September 24, 2009

مرگ نوئل گریگ

مرگ نوئل گریگ


1. دیروز خبرگزاری ها خبر زده بودند : نوئل گریگ مرد. شوکه می شوم. شوکه هستم. همان نویسنده و کارگردان انگلیسی که هفته اول اردیبهشت تهران بود و من با او یک کارگاه نمایشنامه نویسی را تجربه کرده بودم. کتابش دیر در آمد. حوالی تیر و مرداد. « راهنمای عملی نمایشنامه نویسی » با ترجمه علی اکبر علیزاد . راستش به سبب تنبلی هنوز بازش نکرده ام . حالا وجدان درد دارم که چرا زودتر کتابش را نخواندم .
2. پیرمرد لاغر ، قد بلند و ترکه ای بود. و سرشار از امید و انرژی (با اینکه کاملاً بریتیش بود) . دورش حلقه زده بودیم در یکی از پلاتو های دانشکده سینما تئاتر و او می خواست به ما ایده برای نوشتن و کار کردن بدهد. علیرغم نگاه صادقانه ای که داشت ، راستش من بیشتر فکر می کردم با نیت مستشرقانه آمده و زیاد خوش بین نبودم اما دیدم در خبرگزاری ها نوشته که : «نوئل گریگ سرطان داشت.... او دو هفته پيش از سفر به ايران ، سفري نيز به فلسطين داشت تا براي علاقه‌مندان جوان آن سرزمين نيز كارگاه هاي آموزش صحنه را برگزار كند. اين نمايشنامه‌نويس با وجود اين كه مي‌دانست فرصت زيادي براي زندگي ندارد، اين دو سفر را با فاصله كمي از يكديگر انجام داده بود. » یعنی ....................

روزنه هایی در تاریکی

روزنه هایی در تاریکی



1. دو هفته ای هست به شدت کم کار شده ام. بعد از سفر یک هفته ای نا خواسته ای که پیش آمد و زیاد مطبوع نبود مگر دیدن یکی دو نقاشی ناب سیاسی ، خواندن خاک غریب لاهیری و مشغول بودن به یادداشت های ادوارد براون و نیمه رها کردن یکی دو کتاب دیگر و عبور ماه رمضان ، روز قدس و عید فطر ، بازگشت به محیط مزخرف کارمندی و دغدغه های کودنانه مشتی همکار احمق و معمولی که عمده دغدغه شان این است که زودتر «فلان چیز» ِ فعال بشوند و حکمش زودتر ضمیمه پرونده شان بشود تا حقوق شان 5 درصد افزایش پیدا کند –حتی در این شرایط هم دچار وجدان درد اخلاقی نمی شوند- و اضافه کار ها چه شد و از این سیاق مسائل که تجلی فردگرایی و منفعت طلبی شخصی به «زنانه ترین» شکل قابل تصور است ؛ و در کنار همه اینها افزایش دوباره آمار خودکشی ؛ راستش حالم را بد می کند.

2. اما تنها چیزی که این روز ها روزنه است از روشنایی در میان این دریای تاریکی ، وجود عاقله مردی است در میان همکاران که ده – پانزده سالی از من بزرگتر است و علیرغم اینکه عمیقاً متدین و پاستوریال است اما به تفکر و تحلیل علاقمند است و باعث شده است بعد از مدت ها دوری از مباحث فلسفی در حوزه های فلسفه سیاسی و فلسفه دین و منطق دوباره به آنها مراجعه کنم و انگیزه ای شده که این روز ها من هر روز بعد از مدتها سروش و کدیور و مجتهد شبستری و حائری و هابز و میل و راولز بخوانم تا فردا صبح در اوقات فراغت از کار برای او درسگفتاری فلسفی ارائه کنم و با او بحث های سقراطی و جدلی کنم. دو نکته مثبت در این قضیه این است که یکی موضع محکم ذهنی دارد و به راحتی متقاعد نمی شود و در مباحث فلسفی با دقت گوش می کند و از سوی دیگر به سبب اینکه او از هر نوع رسانه ای (اعم از مطبوعات ، رادیو ، تلویزیون ، اینترنت ) استفاده نمی کند ، زیاد با او درگیر تحلیل اخبار روز نمی شوم. این بحث های جدلی و سقراطی و دقت منطقی در مباحث جداً من را زنده می کند! خیالش را بکن بعد از سه سال دوباره سری به کتاب های منطقی ام می زنم و اصطلاحات را دارم مرور می کنم و مغالطات را دوره می کنم تا در بحث دقیق باشم . (بحث مفصلی که این هفته دارم انجام میدهم در باب این است که این دو پرسش اساسی در فلسفه سیاسی یعنی : «چه کسی باید حکومت کند ؟ » و « حاکم چگونه باید حکومت کند؟» چه ریشه های متافیزیکی یی می توانند داشته باشند و چه رابطه ای با ایده های سیاسی منتج از متون مقدس و گفتار های دینی دارند و تحلیل کلید – واژگانی مثل ظلم و عدل در متافیزیک چگونه است؟ )

September 20, 2009

Damage

Damage




1. روایت سرسری: Damage ساخته
لویی مال کارگردان نه چندان جذاب فرانسوی ، که به سبب معاندت! و مخالفت هایی که با گدار و تروفو و سایر خدایان موج نو می کرد اصلن محبوب نبود...



2. این روایت من است از پلات اصلی فیلم:

« روزگاری در جزیره ای در بلاد دور دست ، وزیری بود صاحب مقامات عالیه و به سبب کرامات صادره ، همیشه موجب تفقد صدر اعظم و احترام اشراف. چنانچه در حل هر مسئله ای نخست بدو روی می نمودند و همو به اکناف گیتی گسیل می داشتند تا گره ای از مشکلات عالمیان بگشاید. به سبب همین کرامات خدای تعالی بدو زوجه ای حسنه در کمالات و خلقیات نسیب نموده و فرزندانی صاحب فضل و واصل به مدارج عالیه، به همین سیاق.
تا روزی اولاد ارشدش را با دخترکی سیه موی و سیه چشم از تباری نا معلوم نرد عشق اوفتاد. همسر وزیر به دخترک به دیده ظن نگریست و غافل آنکه وزیر را حالی دگر پدیدار شده بود و دخترک نیز به حال وزیر آگاه گشته بود. وزیر کنون دیگر در جامه وزارت چنان نبود که بود و دیگر در سفر خیر ، نه به دنبال عافیت خلق و مملکت ، که پی جوی دخترک بود و دخترک به اختیار لیک در خفا به لطایف الحیل خلوتی فراهم می کرد با وزیر و می کردند آنچه نباید می کردند. تا روزی بر حسب حادثه ای پسر بر ملکی بر بلندای عمارتی که خلوت گاه بود آگهی حاصل شد بی آنکه ماهیت آن جای بداند و بر سبیل کنجکاوی بدان زاویه رفت و غافل ، پدر را دید خفته در آغوش معشوق . رنج را سبب ، حیرتی شد و از بهت و شرم و خشم گام به پس نهاد لیک از بلندای عمارت سقوط کرد و در دم جان به جان آفرین تسلیم نمود. چون آوای حادثه در جهان پیچید ، وزیر عزیز ، ذلیل شد و صبیه وُرا رها کرد و به خانه پدری بازگشت. وزیر آواره گشت و درویشی پیشه ساخت و به نان و شیری به ساخت تا بمرد.»


3. فکر می کنم با سلیقه بیشتر جشنواره ها در مورد این فیلم موافقم. ارزش بهترین بودن را نداشت و داستانی کلاسیک و یونانی خیانت پدر به پسر را که سوفکل و آریستوفان ، بهتر روایت کرده بودند ، شتابزده و هالیوودی تمام کرد. جرمی آیرون و ژولیت بینوش هم که در فیلم کاری نکردند مگر اینکه فقط زل زده بودند – و به نظرم این نگاه های خیره اصلاً دراماتیک در نیامده بود- و بیشتر مشغول قضیه «...»بودند!!! فقط فکرکنم
میراندا ریچاردسون مستحق همه جوایز بود که دریافت کرد یا نامزد شد. ( جایزه بهترین بازیگر مکمل زن از بفتا ، حلقه منتقدین لندن و حلقه منتقدین فیلم نیویورک و نامزدی برای اسکار و گلدن گلاب) سکانسی که آیرون پس از مرگ پسر در معیت برادران پاپاراتزی! به خانه باز می گردد و دیالوگ هایی که با زنش دارد و بازی ریچاردسون واقعاً شاهکار است و به کل فیلم می ارزد.


4. راستی این داستان کلاسیک و یونانی خیانت پدر به پسر در عشق و مرگ پسر و آوارگی پدر را خیلی عفیف تر ودوست داشتنی تر و البته خیلی خیلی زیباتر در کتاب « سهراب کشان» ، عطاءالله مهاجرانی روایت کرده است. همان مهاجرانی خودمان که شاید تنها وزیر واقعی فرهنگ بود پس از پرویز ناتل خانلری ...

September 09, 2009

خوب ، بد ، زشت

خوب ، بد ، زشت



1. خوب :
«Breaking & Entering» آخرین ساخته سینمایی آنتونی مینگلای نازنین. فیلم های مینگلا به گمان من همیشه سوژه های مناسبی برای تحلیل کنش های اخلاقی و مباحث فلسفه اخلاق برای فیلسوفانی که دغدغه اخلاق و کنش اخلاقی دارند فراهم می کند. از «بیمار انگلیسی» تا «کوهستان سرد» همه بر یک موضوع متمرکزند که انسان در شرایط بحران ، چقدر «بحرانی» عمل می کند ؟ و چقدر ساختار های متعارف و اصول مرسوم ومعمول خود را می شکند؟ و چقدر انسان دیگری می شود ؟ و در نهایت ، چقدر مسئولیت رفتار خود را در شرایط بحرانی ، پس از عبور از بحران می پذیرد؟ ...
«Breaking & Entering» داستان مرد معماری (جود لاو) را روایت می کند که با معشوقه سوئدی اش برای ساخت پروژه ای شهری که قرار است بخشی از بافت شهر لندن را تحت تاثیر قرار دهد ، در این شهر اقامت می کنند ، در شبی گروهی از دزدان – که البته آنها هم مهاجران و ریشه اسلاو دارند – از کارگاه پروژه سرقت می کنند و در بین وسائل مسروقه لپ تاپ شخصی جود لاو را که حاوی تصاویر خصوصی و خانوادگی اوست؛ می دزدند. در این احوالات از روابط خانوادگی جود لاو و حضورشان در مطب روانپزشک می فهمیم ، که آرام آرام بحران در خانواده ای که «موفق» به نظر می رسد شکل گرفته است. جود لاو و همکاران بعداز ماجرای سرقت که شب بعد هم مجدداً تکرار می شود به نوبت نگهبانی می ایستند تا دزد یا گروه دزدان را پیدا کنند و در همین بین با زنی خیابانی آشنا می شوند که به مرور با آنها رابطه ای انسانی پیدا می کند. در همین بین اولین کنش اخلاقی فیلم اتفاق می افتد ، جوان سارق که لپ تاپ را دزدیده است ، یک کپی از همه تصاویر خانوادگی جود لاو را در کارگاه می گذارد. و شبی که جود لاو با زن خیابانی در ماشین اش غرق بحث بوده ، پسر را می بیند و او را تعقیب می کند و خانه او را می یابد و می فهمد که او یک بوسنیایی مسلمان است به نام مرصاد و مادرش (ژولیت بینوش ) زن خیاط و فقیری است که در جنگ های بالکان شوهرش را از دست داده است. در همین گیرودار زن خیابانی ماشین جود لاو را که به دنبال مرصاد رفته است می دزدد. جود لاو در رابطه با بینوش دچار بحرانی اخلاقی می شود و به جای معرفی آنها به پلیس با او وارد ماجرای عاشقانه ای می شود که بینوش در حین اینکه می داند او آدم خوبی است به خاطر پسرش – در همین بین از پسرش ماجرا را می فهمد- از او عکس های غیر اخلاقی برای حق السکوت تهیه می کند که در نهایت با کاتارسیسی اخلاقی همه آنها را به جود لاو پس میدهد ، از سوی دیگر پلیس با سر نخ هایی متوجه مسئولان سرقت می شود و مرصاد و دوستش را بازداشت می کند ، اما جود لاو که روابطش با معشوقه اش به اوج بحران رسیده ماجرای بینوش را برای او بازگو می کند و از گم شدن عشق در زندگی شان می گوید . با بازداشت شدن مرصاد، و احتمال اخراج آنها از بریتانیا، بینوش با او قراری می گذارد و او با تمام وجودش از جود لاو کمک می خواهد . جود لاو هر کمکی را انکار می کند اما بعد در مسیر تعقیب کیفری ، پس از مراجعه به جلسه دادگاه با شهادتی دروغ مرصاد را از محکومیت کیفری می رهاند و در نهایت روابطش را با معشوقه اش از نو می سازد و از او تقاضای ازدواج می کند و تصویر با آرامش و نگاه عاشقانه جود لاو به او محو و مبهم می شود به نشانه استعاره آرامشی پس از همه بحران ها. فیلم پرسش های اخلاقی اساسی را در باب شیوه زیست شهری ، حقوق شهروندی و نوع رفتار با مهاجران در جامعه کثیر المله ای چون لندن مطرح می کند و آنقدر پرسش ها ناب و اصیل هست که می شود آنها را جداگانه مطرح کرد و در مجال مناسبی بسیار بر انها اندیشید.

2. بد:
«PeaceMaker» یک فیلم هالیوودی باسمه ای پر هزینه با بازی جرج کلونی و نیکول کیدمن . داستان پیروز ی خیر آمریکایی بر شر شرقی ( روسی + ایرانی +بالکانی) . فیلم از آن فیلم هایی است که بعد از مشاهده آن حالتان از هر چه آمریکایی است بهم می خورد و در نهایت حتا ممکن است با بن لادن احساس همدردی کنید. فیلم سیاه و سفید از نوع فیلم های سفارشی صدا و سیما با پیام های ارزشی مثل خانم دکتر متخصص انرژی هسته ای و صلحدوست ِ معتمد رئیس جمهور آمریکا ، یک کلنل دلاور نیروی ویژه ضد تروریسم آمریکا که حتا اگر با طنابی به دور گردن از هلیکوپتر آویزان شود نمی میرد و در هیچ تصادفی دقیقاً هیچی اش نمی شود و همه ی بد ها را که عموماً روس یا از اقوام اسلاو هستند می کشد . مزخرف ترین تکه فیلم ، تکه ای است که جوان بوسنیایی یک کلاهک هسته ای را در کوله پشتی اش می گذارد!!! و از کوه بالا میرود تا به هواپیمای دیپلمات ارشد و مذاکره کننده بوسنیایی برسد تا آن را به نیویورک ببرد – با کوله پشتی!- تا نیویورک را منفجر کند!!!

3. زشت:
«Fur» فیلمی از استیون شینبرگ با بازی نیکول کیدمن. فیلم قرار است داستان زندگی «Diane Arbus» را روایت کند که یکی از نخستین عکاسان حرفه ای زن آمریکایی بود که با سوژه قرار دادن انسان هایی با نقوص ژنتیکی و مادرزادی و کمون های انسانی برهنگان نگاه بصری نا متعارفی را در جامعه فرهنگی آمریکای دهه چهل بنا نهاد. آربوس که در خانواده ای به دنیا آمده بود که پدر ومادرش از طراحان مشهور مد در آمریکا بودند و شوهرش هم از عکاسان مد و عکاس نیویورک تایمز و خودش هم مدت ها دستیار همسرش بوده و به همین سبب توانسته تجربیات هنری مستقلانه – برخلاف جامعه سنتی همان زمان آمریکا- داشته باشد. . اما فیلم علیرغم چنین سوژه ای با قابلیت پردازش دراماتیک از یک تحول فلسفی و هنری از یک نگاه متعارف و اجتماعی به نگاه آنتی سوشیال ، به شدت ملال آور ساخته شده آنهم با ریتمی کند و البته با اروتیسمی گسترده که آن هم آنقدر زورکی و بیشتر جاها سرسری است که مسبب انزجار بیشتر از فیلم می شود. بازی بازیگران فیلم هم مثل سریال تلویزیونی است ، سرسری و بساز بنداز !... نما های دوربین پر است از کلوزآپ بر صورت ستاره چند میلیون دلاری یحتمل به اجبار تهیه کنندگان و گریم هم که به شوخی شبیه تر است. احتمالاً قرار بوده این فیلم منجر به نوعی تحول زیبایی شناختی در مخاطب شود که واضح است که شکست خورده و به جای آن بیشتر مروج نوعی حس انزجار از هرگونه تجربه آزاد هنری می گردد. نمی دانم اما حدس می زنم این فیلم شاهد دقیقی است از این گزاره اینهمانی که چرا «زشت، زیبا نیست»0

September 05, 2009

آقای ریپلی با استعداد

The Talented Mr.Ripley



1. می دانم این ایده که الان می نویسم ، تحلیل دقیقی نیست اما به گمانم برای نگاهی متفاوت به فیلم مینگلا راهگشاست... ایتالیا در ضمیرناخودآگاه غربی ها سرزمین مقدسی است و در عین حال سرزمین گناه هم هست. شاید یکی از خصوصیات همه سرزمین های مقدس همین باشد. در اساطیر توراتی داستان سدوم و گموره (غموره یا عموره یا هر تلفظ دیگر) در نزدیکی ارض موعود واجد همین نکته هست. یا در همین سپهر فارسی زبانی که تنفس می کنیم ، در نظرات افواهی تقریباً در صدر لیست همه گناهان ( همان اعمالی که اکثریت جامعه فارسی زبان به شکل ناخودآگاه و بدون نیاز به استدلال نامطلوب تلقی می کند مثل قتل ، دزدی ، روابط نا مشروع جنصی! ، تجاوز و چند همسری و همجنص خواهی! وقس علیهذا ) ، شهر قم ( به عنوان مرگز اصلی مذهبی) و بعد از آن مشهد قرار دارد. داستان هایی که مردم برای هم در باره گناهان ساکنان این شهر ها تعریف می کنند به طرز محسوسی از نمونه های دیگر بالاتر است و تبعاً برد بالاتری هم دارد. به همین سیاق فکر می کنم در غرب هم همین اتفاق افتاده است و می افتد . به خصوص پس از شکسپیر این قضیه به اوج می رسد . فی المثل اگر به روایت شکسپیر از ایتالیا در نمایشنامه هاش ( مثل رومئو و ژولیت) توجه کنید ، یک نکته فوق العاده وجود دارد که تقریباً تمامی امورات مذموم در ایتالیا با غلظت بالاتری اتفاق می افتد و حضور مسیحیت و روحانیت مسیحی و التزام عامه ساکنان این شهر ها به دین «حداقلی» است. دقیقاً همین سیاق در سینما هم اتفاق افتاده است. به خصوص در فیلم های هالیوودی اخیر هم همین اتفاق افتاده . « A Good Woman » را اگر دیده باشد ، نمونه اغراق شده از همین قضایاست. حالا این فیلم «The Talented Mr.Ripley» هم موید همین ایده ای است که نوشته ام. بهترین فکتی هم که ارائه می دهم ، آن سکانسی است که در مراسم عیدی مسیحی دوربین در یک میدل شات از جایی بین خشکی و دریا نشان می دهد که مردم در ساحل شهر بین ساختمان های تزئین شده ، ایستاده اند و سرودی مذهبی می خوانند و در همین احوال ، خیلی آرام و نامنتظره از آب مجسمه مریم مقدس ایستاده بر تختی بر دوش مردان ایتالیایی بیرون می آید و همه چیز ایده ال است و جود لاو کنار نامزدش (گوئنیث پالترو) که قرار است به زودی همسر قانونی و شرعی اش شود با ایتالیایی ها همراهی می کنند ؛ بعد ناگهان جنازه زنی بومی که همه می شناسندش، چندمتر آن طرف تر به سطح آب می آید ، زنی جیغ می کشد ، مردم سرود رها میکنند و فریاد می کشند ، مردانی که تخت مریم مقدس را از زیر آب بیرون می آوردند (و کاملاً بیرون آورده بودند) تخت را رها می کنند ودر لانگ شات به سمت جنازه زن می دوند و مریم مقدس در جلوی تصویر آرام آرام – در بی توجهی همه مردم- در آب غرق می شود. نمای بعدی گوئنیت پالترو را می بینیم که احساساتی شده و جود لاو به شدت عصبی است. از سکانس های قبلی فهمیده بودیم که زن معشوقه پنهانی جود لاو است و در سکانس بعدی میفهمیم که زن از جود لاو حامله هم شده بود و به همین سبب خودکشی کرده است. بعد هم سری گناهان پیاپی برای جبران موارد قبلی اتفاق می افتند و در نهایت هم فیلم با یک دروغ دیگر و یک قتل به پایان می رسد و برخلاف همه داستان های سامی ، گناهکار رسوا نمی شود و به جزایش نمی رسد و همه گناهان و خطایای انسانی بلا انقطاع ادامه دارد.

2. این فیلم یکی از فیلم های مشهور آنتونی مینگلای نازنین است که حالا چهار سالی می شود که دنیای سینما را ترک کرده است . مینگلا ، از معدود فیلمسازان هالیوودی بود که علیرغم استمرار کار در هالیوود در اروپا هم و هم بین علاقمندان سینمای مستقل جهان ( هر نامی می خواهید برایش بگذارید : روشنفکری ، هنری ، فرانسوی ، اروپایی و آنتی هالیوودی و یا هر چیز دیگر) از محبوبیت بالایی برخوردار بود و در عین حال جزء نامزد های همیشگی اسکار هم بود و خیلی ظریف و نازنین . و این چیزی بود که باعث می شد همیشه و همگان ستایشش کنند.

September 04, 2009

همه اسب های زیبا

All the Pretty Horses




« هی پسر ، مطمئنی ؟ ...
آره تگزاس یه بهشت واقعیه ...
چون هنوز توش مزرعه های بزرگ با یه عالم اسب وحشی وجود دارن...»


1. All the Pretty Horses یکی از نابترین و آمریکایی ترین فیلم های این سالهاست . فیلم در سال 2000 توسط B.B.Thornton ساخته شده با بازی Matt DAmon و Penelope Cruz و Sam Sheperd . فیلم مبتنی بر مشهورترین کتاب «کورمک مک کارتی » است به همین نام « All the Pretty Horses» که در سال 92 نوشته شده. ما مک کارتی را سه چهار سالی هست می شناسیم – چقدر دیر - از زمان «No Country for Oldmans» که فیلمش در اسکار مفصل ستایش شد و کتاب «جاده The Road» که پولیتزر 2007 را برد و کتابش را ایرج مثال آذر ترجمه کرد. مک کارتی با آنکه متولد ایالت رودآیلند است ( ایالت ثروتمند نشین و اروپایی مآب ساحل آتلانتیک) و سالهای جوانی اش را در تنسی – از ایالات میدل ایست- سپری کرده اما سال هاست در نیومکزیکو زندگی می کند و کتاب هاش بیشتر از هر چیزی تصویر و روایت جنوبی هاست. غالب داستانهاش در فضای جنوب آمریکا و مرز های مکزیک می گذرند و اروپایی ها یا مهاجرین آسیایی در آن نقش کمی دارند و به جای آنها سرخپوستها هستند و هیسپانیک ها و آمریکایی های ناب . بدون هیچ اروپایی مآبی . آدم های آمریکایی سنتی با همان عقاید مرد سالار و پیورتنی کلاسیک . مردان بدون زنانی که یا اصلن نیستند یا همان معشوقه های زیبای آمریکایی اند و موضوعی اند برای رقابت و تجلی غرور مردانه . Cowboy های واقعی و اسب ها و موسیقی فولک امریکن و پدران و پسران و زیستن توامان انسان و طبیعتی که آنقدر وسیع و بزرگ است که تا چشم کار می کند زمین هست و البته ارزش بزرگی به نام : «مالکیت».
2. تورنتن کارگردان خوبی است . داستانی که زیاد جذاب نیست و گره خاصی ندارد را خوب روایت می کند . نما های لانگ شات نابی گرفته که بدجور دل آدم را تنگ می کند به طبیعت آمریکا و البته حس ستایش را بر می انگیزد. کلوز آپ های دقیقی دارد و اوج کارش محو کردن کلوز آپ ها در سیاهی یا تاریکی است و مکثی که یک جور فاصله گذاری بِرِشتی است. از بازیگر هاش هم بازی خوبی گرفته و اثر گذار هم هست . قطعاً فیلم ارزش دیدن را دارد.

September 01, 2009

فریدا

فریدا


1. فریدا کالو و همسرش دیه گو ریورا را خوب می شناسیم. رولوسیونیست های مکزیکی که سنتی را به ما منتقل کردند که اسمش را گذاشته اند: نقاشی های دیواری انقلابی که حالا در و دیوار تهران آکنده است از همان چیزها اما از جنس ایرانی و انگشتانی که مستقیم به چشمان مخاطب می رود. و بیشتر از همه اینها ، همه اینها میراث هنر جهانی چپی هاست . و البته شهرتی که وامدار میزبانی یکی از مشهور ترین چپ های دنیا بوده : لئون تروتسکی. دیه گو ریورا از آن مردان یگانه نقاشی دنیا بوده. علیرغم کمونیست بودن بیشتر نقاشی هایش را ثروتمندان می خریدند (ریورا : چه کار کنم ثروتمندان خوش سلیقه اند!) یا بیشتر نقاشی های دیواری اش را مقامات دولتی سفارش میداده اند و البته دوستی عمیقی هم با رئیس جمهور وقت مکزیک داشته و یکی از بزرگترین قرداد هایش با راکفلر ها بوده و خیلی چیز های مشابه دیگر. ریورا یک نقاش مطلق بوده . چیزی مشابه پیکاسو اما خیلی صریح تر و البته از بعد تکنیکی ضعیف تر. اما فریدا برخلاف ریورا خیلی دیرتر شناخته شد . خیلی دیرتر فروخت و بیشتر عمرش را همسر ِ خشمگین ریورا باقی ماند و البته با همه بیماری هایش. تابلو های فریدا برخلاف ریورا که کارهاش آکنده از کارگران و مردمی بود که خشمگین بودند یا کارهای کلاسیک پرتره و زنان و طبیعت، بیشتر خودنگاری هایی بود خیلی خشمگین که همه اِلِمان هاش تغییر می کردند الا چهره خود فریدا . و خود فریدا با آن چهره مکزیکی سرخپوست تبار و ابرو های پیوسته و تلخ همیشه مات و مبهوت به مخاطبی می نگریست که شاید بیش از مردم و جامعه هنری، دیه گو ریورا بود.

2. فیلم فریدا توسط کمپانی میراماکس بر اساس کتابی از «Hayden Herrera» توسط «Julie Taymor» ساخته شده. فیلم متوسطی است و به همان اندازه که در ستایش فریداست در ستایش دیه گو ریورا هم هست. در تعیین بازیگر ، حداقل در اندازه ها و شباهت های صوری خوب انتخاب کرده . سلما هایک با گریمی شاهکار به جای فریدا و آلفرد مولینا به جای دیه گو ریورا . بیشتر نما های فیلم تلویزیونی است و پر است از نما های بسته و کلوزآپ . فیلم چیزی از طبیعت وحشی مکزیکی ندارد تقریباً. اما سرخپوست زیاد دارد. دیالوگ های خوب هم دارد. «این رادیکال ها مهمانی های خوبی می گیرند!» تروتسکی هم دارد. «Geoffrey Rush» نقش تروتسکی را بازی می کند که در گریم و مشابهت چهره ، کاریکاتوری است از تروتسکی. فیلم به اقتضای هالیوودی بودنش بیشتر به روابط شخصی و جنسی فریدا و البته استاد ریورا !!! می پردازد. بعضی جاهای فیلم هم ابتکار فوق العاده ای دارد: برای روایت از دوربین فاصله می گیرد و با کاریکاتور های متعدد و البته ساده و کاغذی خیلی چیز ها را با هجو نشان می دهد . مثل سفر ریورا و سینیورا فریدا ریورا به آمریکا و نیویورک و تشبیه ریورا به کینگ کنگ . فیلم علاوه بر سویه هالیوودی غلیظ ، یک حسن عمده دارد : نگاه تان را به نقاشی های فریدا عوض می کند. حداقلش این است که می فهمید نقاشی های فریدا ، یک خشم نقاشانه یا زنانه محض نبوده که خشمی است که فریدا از جهان و مناسبات نا برابر و اتفاقات نا خواسته اش در قالب چهره و بدن خود ، با تلخی تمام ، تصویر کرده است.