October 29, 2010

گفتگو در کاتدرال

گفتگو در کاتدرال



«کلک پرو همیشه کنده است . این مملکت بدجوری شروع کرده و بدجوری هم تمام می کند» یوسا-گفتگو در کاتدرال



مسئله اول : بریدن از طبقه : رمانتیک ترین تصویری که در قرن هجدهم و بعد نوزدهم ، با اصحاب دایره المعارف شروع شد و بعد با آنارشیست های فرانسوی به اوج رسید و بعدتر با مارکس هدفمند شد ، نه لحظه شکست یک شاه یا امیر ، نه صحنه شهادت یک قدیس و نه صحنه وصال یا شکست عشاق که لحظه شورش فرزند بود بر پدر . بر خانواده . (البته به شرط اینکه خانواده از طبقات فرادست جامعه باشد!) یوسا این تصویر را خوب در آورده . پسر ارشد یکی از مهمترین سرمایه داران و حامیان دیکتاتوری اودریا به جای اینکه به دانشگاه کاتولیک لیما برود و حقوق بخواند و بعد در تشکیلات پدر وارد شود و در نهایت مثل پدر بدل به یکی از مقامات ارشد کشور شود ، به دانشگاه سان مارکوس می رود و آنجا درگیر فعالیت های دانشجویان کمونیست می شود تازه همین دانشگاه را هم به خاطر روزنامه نگاری نیمه تمام رها می کند و بعد داستان تراژیک زندگی اش می شود خط سیر اصلی رمان.

مسئله دوم : واگذاری روح به شیطان : افسری گوشه گیر و منزوی که حالا در یک شهرستان کوچک به کشاورزی و تجارت مشغول است ، به پیشنهاد و اصرار وزیر امنیت داخلی ، به لیما می آید تا با اختیار تام مهمترین سازمان امنیتی دیکتاتور را اداره کند. کشاورز ساده دیروز بدل می شود به مخوف ترین مرد کشور. اودریا او را آنقدر حفظ میکند تا حتی وفادارترین نیرو هایش هم از بی رحمی و شقاوت و بدبینی اش به خشم می آیند. یک شورش گسترده او را و بعد تر دیکتاتور را سرنگون می کند. یوسا تلویحاً می گوید حتی آزادی خواهانه ترین انقلاب ها بدون خیانت و حتی همدلی ارکان رژیم قبلی ممکن نیست. بالاخره باید یک نفر از نیرو های نظامی خیانت را شروع کند تا بقیه به او بپیوندد. خب این هم ممکن نمی شود مگر با پول فراوانی که باید نیرو های وفادار به دیکتاتورخرج کنند .

مسئله سوم : گریختن: آدم ها فرار می کنند . زنان فاسد پرویی که معشوقه حاکمان وقت بودند از گذشته شان. مردان ِگناهکار ِدیکتاتور از گذشته شان . فقرای رنگین پوستی که به خاطر غذا هر کاری را قبول می کردند از گذشته شان. افسران امنیتی که همه پول هایی که گرفته اند و تبعاً به آمریکا برده اند از گذشته شان. وابستگان رژیم سابق با آنهمه مواهب و سرمایه ای که به دست آورده اند از گذشته شان .

مسئله آخر مرگ: این از همه بهتر است . بدترین مرگ ها را یوسا تصویر می کند . در تصویر همه مرگ ها ، نوعی اروتیسم هست. مرگ با جنسیت ارتباط مستقیم دارد . مرگ نوعی تجاوز است به زندگی . عقوبت گناهکاران و متجاوزین به جسم و روح . چیزی که گستره جهانی اش باعث می شود خیال کنیم : « ما، همه پرویی هستیم. »

پی نوشت : بدون استثنا «گفتگو در کاتدرال» بهترین کتاب یوساست. از لحاظ تکنیک روایت. تنوع و عمق شخصیت ها . تصویرسازی های زنده و دینامیک. تفکر فلسفی آزادیخواهانه و پایبندی به کرامت آدمی. زمان ِ شکسته . روایت شکسته. چند راوی که هرکدام روایت خودشان را از جهان واحد ِ (نه ماجرای واحد) می گویند و بعد زمان را می شکنند و می شکنند. حال گذشته گذشته آینده- حال گذشته ........ اگر پیچیدگی و تعدد شخصیت ها و ساختار سخت رمان را در صدوپنجاه صفحه اول تاب بیاورید بعد از تجربه کردن ِ جهان «گفتگو در کاتدرال» احساس می کنید انسان بهتری هستید.

همه یادداشت های یوسایی دوسال اخیر

همه یادداشت های یوسایی دوسال اخیر:

گفتگو در کاتدرال

جنگ آخر زمان

درباره پالومینو مولرو و سردسته های یوسا

وقتی باید به نوبل احترام گذاشت

موج آفرینی ماریو بارگاس یوسا

مردی که حرف می زند.

مرگ در آند

سُور ِبز

در باب یوسا

October 28, 2010

جنگ آخر زمان

جنگ آخر زمان

1. خیلی عظیم . خیلی باشکوه . نوعی معماری کاملاً کلاسیک و وفادار به سبک های کهن روایت. مثل اهرام مصری... نه ....... مثل بناهای باشکوه اینکاها. کتاب حماسه . هیچ وقت فکر نمی کردم بشود روزی یک حماسه بزرگ برزیلی بخوانم. یک حماسه انسانی از جهان واقعاً موجود.

2. «جنگ آخر زمان» کوششی است برای پاسخ دادن به اینکه جنگ چه وقت اخلاقی است . بر علیه چه کسانی اخلاقی است . چگونه باشد اخلاقی است . دشمن چگونه باشد می شود او را راحت کشت . اگر دشمن وحشی گری کرد چه. می شود هر دو طرف «محق» باشند و در عین حال «مظلوم»؟ وقتی یک طرف جنگ مرد ساده زیست و مومنی باشد و طرف دیگر یک افسر ِژاکوبَن جمهوریخواه و مدرنیست قضیه چه می شود؟ چه کسی واقعاً محق است؟ کشته شدن در جنگ چه وقت قبیح می شود و چه وقت محترم . اگر دشمن سربازان کشته شده ما را مثله کرد و در عین حال تمام این کارها را به نام دفاع از مسیح یا از جمهوری کرد آنوقت چه. پاسخ همه این سوال ها را می شود در فضای «جنگ آخر زمان » ی پیدا کرد که ماریو بارگاس یوسا خلق کرده.

3. یکی از قبل توجه ترین کاراکتر هایی که یوسا در «جنگ آخر زمان» خلق می کند ؛ مردی اسکاتلندی است به نام گالیلئو گال . آنارشیستی که بریتانیا را به خاطر کمون پاریس 1848 ترک کرده و در بیشتر حرکت های آنارشیستی اروپا بوده . حتی در بارسلونا هم بوده . مقالاتش را به جای انگلیسی به فرانسه می نویسد و برای دوستانش در پاریس ارسال می کند. حالا که از اروپا اخراج شده به برزیل آمده تا از این جنبش برزیلی حمایت کند . او بطور راسخ باور دارد که اینها می خواهند مالکیت ، خانواده و هر نهاد رسمی دیگری را ملغی کنند و با ارتش ، دولت و هر نهاد صاحب اوتوریته ای مخالفند. در حالیکه اصلاً قضیه اینجور نیست . توهم عمیق گال نسبت به جهان واقعاً موجود تا اخرین لحظه حیاتش عوض نمی شود و نمی فهمد که این شهر کوچک شورشی به خاطر دفاع از مسیح شورش کرده و قیامش نه در برابر وضع موجود که در مقابله با جمهوری نوپاست و مخالفتشان با ازدواج مدنی نه مخالفت با نهاد خانواده که دفاع از ازدواج کلیسایی است. گال این را نمی فهمد و بعد در یک ماجرای احمقانه ، بیهوده می میرد . این یکی از بهترین کاراکتر هایی ست که یوسا خلق کرده است.

October 27, 2010

فرانسه ، روح یک جهان بی روح

فرانسه ، روح یک جهان بی روح

این فوکوی احمق سی سال پیش که آن کتاب مزخرف را نوشته بود، دقیقاً حقیقت را نفهمیده بود. فرق یک جامعه اولترامدرن و یک مملکت قرون وسطایی و قضا و قدری را نمی دانست. کل قضیه برایش انتزاعی بود. واقعیت را نمی فهمید. نمی فهمید فرانسه هنوز که هنوز است بهشت کارگران و طبقات کم درآمد است و انسان بماهوانسان ، واقعاً ، حرمت و کرامت دارد و این حرمت و کرامت وابسته به هیچ چیز دیگری نیست و حتی ارتکاب شنیع ترین جرائم و متفاوت ترین و ناسازگارترین رفتارها این حرمت و کرامت آدمی را سلب نمیکند. نمی فهمید همه اینها را مُسیو میشل فوکو. حالا بین همه این اعتصاب ها و اغشتشاش ها (به تعطیل کردن بنادر و فرودگاه ها و بستن اتوبان ها و تمامی راه های ارتباطی و تصرف پالایشگاه ها می گویند اغتشاش نه چهار تا راهپیمایی خیابانی ) یاد تیان آن من چین و .... می افتم و اینکه رفقای خلق و خادمان مردم تحمل هیچ اعتصابی را از سوی خلق نداشتند و ........ باقی ماجرا ! همه اینها یعنی پرولتاریا بدون دیکتاتوری و با رعایت قواعد بازی نظام کاپیتالیستی ، خوب می تواند از خودش محافظت و مراقبت کند. راستی عمو کارل (مارکس) کجایی؟

October 25, 2010

درباره پالومینو مولرو و سردسته های یوسا

درباره پالومینو مولرو و سردسته های یوسا

1.این دوتا از ضعیف ترین کارهای یوسایند. یک جور تجربه کردن مطلق یک نویسنده . به کسی پیشنهاد نمی کنم .

2. پالومینو مولرو ، تجربه ژانر ادبیات پلیسی ست توسط ماریو بارگاس یوسا . با رعایت همه قواعد کلاسیک ژانر پلیسی. قتلی که اتفاق افتاده و داستان با شرح وضعیت مرگ آغاز می شود که وحشیانه است. قاتلینی که خود را در مصاحبه با پلیس منزه جلوه می دهند. ارتباط احتمالی عاطفی-شغلی آنها با مقتول . نقطه اوج خیلی کلاسیک (یکی از شرکا قتل مست می کند و در مستی در حال اعتراف است که درست در همان لحظه .....! ) بعدش هم خیلی آسان قابل حدس زدن است . حالا یوسا اندکی هم بار اجتماعی به قصه اضافه کرده که خلاصه اش می شود اینکه در پرو مقامات عالی رتبه کشور خصوصاً اگر نظامی باشند- از مصونیت و امتیازات خاصی برخوردارند که مردم عادی به خصوص اگر سرخپوست و حتی دو رگه باشند- از آنها بی بهره اند و از این نوع مباحث. پلیس شهرستان هم فقیر و بی بودجه و ناتوان است و خون مظلوم پایمال می شود ! اما قاتل در نهایت خودکشی می کند! و بار کج به منزل نمی رسد!

3. راستش تا به حال با متنی مواجه نشده ام که نویسنده اش بتواند قانعم کند یا لااقل تحت تاثیرم قرار دهد که در بیست و سه چهار سالگی آنقدر تجربه فیزیکی (منظورم نوع تجربه ای است که جسم با آن مستقیماً درگیر باشد) یا تجربه ذهنی (که تبعاً از طریق مطالعه، آموزش رسمی و یا حتی تاثیر رسانه ها) کسب کرده که اثرش ارزش توصیه کردن داشته باشد . سر دسته های یوسا هم موید این حکم است. دقیقاً کتاب یوسا یک مشکل بزرگ دارد و آن این است که درونمایه ندارد. یعنی اصلاً یوسای جوان حرفی برای گفتن ندارد.

4. زبان ِ ترجمه «سردسته ها » خوب درامده. می شود باور کرد که یوسا هم همینجور نوشته. (شاید هم ترجمه بهتر از خود نثر یوسای جوان باشد). اما زبان یوسا در «چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟» فاجعه است. شتابزده . آمریکایی . خیلی آمریکایی . بی هیچ ارزش زبانی از بعد ادبی. یعنی اصلاً با زبان خود یوسا در باقی کارهاش خیلی فرق دارد. این قضیه دو حالت دارد ؛ یا یوسا بد نوشته یا مترجم بد دراورده . واقعاً نمی شود فهمید.

October 07, 2010

وقتی باید به نوبل احترام گذاشت

وقتی باید به نوبل احترام گذاشت

1.اگر این چند سال اخیر نوبل ادبیات را پیگیری کرده باشید ؛ واضح و مبرهن می شود که نوبل ادبیات بیشتر به پاسپورت و زبان های غالب (زبان هایی که سیطره سیاسی و اقتصادی دارند) داده شده و نه به ادبیات. حالا یکی و دوتا استثنا هم آن وسط پیدا می شود که می شود به آنها هم انگ و وصله سیاسی چسباند که خب وجهه ی ادبی شان غلبه دارد. حالا غولی برنده نوبل شده که آنقدر وجهه ادبی اش بزرگ هست که آنهمه فعالیت سیاسی اش باز در سایه شاهکار هایی قرار می گیرد که آفریده.

2. «گفتگو در کاتدرال، جنگ آخرالزمان ، سور بز ، مرگ در آند» . این چهار تا را هرکس نخوانده ................... بروید الساعه بخوانید. وقتتان را با وسوسه خواندن داستان های کوتاه و سه چهار مجموعه دیگر تلف نکنید. مستقیم بروید سراغ شاهکار ها. یوسا تنها کسی است که در حالیکه همه فضا و کلماتش منسوب به سیاست است ، شاهکار های هنری می آفریند که همه آن داده های سیاسی می شود زیبایی. خیلی بهتر از کلاسیک ها و رومانتیسیست های قرن نوزدهمی. یعنی به خوبی تولستوی می نویسد؟ .... جوابش را حدس بزنید .... اغراق نمی کنم.... شاید بهتر.

3. وقتی نوبل به «ماریو بارگاس یوسا» ی کبیر جایزه می دهد باید بهش احترام گذاشت.

October 02, 2010

فصل آب های سرد خزری

فصل آب های سرد خزری

فصل آب های سرد خزری آرام آرام شروع می شود. جریان آب سرد و گرم نه فقط برعکس که کوران های آبهای گرم ، کم و کمتر و در میان موج های کم کم بزرگ و بزرگتر آب های سرد همسایه شمالی گم می شوند. انگار نه انگار که همین دو سه هفته قبل ، همین دو جریان با هم برابری می کردند. از ساحل که دورتر می شوی ، یک کیلومتر ، دو تا یا بیشتر ، آنقدر که خشکی ، بشود «ساحلِ دور» اوضاع سختتر هم میشود. آب های سرد خزری مسلطند، ........... موج های سرد ، آب سنگین و عضلاتی که تاب جنگیدن ندارند. طاقت آدمی کمتر می شود حالا از همین چند روز قبل.......... همین جاهاست که «اعماق » آدم را می کِشَند. نه.... «می طلبند» .

چقدر فرق هست این جاها با آن ساحل نزدیکی که آدم هایی که در آنند و همان جلوها غرق می شوند و من دوستشان ندارم. لعنتی ها ....... خزر برای تفریح نیست. برای همین است که آسان غرق می شوید.... خزر فقط جای زندگی نیست ؛ همه روح زندگی ماست.

September 23, 2010

قهوه تلخ

قهوه تلخ

این همه استغاثه مهران مدیری برای اینکه ملت فارسی زبان کارش را «ندزدند» و مرتکب فعل مجرمانه «سرقت» نشوند؛ حال آدمی را خراب می کند. امنیت خاطر را می گیرد. از این همه بی پشتوانه گی که «مالکیت» دارد. از این که «مالکیت» هیچ حرمتی ندارد. دقیقاً هیچ. لااقل در اجرا. هیچ گونه نظام انتظامی قدرتمندی برای مقابله با «فعل مجرمانه سرقت» نیست. مگر سندی ، بنچاقی در دستت باشد و ماجرای مالی باشد مثل مِلکی و زمینی و... نمی شود انتظار داشت که هنر ارزش مالکانه پیدا کند. همین است که جلوی خلاقیت را می گیرد.

September 22, 2010

خوشی ها و روز های پروست

خوشی ها و روز های پروست

«نمایشنامه های شکسپیر در اتاق تمرین زیباترند تا روی صحنه» مارسل پروست

1. ده داستان و یادداشت پراکنده از پروست در عنفوان جوانی . سیاه مشق؟ ... در همین حدود و حوالی . مهدی سحابی فقید و ناشر، این کتاب را باستان شناسی در جستجوی زمان از دست رفته نامیده اند. یعنی ریشه ی بیشتر ایده های در جستجو... را می توان در همین کتاب پیدا کرد .

2. داستان های پروست خیلی «خانه» ای اند. این را بر وزن آپارتمانی بخوانید . یعنی همه چیز مبتنی است بر وقایع و اعمال ساکنان «خانه» و میهمانان و آنها که می ایند و میروند. «خانه» مرکز دنیاست. بدیهی است در چنین تِمی حضور کاراکتر های مونث زیاد می شود و روابط شخصی و عاطفی و «توجه» می شود پیرنگ اصلی . ها؟ این خوب نیست. زود ملال آور می شود. حتی برای خود پروست. می شود نوعی عذاب وجدان. عذاب وجدان از لذت های مبتذل مهمانی ها و از دست دادن زمان پر ارزش . این را پروست هم می گوید . ولی باز عمر آدم هایش را در همین محافل تباه می کند. « محیط برازنده محیطی است که عقیده هر کسی پیرو عقیده همه است ! اگر عقیده اش عکس عقیده دیگران بود چه؟ به آن می گویند محیط ادبی!» . علاوه بر این پروست راجع به خواهران فرانسوی هم زیاد تحلیل و توصیف و تفسیر دارد که زود تکراری و قرن نوزدهمی و ملال آور می شود به جز این یکی : « هوشش به نظر من به زیبایی اش لطمه میزند... از او جدا شد ، معشوقه دیگری یافت که زیبا ولی بی عقل بود.»

3. - « علاقه شما به موسیقی ، به تفکر ، به کار خیر ، به تنهایی و به روستا دیگر جایی در زندگی تان ندارد . موفقیت و خوشگذرانی همه وقتتان را می گیرد. اما آدم فقط وقتی احساس خوشبختی می کند که کاری را که با گرایش های عمیق وجودش دوست دارد انجام بدهد.»

-ویولانت پرسید : « از کجا می دانی؟ تو که تجربه اش را نداری؟»

-اوگوستن گفت: « همین که فکرش را کرده ام یعنی تجربه کرده ام. اما امیدوارم که بزودی از این زندگی عبث احساس انزجار کنید.»

September 02, 2010

الفبای افغان

الفبای افغان



1. یادمان رفته بود مخملباف هنرمند هم هست. هنرمند خوبی هم هست. آن روز ها که بود ، فیلم خوب می ساخت. مستند بهتر می ساخت. چه در فرم و چه در ایده خلاقیت و ظرافتی داشت که فوران می کرد . مهاجرت و بی مرزی نبوغ و خلاقیت را می کشد... کشت . متاسفم . همین.



2. الفبای افغان مستندی است برای شرمسار شدن . برای خجالت کشیدن. وقتی مخملباف صبورانه زندگی افغان های مهاجر در ایران را نشان می دهد که از جنگ ، بی آبی ، بی نانی پناه آورده اند ،اما از حداقل ها هم محرومند و زیبایی هنوز در چشمانشان هست آدم از آدمیتش خجالت می کشد. خب وقتی مدرسه ای ایرانی برای آموزش شان نیست لاجرم باز می گردند به سوی تنهای کسی که بهشان چیزی می آموزاند : یعنی طالب .



3. با این همه سختی و حقارت ... این همه عذاب وجدان ... این همه شرم ... این همه احساس گناه ... چگونه به زندگی امیدوارند پسران و دختران افغان؟ ... مخلملباف خوب ساخته فیلم را. بعد از نه سال هنوز آدم را میخکوب می کند و بوی کهنگی ندارد.

August 31, 2010

«جایی که زندگی مدام دارد می میرد»

«جایی که زندگی مدام دارد می میرد»



درباره «درانتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» ایوان کلیما


1. تجربه زیستی در کشور هایی که دیکتاتوری را تجربه می کنند ، احتمالاً تجربه منحصر به فردی است. چون دیکتاتور دانا و خیرخواه کشور حضور و نظر و سلیقه اش را به همه وَجَنات و سَکَنات ِ آحادِ ملت اماله می کند و باید به خاطر همه چیز از آن عزیز فرزانه (یا ایادی) مجوز بگیری. خب همین باعث می شود وقتی هر کس می خواهد مرتکب فعلی و آفرینشی شود ، کارش لااقل نا خودآگاه یک ربطی به آن وجود مبارک پیدا کند. اما قضیه اینجاست که در یکی دو کار ، ذِکر ِ مَنویات یا افکار داهیانه ی همان بزرگوار ، چه به جّد و نقد و چه به طعن و سخره ، ارزش هنری و جذابیت دارد ، بیشتر که شد ... خب ملال آور می شوند. چرا که تقریباً همه دیکتاتور ها ، کارنامه مشابهی دارند. همین مفاهیم (به قول برخی علما کانسپت) را خود ایوان کلیما در کتابش نوشته ... اما عالم ِبی عمل است.

2. یک موضوع بسیار مهم دیگر که کلیما هم کتاب را با محور آن چرخانیده و تقریباً تمامی نویسندگان غیر کمونیست هم با آن موافقند ، این است که گیرم دیکتاتور را ساقط کردیم و فضای گرما و صمیمیت بر آحاد ملت حکمفرا شد ؛ خب بعدش همه چیز به سرعت باز می گردد به همان روال سابق . همان فساد اداری و آشنا بازی و حق حساب و اعمال سلیقه و قس علی هذا. خب خودش هم می گوید دِپرِسَم . قهرمان کتابش هم همین طور. عیال هم که اختیار نکرده و اولاد هم ندارد. در مجموع در ایام آزادی و در چهل و هشت سالگی فقط یک ماشین تمام اتومات گوجه ای دارد..... و به جای فیلم هنری و «فیلم ِ خودش» ، تصاویر قبیحه تولید می کند.

3. «اکثر مردم نمی توانند زندگی ای متفاوت با زندگی واقعی شان را متصور شوند . می توانند رویایش را در سر بپرورانند، حتی می توانند به خیابان ها بروند و برایش تظاهرات کنند ، اما چگونگی اش را نمی توانند متصور شوند.»

پی نوشت:

1. همه ارجاعات به خود کتاب است

2. در توصیف احوالات دیکتاتور ها ، بلاتردید «ماریو بارگاس یوسا » بی رقیب است.

August 30, 2010

کار ِگل... ایوان کلیما!

کار ِگل... ایوان کلیما!



1. راستش حول و حوش هفتصد سال پیش شیخنا «سعدی» کلمات مبارکی (به تعبیر فروغی ِکبیر) در کتاب شریف گلستان نوشت ؛ که هنوز فصیح ترین و بلیغ ترین ِ کلماتند در وصف اشتغال ِ اجباری و دوری از کار دلخواه. که شیخ در حکایت ملال از یاران دمشق و سرگردانی در بیابان قدس و اسارت در طرابلس فرمود : «کارِگل» در مقابل «کار دل». این کلمات هنوز بعد از هفتصد سال ، بهترین کلمات اند در این اوصاف. (این اصراری که من در استعمال «کلمات» دارم، تعبیر مصرانه ی است که فروغی کبیر به کار گرفته.)

2.ایوان کلیمای چک که دست بر قضا یهودی هم هست و نوجوانی اش را در اردوگاه های نازی گذرانده (شرح مبسوطش را در «روح پراگ» بخوانید) در ایام سیطره کمونیسم در چکسلواکی هم علی الظاهر اوضاع مساعدی نداشته (این علی الظاهر را برای این نوشتم که لج دوستان را در بیاورم) و دچار دایره سانسور و کنترل و تعقیب بوده و در نتیجه لا اقل برای مدتی کار دل را رها کرده و به کار گل پرداخته. این کتاب دقیقاً «حکایات» ِ ایوان کلیما ست از این کارِ گل. یعنی بیوگرافی یی ست که به خیال آمیخته شده . حالا فرقش با شیخ ما این است که شیخ ما حکایت کار گل اش را در باب اخلاق درویشان گفته و به نهایت ایجاز و اختصار برگزار کرده (نتیجه اش این است که باید در خیال غرقه شوی تا شیخ را احساس کنی) اما کلیما در نهایت اطناب و ذکر کل ما وقع با تمام جزئیات. (نتیجه اش خستگی و ملال)

3.در بین همه حکایت های کلیما همان اولی از همه بهتر است. داستان قاچاقچی کتاب. : یکبار نیکلاس (همان قاچاقچی کتاب های خارجی و تبعاً ممنوع از نظر دولت کمونیستی) با حیرت از من پرسیده بود : «مردم برای چی تلویزیون تماشا می کنند ؟ آنها که می دانند بِهِشان دروغ می گویند.»

August 15, 2010

کالیگولا

کالیگولا

«چه کسی به تو می گوید من خوشبخت نیستم؟» کالیگولا

1. آدم ها به دو گروه تقسیم می شوند : آنها که با آلبر کامو ارتباط برقرار می کنند و انها که نمی کنند. راه دیگری نیست. برای بعضی ها حرف های کامو تجربه هاشان را مُتِجَسِّد می کند . بعضی ها هم اصلا تجربه های ذهنی شان هیچ ارتباطی به کامو پیدا نمی کند.

2. اینکه نمی شود یک داستان رومی را در سالن های فقیر تئاتری ایران اجرا کرد اصلاً نیاز به توضیح ندارد. همین قضیه باعث ابتکارمی شود. حالا که لباس و دکور رومی نداریم ، می شود با لباس های معاصر و دکور معاصر خیلی نزدیک- داستان را روایت کرد. انصافاً ایده کارگردانانه ی قوی یی است ، روایت زوال زندگی یکی از سفاک ترین حاکمان روم در فضای آشپزخانه مدرن . استعاره ی خرد کردن و پوست کندن و پختن. حالا می شود بازیگری مکانیکی و انتخاب بازیگر خیلی جاها نامتناسب و ریتم کند و نور پردازی ناهماهنگ کار را به خاطر همین ابتکار ندید.

3. متن کامو علاوه بر ارزش اخلاقی و اجتماعی آن ، به شدت سیاسی است. لا اقل وقتی کالیگولا در تهران اجرا شود ، قطعاً سیاسی است. وقتی کالیگولا به همه تجاوز می کند ، از همه می دزدد ، هر که را می خواهد می کشد و فریاد می کشد : حکومت کردن یعنی دزدیدن ، و حتی به وفاداران ِ منتقدش رحم نمی کند و آنها را هم می کشد و شادمانه خانه ها و زندگی ها را ویران می کند ، خیلی سخت است متن را صرفاً اخلاقی ببینی.

4. بهتر نبود نقش کاسونیا را نگار جواهریان بازی می کرد و کالیگولا را سیامک صفری ؟ ... اصلاً چرا فقط می شود سیامک صفری را در نقش دیکتاتور ها سفاک در سالن های تئاتر تهران باور کرد؟ چرا من هیچ کس دیگر را باور نمی کنم؟

تهران در بعد از ظهر

تهران در بعد از ظهر

مصطفی مستور بعد از پنج سال ، یعنی درست بعد از «استخوان خوک و دست های جذامی» و «حکایت عشقی بی قاف و بی شین و بی نقطه» باز کتابی نوشته که ارزش خواندن و دیدن دارد. قصه هایی که به شدت دیداری اند و برخلاف باقی کتاب ها در این پنج سال ، ارزش تخیل کردن دارند. «هیاهو در شیب بعد از ظهر» جدا از کاراکتر ها ارزش دیدن دارد. بیشتر به یک تابلو امپرسیونیستی میماند از دور. وقتی ادم ها را نشناسی. خود « تهران در بعد از ظهر» کولاژی است جذاب. باقی داستان ها هم.

شمایل تاریک کاخ ها

شمایل تاریک کاخ ها


1. اصلاً وقتی نویسنده ای را قبول داشته باشی ، حق اعتراض به کار هاش را نداری. چرا؟ ... چرا ندارد. به ضرورت احساس می شود. تمام.

2. «آتش بندان» تجربه است. تجربه ای امریکایی. ژانری که باید آنرا حالا ژانر دن براون نامید. نمی شود. نشده است. اصلاً اصلش هم فقط عامه پسند است و ارزش زیبایی شناسیک ندارد. چه برسد به تجربه ایرانی اش.

3. «شمایل تاریک کاخ ها» خیلی سناپوری تر است. وقتی راجع به آدم های زمان ما ، حرف می زند ، میشود نگفته های ناخودآگاه را در پَسِ کلمه ها خواند. کلمه های سناپور همیشه ما را غرق خیال می کند اما آدم ها و تجربه ی زیستی «شمایل تاریک کاخ ها» اینگونه نیستند. مگر دیگرانی که اصلاً سایه های گذران داستانند. این ادم های معمولی طبقه متوسط مثل آدم های «ویران می آیی» و «نیمه غایب» نیستند. بزرگتر شده اند . ولی خوبتر نشدند.

فوتبال علیه دشمن

فوتبال علیه دشمن

«داور ، زنت را جلوِ مقبره لنین (...)» ص 97

1. همه کتابی که سایمون کوپر نوشته و عادل فردوسی پور ترجمه کرده است تلاشی است برای حل این پرسش که چرا فوتبال را دوست داریم؟ ... خب این سوال برای اکثریت جامعه اصلاً اهمیتی ندارد چرا که لذت بردن از فوتبال برای شان کاملاً بدیهی است. اما «فوتبال علیه دشمن» برای همان گروه اقلیتی نوشته شده که برای توجیه این تمایل یعنی علاقه به فوتبال- نیازمند ارجاعات فرامتنی اند. جماعتی که از اینکه علناً تیمی را و بازیکنی را دوست بدارند ، شرمگینند و استادیوم رفتن شان را در خفا مرتکب می شوند. این کتاب بیشتر برای همین جور آدم هاست.

2. از زمانیکه فوتبال گسترش جهانی پیدا کرده جبهه ی اصلی دعوا های قومی و نژادی - از دوز پایین تا غلظت های بالاتر- از میدان جنگ به زمین فوتبال منتقل شده. بیشتر کتاب از همین نگاه به فوتبال نگاه می کند. دعوای آلمانی ها و هلندی ها. اقلیت های غیر روس شوروی و روس ها . آفریقایی ها . سلتیکی ها با رنجرز. و دعوای کاتالانی ها با اسپانیایی ها.

3. فصول مربوط به شوروی و سایر کشور های بلوک شرق و آرژانتین و کرواسی از بهترین و جذاب ترین فصل های کتابند. جایی که دولت ها تیم داری می کنند و اوضاع خیلی .... خیلی ... خیلی (....................).

4. کتاب یک فصل واقعاً مفرّح هم دارد. فصلی که راجع به آمریکایی هاست. مملکتی که شاید ده درصد از حجم صفحات ورزشی روزنامه ها هم به فوتبال اختصاص نمی یابد. : ص 281«آمریکایی ها هرگز متوجه نشدند که فوتبال ورزش آقایان است.»

5. ص 324: «یک روز در 1966 ، خبرگزاری رسمی چین گزارش داد : مائو تسه تونگ پس از نه مایل شنا در رودخانه ی یانگ تسه در شانزدهم ژوئیه ، راحت و ارام بود. این خبر نشان می داد مائو برخلاف شایعات نه فلج بود و نه مرده بود. همچنین زمان یاد شده به طوز ضمنی اشاره می کرد که او در سن 75 سالگی! رکورد شنای این مسافت را شکسته است. حتا در حین این رکورد شکنی به مردم چین کمک هم کرده بود. همان آژانس خبری گزارش داد: در حالیکه مائو در بین موج ها حرکت می کرد با اطرافیانش حرف هم می زد و وقتی زن جوانی را نزدیک خودش دید که فقط یک نوع شنا بلد است ، کرال پشت را هم به او یاد داد. » .... اغراق از نوع آسیایی!

August 05, 2010

برهوتِ عِقش!

برهوتِ عِقش!

1. راستش مدت هاست که برخلاف همه انتظارات و تصوراتم راجع ادبیات قرن بیستم فرانسه هر چه می خوانم به شدت ملال آور و خسته کننده است. حالا اگر یکی دو نفر که مخاطب عام تری دارند مثل اریک امانوئل اشمیت و یاسمینا رضا را استثنا کنیم ، از آن تیپ ِالیت ِ انتلکتوئل فرانسوی که نوبلیستند و گنکور و جایزه آکادمی را برده اند واقعا چیزی در نیامده که ارزش ِ حتی یک بار خواندن را داشته باشند. لااقل من به کسی توصیه نمی کنم. درخشش های تیره ای هست . ولی در قیاس با قرن نوزدهمی ها اصلاً به شمار نمی آیند.

2. «برهوت عشق» فرانسوا موریاک را اصغر نوری ترجمه کرده که سلیقه و زبان خوبی در ترجمه دارد. اما قضیه این است که قانونی هست که : یک مترجم بد می تواند یک کتاب خوب را خراب کند اما یک مترجم خوب هیچوقت نمی تواند یک کتاب بد را خوب در بیاورد مگر اینکه وارد فاز ِتالیف شود. تبعاً فرض را بر این می گذارم که ملاک و سلیقه خوب و بد بین ما مشترک است و جای بحث ِ تعریف خوب و بد که مشمول قاعده دور و تسلسل است را ندارد.

August 03, 2010

تردید

تردید

به قول شاملو ، شکسپیر را دوست تر دارم. اصلاً «حکایت» های شکسپیر را همان جوری دوست دارم که «حکایات» استادنا الاعظم سعدی را دوست دارم. هم فارغ از شیوه روایت و هم با همان گونه که روایت کرده اند. خب به گمانم به دو دوست دو تا عذر خواهی بدهکارم بابت «تردید» که فکر می کردم فیلم خوبی است و دوباره تنهایی دیدم و اصلاً خوب نبود که خیلی هم افتضاح بود. ها؟ خب اسیر ایده فیلم شده بودم . اینکه نمایشنامه عزیزی مثل هملت را بشود به فارسی روایت کرد و روحش را گرفت و جسمش را ساخت ، دغدغه ی همیشگی من بوده و هست. خب همان وقت فکر کردم ، آن جورکه می خواستم شده همه اش در ذهن داشتم تطبیق می کردم افلیا را و هملت را و هوراشیو را و پولونیوس را و کلادیوس را با نسخه فیلم و همه اش با همین انتخاب های واروژ موافق بودم که چقدر خوب انتخاب کرده الا گرترود که فاجعه بود- و بعد پیشگویی را و خانه را و اصلاً یادم نبود که پس کارگردانی کو؟ که اصلاً بستر واقعی داستان کو ؟ ... حیف ... ببخشید... من هملت را دوست تر داشتم . داستانی که هر چیز من دوست دارم دارد ، مثل کلمات شیخ ِاجل.

دنیای تکنوکراتها

دنیای تکنوکراتها

وضعیت بد یعنی وضعی که دور و بر آدم را تکنوکرات ها اشغال کنند. خب هر چقدر هم بخواهی آدم ِفقانسهِ ز- اِ -اَنتِلکتوئل باشی ، لیمیتت میل می کند به اینکه خودت هم به یک تکنوکرات بدل شوی. تکنوکرات ها سلیقه هنری بدی دارند حتی نخبه ترین هاشان- . هنر و ادبیات را آگاهانه- برای سرگرمی در ایام فراغت می خواهند. یعنی فرق می کنند با باقی ملت. اینها می فهمند و بد را انتخاب می کنند.

کتاب های بد ، فیلم های بد

کتاب های بد ، فیلم های بد


1. دو سه ماه است که رمان بد زیاد می خوانم. هر چه می خوانم خوب نیست. شگفت زده نمی شوم. غالباً حسن شهرت دارند ولی بعد ... خیلی زود نا امید می کنند. بیشتر کار ها آکنده از توصیفات اغراق آمیز و در عین حال ملال اوری اند که متمرکزند بر زندگی ابلهانه جنسی مشتی کودن و همراه با اظهار فضل های حکیمانه نسل های قبل . خب به همین خاطر راجع به خیلی کتابها چیزی ننوشتم. نوشتنم نیامد. حتی در مذمت.

2.دو سه ماه هم هست ، فیلم بد زیاد می بینم . فیلم های روی پرده که فاجعه مطلقند. فیلم های دیگر هم همینطور .انگار هیچ ایده خلاقانه ای نیست یا من نمی بینم . چرا فکر می کنم همه چیز در سیطره کلیشه های اعتقادی جوانان سی و چهل سال پیش است؟

June 29, 2010

هفت دقیقه تا پائیز

هفت دقیقه تا پائیز

 

1. عمده ی  سینمای ایران تئاتر را نگفتم چون هنوز به این گسترده گی دچار نشده - سوژه یی ندارد مگر روابط شخصی و کاملاً خصوصی زنان و مردان، آنهم طبقه متوسط و  البته بیشتر طبقات فرودست که مشکلات جدی عاطفی و مالی دارند. حالا ممکن است اعتراض شود که مگر هنر های دراماتیک باقی دنیا سوژه های دیگری دارند که همه همین هست و آنرا در ژانر های مختلف عرضه می کنند ، ملت هم اقبال دارند و مگر چند نفر حوصله سینما تِک و موج ِ نو و فرانسوی ها و سوژه های انتلکتوئلی...  را دارند؛ که خب ... من جوابی ندارم. اما راستش اگر زندگی ایرانی همین هاست که تصویر می شود و در همه ژانر ها مگر چند کارگردان  خاص -  همه نقاط عطفش به عروسی و عزا و گاه مهمانی ختم می شود ؛ واقعاً زندگی لجن و مزخرفی است که ارزش کار دراماتیک را ندارد.

 

 

2. هدیه تهرانی جداً یک استعاره است. نماد زن متفاوت در زندگی ایرانی . حتی وقتی که از سالهای دهه هفتاد سال هاست که گذشته و لااقل در حافظه سینمایی این زمان آنقدر هست که بشود گفت خیلی.....  هدیه تهرانی نماد ایستاده گی زنانه است در برابر «سیطره ی جنس» ِ مذکر. زنانگی نابی که تصویر دراماتیزه شده اش حتی در درام های بد-  بیش از هر احساس دیگری ،  حس «حُرمت» را بر می انگیزد. احساسی که همیشه فاصله فیزیکی و احترام اجتماعی را طلب می کند . و البته این چیزی است که در همان زندگی لجن و مزخرف ایرانی پیدا نمی شود.

 

 

3. نمی دانم چرا اینقدر در سینما و تئاتر فارسی ، تاکید می شود وقتی آدم ها در گیر مشکل و گره لا ینحلی هستند باید از خود رفتار های هیستریک نشان دهند ، آنهم  با غلیظ ترین وجه ممکن . یعنی واقعاً کارگردان یا سناریو نویس همچنین آدم هایی را دیده اند؟ و به این گسترگی بوده اند ؟  ... یا فقط توجیه دراماتیک دارند به قصد تاثیر گذاری ؟  که قطعاً نیست و ندارد. اصلاً حیرت می کنم از این قضیه . متاسفانه این فعل در بین بچه های تئاتر گسترده تر هست . اصلاً خیال می کنم بچه های ما فکر می کنند هر کس روی سن یا در برابر دوربین- رفتار هیستریک تری داشت بازیگرتر است . که نیست و قطعاً نیست که اگر این گونه بود الان به جای مکتب استانیسلاوسکی ، مکتب سیلوستر استالونه داشتیم.

 

 

پی نوشت : این یادداشت ارتباط مستقیمی به فیلم « هفت دقیقه تا پائیز» علیرضا امینی ندارد که احساسات تبعی و حتی بی ربط ناشی از فیلم است.

 

May 23, 2010

چه شاد بود روز های نوجوانی ما

چه شاد بود روز های نوجوانی ما

نخواستم این یادداشت بماند.

May 17, 2010

«یکی مثل همه » فیلیپ راث

عقیمی ِزیبایی شناختی ِبرگشت ناپذیر

«یکی مثل همه » فیلیپ راث

 

1. راستش نتیجه «ریویو» خوانی های شتابزده  این دو سه ماه قبل مسبب آشنایی با دو سه نویسنده آمریکایی شده بود که هنوز به فارسی ترجمه نشده اند و آن کسی که بیشتر از همه برایم جذابیت پیدا کرده است نویسنده ی آمریکایی ِیهودی یی است به نام فیلیپ راث که کتاب های جذابی به نام (I Married a Communist) و (My Life As a Man) را نوشته است. اما هنوز در هیجانات این اکتشاف غرقه بودم که در همین دو ماه اخیر دو کتاب از فیلیپ راث به فارسی ترجمه شد! «یکی مثل همه» به ترجمه پیمان خاکسار و «خشم» فریدون مجلسی.

 

2. سوژه اصلی این کتاب فیلیپ راث روایت داستانی «پیری و تنهایی» است. کتاب داستان زندگی مردی را روایت میکند که درخانواده ای یهودی و مهاجر در ساحل شرقی آمریکا و از طبقه متوسط به دنیا آمده ولی به یهودیت پایبندی ندارد و از نظر اخلاقی همواره انتخاب هایی کرده خلاف نُرم (Norm) ِ اخلاقی عرفی و عدم پایبندی به نهاد خانواده و درنهایت در انزوا و تنهایی در هفتاد و یک سالگی می میرد . کتاب پر است از آه و ناله های ناشی از پیری و بیماری های همان سن و سال و راهکار درمانی یی که از دهه هفتاد و هشتاد  میلادی به مرور به دانش بشری اضافه شدند و هر سال مرگ ناشی از بیماری های مربوط به کهولت سن را عقب می اندازند و تمام .(دقیقاً کل کتاب همین است!)  راث داستان را پر از پَرِش های زمانی نوشته که به نظرم هیچ ارزش زیبایی شناختی ایجاد نمی کند اگرچه در روایت داستان سکته یا تعلیق هم ایجاد نمی کند. (و همینطوری واسه خودش هست!) . کار تکنیکی خاصی هم ندارد مگر اینکه خیلی تصویری و سینمایی نوشته شده. کتاب در مجموع برای خواهران و برادرانی مناسب است که در سنین جوانی به عیش و نوش مشغولند و در پیری اوضاع شان خراب می شود. مصرع ِ مرتبط ! : وای اگر از پسِ امروز بُوَد فردایی!  

 

3.   یک فرق بزرگی هست بین نویسندگان حرفه ای آمریکایی  و  اروپایی با الباقی دنیا و آن اینکه آنها وقتی راجع به سوژه ای می نویسند دقیقاً در موردش اطلاعات کسب می کنند طوری که اگر اهل فن و لا اقل آنهایی که به ضرورت با آن سوژه ها آشنایی دارند و در زندگی با آن موقعیت ها مواجه شده اند ، آن متن را می خوانند به جهل ِمرکّب نویسنده نمی خندند. دقیقاً خلاف نویسندگان باقی دنیا که راجع به همه سوژه ها به عوامانه ترین و ابلهانه ترین وجه ممکن اظهار نظر می کنند و اطلاعات و سوادشان حتا از نویسندگان قرن هجده و نوزده هم کمتر است و مطلقاً از دقایق ِعلوم و تکنولوژی بی خبرند . انگار که یک شوفر یا دکّان دار بیاید و راجع به مسائل اظهار نظر کند. خیلی خودشان را بکشند اسم دارو یا بیماری را درست بنویسند بدون اینکه لای یک کتاب فارماکولوژی یا یک درسنامه پزشکی را باز کنند و لااقل درمورد آن سوژه اطلاعاتشان جامع باشد. حالا فکر این را بکن که نویسندگانی در آمریکا و اروپا (تبعاً منظورم نویسندگان پاپ و عامه پسند و استیون کینگ و دانیل استیل و امثالهم نیستند ) هم هستند که ضمن حفظ نگاه انتقادی و روشنفکرانه شان لا اقل هر دو یا سه سال ،  یک کتاب منتشر می کنند و  کتاب هایشان باز از همین بُعد ِدقت و تجربه قرن بیستم را داشتن و آشنایی با علوم و تکنولوژی یی که فقط در همین صد و چند ساله به دانش بشری اضافه شده و از همه دانش بشری در چند هزار سال هزاران بار بیشتر است ؛ بی بهره نیست . این را قیاس کن با نویسندگان آسیایی و فارسی زبان که ده سالی یک کتاب در می آورند و آنهم با سوادی در حد مرحوم ِ گوستاو فلوبر و آخرش برادر جرج برنارد شاو. آنهایی هم که بیشتر کتاب در می آورند که دیگر فاجعه اند. (البته استثنائاتی هم هست مثل موراکامی ، شهریار مندنی پور ، حسن سناپور و اورهان پاموک و دو سه نفر دیگر)

 

4.  ترجمه پیمان خاکسار به جز اینکه احتمالاً بعضی جاها به خاطر اینکه فیلیپ راث با قوانین نشر در ایران آشنایی نداشته و در نتیجه مترجم مجبور به «حذف و تعدیل» شده ، انصافاً بی نقص و جذاب است. زبان ِ راث را خوب در آورده . دقیق و در عین حال پرکشش. اصطلاحات پزشکی را هم خوب به فارسی نوشته. همان جوری که بکار می رود. این تکه که احساس پیرمرد را قبل از مرگ توصیف می کند هم خیلی عالی به فارسی در آمده :

«هیچ چیز نمی توانست شعله زندگی ِکودکی را خاموش کند که زمانی بدن بی عیب و لاغرش مانند اژدر بر امواج عظیم اقیانوس اطلس سوار می شد. خلوتی دریا ، بوی آب شور ،و خورشید سوزان! با خودش فکرکرد که نور خورشید سوزان همه جا نفوذ می کند و هر روز تابستان بازتابش از روی دریای پر تلاطم چشم را خیره می کند . گنجی از نور ، چنان بی کران و پر ارزش که انگار دارد با ذره بینی که حروف اول نام پدرش روی آن حک شده سیاره گرانبها و بی نقص را زیر نور آن تماشا می کند ..... موقع ِبیهوشی هر احساسی داشت جز فنا شدن ، هنوز مشتاق بود از زندگی سرشار شود ؛ ولی با این وجود هرگز بیدار نشد. ایست قلبی. دیگر ، رها از بودن ، قدم به نیستی می گذاشت بدون اینکه حتا بداند کجا می رود. همان چیزی که از اول از آن می ترسید.»

May 16, 2010

در باب مجاهدت های برادر زم!

در باب مجاهدت های برادر زم!

 

1.  این مدیوم تلویزیون کلاً دارد سینمای ایران را تباه می کند . (لااقل از بعد زیبایی شناختی). وقتی فیلم یا میدل شات است و بیشتر اوقات کلوزآپ و ما مکرراً با هنر نمایی خواهران و برادران گریمور در حوزه پر کردن چاله چوله های سیمای بازیگران و القای بعضی برجستگی ها مواجهیم و حرکات دوربین سردست (از نوع ِبچه ها دلشون خواست) و جلوه های فتوشاپیستی! نیز بر کل ماجرا سیطره دارد .آنوقت خب این «فیلم» هست اما «سینما» نیست اخوی. بده جمعه ظهر کانال یک پخش کند.

 

2.  جمعی از دوستان مشکل دار از نوع تصویری را آنتن می دهیم ، آنها هم با «تبلیغ» معارف و ارزش ها  یه حالی می دهند از جمیع جهات و بطور کلی دور هم خوشحال هستیم.  مصرع ِ مرتبط: ما برای وصل کردن آمدیم.

 

3. دموکراسی در روز روشن! .... اخوی شما چرا ! لا اقل می گفتی مردم سالاری ... اصلاً این «تعبیر» چه ربطی دارد به ماجرا اخوی؟ .... لابد می خواهیم بطورکلی دو تا مفهوم از جهان متمدن که به تازه گی با آنها آشنا شده ایم را درادبیات عوام صلوات بدهیم و اینا .  ضمن تبلیغ معارفی چون گناه و نکیر و منکر و لپ تاپ و وکالت تسخیری و ارژنگ هخامنشی و کارگردان دگر اندیش و خواهر ضیغمی و بطور کلی زندگی و مرگ دست برادر گلزار است و شوخی ها و کنایات حاوی تلمیحات دینی.

 

 4. اخوی ! حرف های منبر را نمی شود در سینما زد .........  آخر از هر فرصتی که نباید استفاده کرد .......... سینما وسیله نیست ........  چرا زور میزنی؟