August 29, 2009

تراوشات یک ذهن بیمار

تراوشات یک ذهن بیمار



سال گذشته انتشارات معتبر اختران کتابی منتشر کرده بود به نام « چخوف در زندگی من» از نویسنده روسی به نام لیدیا آویلف اگرچه با مترجمی نا آشنا و یحتمل جوان. بعد از مدتی نقد هایی از آن در مطبوعات منتشر شد که بنا به معاصر بودن نویسنده آن با چخوف و آشنایی احتمالاً زیاد او با چخوف و مندرجات کتاب فوق الذکر ، چنان از کتاب تعریف و تمجید کرده بودند و گفته بودند کتاب چنان زوایای پنهان و نا شناخته ای از زندگی چخوف را بیان می کند که انگار تجربیات سفر ساخالین چخوف را و هر چه از چخوف ندانسته ایم و ارزش دانستن دارد در این کتاب هست. یا لااقل اندکی از آنها. بهر حال کتاب را بعد از مدتی خریدم اما به اقتضای مشغولیات دیگر فرصتی دست نداده بود تا بخوانمش، تا خیلی اتفاقی در پریروز آنرا در کتابخانه ام دیدم و .... اکنون از اینکه چند ساعت از عمرم را تباه چنان اراجیفی کرده ام شرمسار و خشمگینم. کل قضیه مجموعه خاطرات یک زن جوان متوهم و شکست خورده است که به سبب خانواده مزخرفی که در آن بار آمده و ازدواج مزخرفی که با یک کارمند کودن دولتی کرده و حس وحشتناک حقارتی که نسبت به خواهرش که با یک ناشر و سردبیر «پترزبورگ گَزِت» - نشریه ای که سالها چخوف داستان هاش را در آن چاپ می کرد- ازدواج کرده و از دوستان نزدیک چخوف بوده در خود پرورانیده ودر نتیجه ی مجموعاً دو یا سه بار ملاقات با چخوف آنهم در خانه خواهرش– البته با توجه به اظهار لطفی که چخوف در قبال همه خانم های جوان داشت- دچار این توهم حاد شده که عاشق چخوف است و چخوف هم در سودای عشق او دست و پا میزند و الباقی تراوشاتِ مزخرفی که به ذهن چنین زن جوان و احمقی خطور می کند که از زندگی زناشویی خود رضایتی ندارد. در همین راستا از انبوه نامه های فراوانی که به چخوف نوشته و چخوف بنا به همان دلائل فوق به او بلاخره چند بار جواب داده – آن هم خیلی فرمال- و تحمیل نوشته های ابلهانه خودش تحت لوای رمان یا داستان به چخوف و دست به سر کردن مودبانه او توسط چخوف ضمن پس دادن همان اراجیف به چنین زن جوانی که با سیاه کردن دو سه دفتر خاطرات مبتذل و چند داستان مزخرف که از همان خاطرات خاله زنکی تغذیه شده ، دچار این توهم حاد شده که بعله ... من و چخوف و......!!! .... اوج یا نمی دانم مزخرف ترین بخش این داستان جایی است که دیالوگی از مرغ دریایی چخوف را که ارجاعی به صفحه کتابی می دهد را مرتبط با زندگی خود تصور کرده و آنرا پاسخ چخوف به اظهار عشق و توهم خودش می داند. انصافاً این تکه خون آدم را به جوش می آورد ... نه به سبب دفاع از چخوف ... که به سبب توهین آشکاری که نویسنده و مترجم و ناشر به سبب انتشار چنین کتاب مزخرفی به آدمی می کنند... نمی دانم اما فکرمی کنم نام بزرگ چخوف بهانه ای شده برای آدم های حقیری که به نام بزرگ او هر چیزی را منتشر کنند و شغالانی باشند ریزه خوار سفره ی غول بزرگی به نام چخوف.

1 comment:

Anonymous said...

بلاخره بعد از مدتها سر و کله نقد هایت پیدا شد، وقتی که منتقدی، عجیب خودت را رها میکنی، کتاب را نخوانده ام و قطعا( به دلیل فشاری که نظراتت به فکر ادم وارد میکند) نخواهم خواند اما دلم خنک شد...