیلی سپاسگزار....

4. اولین اجرایی که می بینم... «مالون می میرد»... برداشتی آزاد و خلاق از کتاب بکت. تئاتری بدون بروشور. تئاتر بدون بروشور یک چیز گنده کم دارد. کار خلاقی هست اما شروعش اصلن خوب نیست. تصویر فیلم برداری شده از لب و دهان یک مرد ریشو. فیلم با ویدئو پروژکتور....! پخش فیلم ضبط شده در تئاتر. هر چیز غیر زنده در تئاتر خیانتی ست به روح زند ه ی تئاتر. حالا اگر که وسع مان نمیکشد و نمی توانیم موسیقی را زنده داشته باشیم، لااقل تصویر را دیگر زنده بسازیم..... بگذریم.... از صحنه دوم به بعد کار خیلی بهتر شد. تقابل مرد قصاب ِخوک ها و زن و طراحی لباس شان و نور صحنه خیلی کامل بود . بهترین صحنه کار به گمانم صحنه 4 ام یا 5 ام بود ، صحنه ای که خدمتکار زن آسایشگاه داشت توالت را می شست از خون و تخلیه اش می کرد. آنگاه که نوزادی را بیرون کشید و بعد ماهی یی را ... رویای استعاره ها . خلاقیت محض....

5. واژه های اسرار آمیز فرانسوی..... با دو بازیگر زیبا ، توانمند و آماده. سارا منگانو و پیر مسیپ. به گمانم همه ی آنچه می خواستم و انتظار داشتم از جشنواره را با همین اجرا به دست آوردم. تجلی روح فرانسوی تئاتر. Body language واقعی؛ وقتی از همه ی حرکات تن همه چیز را می فهمیدی که احساس می کردی. وقتی نیاز به حرف زدن نبود. راستش اولش زیاد خندیدیم.... فکر کرده بودیم لابد از تئاتر سنگلج یا نصر پاریس کوبیده اند ، آمده اند در کشور تروریست ها! اما اما اما کار اپیزودیک شان واقعاً یک شوک تمام عیار بود. اپیزود آول ، روایت همه ی زندگی، مردی و زنی، عشقی، عشق بازی یی، کودکی ، - و چقدر همه ی درد های زایمان را خوب ساخت- و بعد آرام آرام بزرگش می کردند، بعد از دستش می دادند و بعد آرام آرام در تنهایی شان پیر می شدند و بعد می مردند. اپیزود دوم ، میز صبحانه . سارا منگانو در بدو ورود گفته بود این اپیزود را بر اساس شعری از ژاک پره ور ساخته ایم. زندگی مردی و زنی در تقابل بر میز صبحانه. روز ها در پی روز ها. ایماژی از واقعیت تراژیک زندگی و همه ی ستیز ها و رنج ها و بی اعتمادی ها......و همه ی خستگی ها. اپیزود سوم ، روایت جنگل. راستش زیاد حواسم به این اپیزود نبود. بیشتر غرق بودم در اپیزود قبل. دوست هنرمندم، علی غرقی نقل می کردکه بهترین مثال در تشخیص روح مدرن هنر ، شاید این باشد که تئاتر مدرن برای نشان دادن شیر یا ببر یا.... نیاز نیست بازیگر لباس شیر بپوشد و بعد بر صحنه بغرد! در سکوت هم می شود با حرکات بدن ، بدون هیچ لباسی ، هر چیزی را تصویر کرد. خواه شیر خواه ببر خواه انسان نخستین و خواه گُل. واین همه ی کاری بود که پیر مسیپ در این اپیزود کرد. اپیزود چهارم ، فرار از تابلوی نقاشی. تصویر نخست: زن پشت تابلوی نقاشی. قاب آبی . نوای پیانو..... بعد ..... آرام زن تکان می خورد. ها؟ .... می شود درون تابلو هم زنده بود؟......... خب؟..... حالا دست هاش هم تکان می خورد... به طرفین ... بعد عقب و جلو..... خب...... سرش را بیرو ن می برد .... بر می گردد..... خارج شد؟..... می شود..... نه.... برگشتِ همه چیز. بعد تلاش تلاش تلاش. نوای پیانو سریعتر. جنگ تصویر و قاب. تصویر زنی که می خواهد از تابلو بگریزد...... عاقبت می گریزد. تصویر از قاب آزاد می شود. شاهکار مطلق. اپیزود اخر، زیباترین ایماژ عاشقانه در همه ی این سال ها. سمت چپ مردی با لباسی دریده در جزیره ای دور افتاده، شاید در خیال من کارائیب و مثلن مارتینیک ، کنار دستش صندوقی با نیم برش. – همین کافی ست تا فرو رفتن صندوق را در شن ها ی سفید ساحل احساس کنی. بر صندوق نامه ای و بطری شرابی. سمت چپ صحنه، صندلی آشپزخانه ی زنی، و زنی نشسته با شالی زرد. انگار جنوب فرانسه. کنارش چند بطری شراب مثل مال مرد. اما در هریک لوله ای کاغذی. روایت مرد ، تلاش برای یافتن کشتی یی و نجات از جزیره و نامه هایی که باید به زن برسد...... می رسد..... لحظه ای بود که مرد می دوید در دریا تا بطریی را پرتاب کند و لحظه ای بعد بطری در دستان زن بود. و صدفی که مرد بوسیده بود و د لحظه بعد آرایه ی موهای زن می گشت. همه چیز و ایماژِ نابِ L'amour ! .... وقتی تمام شد به گمانم چند دقیقه همه مبهوت و میخکوب بودند، و تشویقی که فرانسوی ها سه بار سن را ترک کردند و باز گشتند.... رفتند و آمدند و تشویق ادامه داشت....

6. برای روز های بعد باز هم چند کار خوب دیدم، یکی « پوست سیاه ، صورتک های سفید» یا « Peau noire, Masques blance» کاری بود براساس زندگی فرانتس فانون، نقدی تند و رادیکال از استعمار فرانسوی و جنگ الجزایر و همه ی ستیز ها ، بیرحمی ها و تجاوز هایی که بر مردان و زنان رفت و ایثار و گذشت و تردید. شاید صحنه ای که از یک سو زندانی عرب برای روانپزشک سیاه اعتراف می کرد و از شکنجه هاش می گفت و صحنه ی دیگری که شکنجه گر فرانسوی از رنج شکنجه هاش -که کرده بود- می گفت000 یکی از آن خلاق ترین صحنه ها بود.
کار بعدی « Cafè Francàise » ، کافه فرانسه یک هجو تند بر زندگی روشنفکران مهاجر کافه نشین ایرانی در پاریس بود. حکایت دکتر نباتی و بازگشت به وطن و بسیاری دیگر.... به گمانم بیشتر ابعاد مردان مهاجر نسل قبلی ایرانی را با همه ی بی اطلاعی ها ، بی سوادی ها و ذهن کودن و تک بعدی شان نشان داده بود که پرتره ی نسل کودن دهه چهل و پنجاهی را ویران کرد.... بگذریم نمیدانم در حین نمایش چرا همه اش یاد یداله رویایی می افتادم. زیاد خندیدیم و خوب تمام شد....
کار دیگری که زیاد تر دوست داشتم « مده آ» بود. یک روایت فوق العاده و البته کلاسیک از کینه و نفرت زنانه. اما عمیقاً بومی. روایت خیال یک زن ایرانی در فضایی سنتی که روایت مده آ ، جیسون ، کرئون و دخترش را تصویر می کرد. و روایت راوی که داستان را از ابتدا می خواند و با چه ظرافتی..... و ای کاش آن درخت کاج سقوط نمی کرد....... و...... طروات جوانانه ی این کار عجیب فرق داشت با همه ی روایاتی که از مده آ دیده بودم. خیال می کنم که هنوز بعد از داستان های خدایان یونانی و رومی ، هیچ داستانی تازه نیست..... انگار همه ی رنج ها ، شادی ها و هوس های آدمی بعد از یونان و روم تفاوتی نکرده ست..... کار بعدی، عصر معصومیت ِ چرمشیر. کاری انتقادی عمیقاً بسته به فرهنگ کلیسایی کاتولیک ، و روایت مرگ از زبان گور کن و روایت خلق آدمی از تن مرد های نبش قبر شده.... به نظرم چرمشیر سوژه ی قویی یافته بود و لی مثل اکثر نویسندگان آسیایی به سبب ذهن یک بعدی تنها به وجوه دراماتیک کار پرداخته بود و به تبع بی اطلاعی از بسیاری نکات و جزییات در باب کاراکتر ها ، بسیاری از دیالوگ ها و رفتار ها باور پذیر نبود ،هر چه بود فقط تخیل چرمشیر بود و بس.....
کار بعدی اجرای ضعیفی بود از « داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد». یکی از آن کار های شاعرانه ویسنی یک – به گمان من از کار های بد و زورکی ویسنی یک- که از روزگاری که تینوش نظمجو آن را ترجمه و اجرا کرد ، حالا سال هاست که زیاد اجرا می شود، به خصوص در دانشگاه ها...... اصلن کار خوبی نبود، همه چیزش بد بود، بازیگران خیلی بد، طراحی صحنه بد، لباس ها که همه انگار از خانه شان چیزی آورده بودند و ایده کارگردانی خیلی بد.... فقط بروشور کار قابل تحمل بود و جمله ای از ویسنی یک: « حقیقت آینه ای است که شکسته و اکنون ، هر یک از ما، تکه هایی از آن را در دسترس داریمو تلاش برای پیدا کردن آینه اولیه کاری بیهوده است.»
اما کار بعدی بر خلاف این کار یک شاهکار واقعی بود. « مکبث» به روایت «رضا ثروتی» .... بر اساس ترجمه یگانه ی داریوش آشوری. رضا ثروتی را پیش از این در دو اجرا دیده بودم و خلاقیت تمام عیار او مبهوتم کرده بود اما نه آنچنان که این بار کرد. به گمانم برای کوچکترین حرکت یا کوچکترین شی در صحنه فکر شده بود و ایده ی قطعاً خلاقی به دنبال داشت. یک تئاتر واقعی بود که همه چیزش زنده و لحظه لحظه اش آفریده بود. لعنتی حتی موسیقی اش هم زنده بود و گروه موسیقی اش را چنان در اشیا صحنه پنهان کرده بود که ......که...... که..... و بازیگر مکبث با نبوغی جنون آور ، مکبثی را به من باوراند که با همه ی مکبث هایی که تا به حال دیده بودم یا خیال کرده بودم فرق داشت. لیدی مکبث را هم بازیگر مردی بازی می کرد که اوج استعاره بود و تراژدی یی که خلق شد و بدجور مبهوت شدم.... و روایت آخر از خود « مکبث» پرده سوم ، مجلس چهارم: « چه خون ها که نمیریختند پیش از این، در روزگار باستان، پیش از آنکه رسم انسانیت مردمان را خوی انسانی بخشد. چه جنایت ها که نکرده اند ، چه جنایت ها که گوش را تاب شنیدنشان نیست. روزگاری بود که چون سر از تن کسی می بریدند مرد می مرد و بس، اما امروز باز بر میخیزند با بیست زخم کاری بر سر و ما را از جا می پرانند، این شگفت تر از آن جنایت.»

7. کار بعدی کوارتت تایتانیک، یک فاجعه ی تمام عیار، آنقدر کار باسمه ای و بد بود که به نیمه نرسیده بلند شدم. و آخرین کار در جشنواره در سالن اصلی مولوی ، کاری از علی اکبر علیزاد و گروه تقریباً ثابتش. « پلیس» از « مروژک» ..... به گمانم کار زیاد جالبی نبود از علیزاد بر خلاف کار های گذشته اش. اگر چه داستان هجو آلود و به شدت رادیکالش خب خیلی جذاب بود و تکه هایی صریحی که به وضع موجود داشت بر جذابیت اش می افزود اما به گمانم آشفتگی در اجرا و بازی های نا مناسب – از بازیگرانی که به سبب کار های زیادی که ازشان دیده ام به توانایی های بالا یشان اعتقاد دارم- و بازیگر نقش کلنل که به گمانم خیلی زورکی بود، باعث شد تا سطح کیفی این کار به اندازه ی کار های قبلی علیزاد نباشد. راستی طراحی صحنه و لباس این کار مثل کار های قبلی علیزاد واقعن حرف نداشت و فوقالعاده بود ، به خصوص تصویر پادشاه کوچولو و عموی نائب السلطنه! بازیگر نقش ژنرال هم که بازیگر محبوب من است و تراژدی وفاداری و بوروکراسی اداری پلیس هم که حکایت دردی مکرر است و در نهایت دسبوسی کلنل و گروهبان و آفتابه در گردن و فیلمبرداری از دشمن دولت با دوربین پاناسونیک و البته کتک خوردن مبسوط مامور نفوذی دولت که برای تحریک مردم علیه دولت شعار داده بود و البته از مردمی که عاشق دولت عزیزشان بودندو خیلی چیز های دیگر.....
جشنواره تئاتر دانشگاهی « اریبهشت 88»
آن روز ها غم بود.........اما.........کم بود.....

راستش تئاتر دانشگاهی را زیاد دوست دارم. برای من از همه ی روز های سال ، هفته ی اول اردیبهشت مهمتر هست. از عید و.... و از همه ی روزهای تعطیل دیگر سال. حاضرم همه ی روزهای سال را کار کنم الا برای این هفته که حتمن باید رهایی یی باشد. چند سال هست که این جور مبتلا شده ام که تئاتر دانشگاهی از آن اتفاق مهم های زندگی من است. خب همه ی آدم هایی که در ایران کار هنری کرده باشند می دانند که خود سانسوریی هست فراتر از سانسور قانونی و جدا از هنرمند که از خود سانسوری عذاب می کشد؛ مخاطب هم وقتی بداند که برای هنرمندی که وقت و هزینه و خیلی چیز های دیگرش را گذاشته تا کارش را ببیند که حرفش را بشنود، همه حرف هاش را نگفته که بخشی را به زور قانون و سلیقه ی اهالی قدرت و بخشی را از ترس قانون و سلیقه ی اهالی قدرت حذف کرده. و هر چه جایی که کارش عرضه می شود عمومی تر و دارای مخاطب عام تر ، زور و ترس قانون بیشتر. لیکن حالا جایی هست که زیاد مخاطب ندارد. یعنی طیف ودسته ی مخاطبینش خیلی کوچک است. اکثر دانشجو و اندکی هم اهالی تئاتر . خب پس خیلی زور و ترس قانون اینجا کمتر است . خب به خاطر همه ی این هاست که من تئاتر دانشگاهی را زیاد دوست دارم...... سانسور هست .... اما کم....
و«مکتب های ادبی» کتاب مقدسی بود.....


رضا سید حسینی کبیر در گذشت..... خبر همین قدر ناگهانی و غیر قابل باور هست برای منی که مکتب های ادبی را، که بسیاری از ایده های ادبی را که نقد ادبی را که بسیاری از غول های قرن بیستم را با رضا سید حسینی شناختم..... طاعون کامو برای من خیلی فرق داشت با کامو های دیگران و در دفاع از روشنفکرانش.... اما «مکتب های ادبی» کتاب مقدسی بود.... برای همه ی کسانی که می خواستند همه ی همه ی همه ی ادبیات دنیا را هضم کنند..... و من دنیای فارسی را بدون سید حسینی بدجورتلخ می بینم.....
زیستن برای باز گفتن

1. مدت ها بود چیزی ننوشته بودم برای بلاگ... خب علت داشت ... بعد از موراکامی خواندن ، آنقدر بارور بودم که بخواهم رمانم را بنویسم.... بیشترش را نوشته ام.... هشتاد درصد و بیشتر.... نمیدانم..... بعد زیاد فیلم دیدم... زیاد و متنوع از Life of others تا Goodbye Lenin تا فیلم های گاس ون سان و آرنوفسکی............ و فینچر را تازه کشف کردم با : fight club ....بعد فیلم های اسکاری امسال و بعد کنعان مانی حقیقی را دوباره و سه باره که باز هم مبهوتم کرد، بعد چند کتاب بد ، چند داستان بد، کتاب رنگ های ویتگنشتاین را بعد از پنچ سال دوباره- با ترجمه نه چندان خوب لیلی گلستان و ایده های احمقانه..... راستش ایده های فیلسوف های قبل از دهه ی نود میلادی حالا بیشتر خنده دار و شدیداً نا آگاهانه هست، همانقدر که ایده های مبتنی بر عناصر اربعه ی ارسطویی ، امروزه مضحک- و بعد عید شد و بعد سال نو و بعد چند نفر کودن که بیهوده خودشان را به کشتن دادند و کار ما را زیاد و عید ما را تباه و الی آخر........



2. راستی مدتی افتادم به شمس خوانی! البته از ورژن لنگرودیش! آغازش هم با کتاب مصاحبه شمس با مجموعه تاریخ شفاهی ِ که دو سه بند خیلی ناب داشت:



* در واقع جنگ های جهانی این قدر لطمه به روح هنرمند نمی زنند که بن بست های زندگی خصوصی!


* { جایی وسط حرفهای شمس مصاحبه کننده سوالی می پرسد، شمس جواب میدهد، وقتی حرفش تمام می شودو مصاحبه کننده میگوید :ببخشید حرفتان را قطع کردم ؛ شمس می گوید:} بالاخره روزی قطع می شود، باورم نمی شود که پنجاه سال از آن روزها گذشته است. از آن بعد از ظهر ها که همه خواب بودند و سکوت آنقدر ملموس بود که می شد به آن دست زد و مورچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند......